خاطرات حجت الأسلام سیدحسن میرسیددامغانی ازدوران صدماهه اسارت
113 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


حتی یک لحظه از اسارتم پشیمان نیستم***نسیم معرفت***

گل تقدیم شماحتی یک لحظه از اسارتم پشیمان نیستم


خاطرات حجت الأسلام سیدحسن میرسیددامغانی ازدوران صدماهه اسارت


نام: سیدحسن میرسید خاطرات آزاده سر افراز حجه الاسلام سید حسن میرسید

اعزام: حوزه علمیه قم، مدرسه فیضیه

تاریخ اسارت:17/2/61

نام عملیات: مرحله دوم بیت المقدس

اردوگاه عراق: الانبار - تکریت

شماره اسارت:3737

مدت اسارت: 100 ماه (8 سال)

کوثر: لطفا از تاریخ و چگونگی اسارت خود بفرمایید.

ندای امام امت، حسین زمان در سراسر بلاد اسلامی طنین انداز شد و من که هر روز ساعت 4 بعدازظهر برای درس از مدرسه فیضیه خارج می شدم شاهد تشییع از سفر برگشتگانی بودم که به روی دستان دوستان خود «
فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ... سوره آل عمران آیه 170 » بودند.

روزها و ساعتها همچنان می گذشت و من پیوسته در این تنازع درونی بسر می بردم و با خود حدیث نفس داشتم که فردای پس از جنگ دلی پراز حسرت خواهی داشت صرف نظر از آنکه در قیامت در پیشگاه شهیدان خجل خواهی بود. به خود نهیب می زدم تو را چه شده است. بهشتی را که خداوند در زیر برق شمشیرها قرار داده «الجنة تحت ظلال السیوف » در جلسه درس و منبر و محراب در پی آنی. تا اینکه کاروانی به سرپرستی حضرت آیت الله حسین نوری به سوی جبهه حرکت کرد و من چون قبلا دوره آموزش اولیه نظامی را گذرانده بودم بلافاصله برای پیوستن به خیل جنگ آوران اسلام اعلام آمادگی نمودم.
چند روزی از عملیات (فتح المبین) نگذشته بود. آن روزها به خاطر پیروزیهای چشمگیر رزمندگان اسلام که بخش وسیعی از خاک پاک میهن اسلامی مان را آزاد کرده بودند شور و حال وصف ناپذیری در سطح کشور حاکم بود. همه جا شادی بود و نیایش و شکرگزاری به درگاه ذات اقدس الهی. صفوف بهم فشرده جوانان و نوجوانان و کهنسالان برای ثبت نام که آن روزها به کیلومتر می رسید قرار و آرام را از هر کس که غیرت دینی و میهنی داشت می گرفت و بی اختیار او را بدان سو می کشاند و من نیز از آن جمله جوانان بودم.
با اعزام به منطقه دارخوئین که تازه از دست صدامیان پلید آزاد گردیده بود در میان رزمندگان اسلام رفته تا به رسالت تبلیغ و انجام وظیفه مشغول گردم. به دستور فرماندهان لباس روحانی از تن بدر کرده و لباس مقدس بسیج پوشیده و فقط عمامه را بر سر نهادم و با شرکت در عملیات مرحله اول بیت المقدس در پشت جاده اهواز - خونین شهر مستقر شدیم و در مرحله دوم عملیات شب 13 رجب سال 61 همراه با نم نم باران و زمزمه دعا و مناجات یاران با آنان وداع کرده و به سوی هدف تا صبح پیش رفتیم. از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر با دشمن درگیر بوده و تعداد زیادی از دوستان شهید و مجروح گردیدند و من نیز مجروح در آن دشت سوزان به انتظار فرج به گوشه ای افتادم. ساعت حدود3 بعدازظهر بود که ناگهان صدای الله اکبر توجهم را جلب کرد. با شنیدن صدای الله اکبر جان تازه ای به خود گرفته به صورت نیم خیر از جای برخاستم و بی اختیار فریاد زدم نیروی کمکی آمده. با کمال ناباوری و تعجب متوجه شدم که گویندگان تکبیر عراقی هایند که بدین حیله منطقه را پاک سازی می نمایند. آنان اسرای مجروح افتاده در میدان را به قسمتی و شهیدان این گلهای پرپر بوستان خمینی را در گودالی روی هم می ریزند. من که برگه ماموریت از حوزه علمیه را همراه داشتم بلافاصله روی زمین غلطیده تا آن را از بین ببرم. طولی نکشید که عراقی ها بالای سرم آمده و گفتند: قم (بلند شو) گفتم مجروحم آنان ابتدا مرا سوار کرده و به سوی خاک عراق حرکت کردند. به تپه ای رسیدیم مقداری ایستادند. در آن لحظه نگاهم بهت زده به شهیدانی که در خطه شلمچه آرام خفته بودند افتاد که گویا از آنچه که بر سر ما خواهد آمد خبر می دادند و اینکه «و ان الله لا یضیع اجر المؤمنین » و من با دلی پر از حسرت و اندوه و نگاهی عمیق در عین حال مایوسانه به خاک میهن با آنان خداحافظی کرده و برای 8 سال اسارت خود را آماده نمودم.

س: تلخ ترین خاطره خود را بیان کنید؟

ج: می توان به جد ادعا کرد که حادثه ای تلخ در اسارت وجود نداشته و با الهام از کلام قافله سالار اسرای کربلا زینب کبری(س) که این قافله نیز در امتداد همان برزیگران دشت خونند که فرمود: «ما رایت الا جمیلا» آنچه که پیش آمده همه اش زیبا و دلپذیر و در نهایت خیر بوده است.
از آنجا که حوادث به ظاهر تلخ در جهت نزدیک تر کردن دلهای اسرا به یکدیگر و ایجاد فضای معنوی و ملکوتی بر اثر توسل به ائمه اطهار و نیایش به درگاه ایزد منان سهم بسزایی داشت که سبب می شد انسان به طور کامل از همه جا و همه کس مایوس گشته و تنها و تنها چنگ به عروة الوثقای حق زند لذا بسیار زیبا و شیرین بود. و به قول مولوی:
در حقیقت هر عدو داروی توست

کیمیای نافع و دلجوی توست

در حقیقت دوستانت دشمنند

کز حضورت دور و مشغولت کنند

هست حیوانی که نامش اُشغُر است

کو بضرب چوب زَفت و لَمتُر است

نفس مؤمن اُشغُری آمد یقین
کو به زخم رنج زَفتست و سمین

حال برای آنکه چهره آن طرف قصه شناسانده شود و از پستی های دیوصفتان گفته باشیم تا ملت بدانند با چه از خدا بی خبرانی جنگیده اند و در صفحات تاریخ ضبط گردد. به واقعه ای از آنچه که بر ما رفته است اشاره ای گذرا داریم.

مدتی بود که جو رعب و وحشت ناشی از فشار روحی و روانی دشمن بر سراسر اردوگاه سایه افکنده و جو آرام را از کبوتران شکسته بال گرفته بود به طوری که حتی دو نفر اگر با هم صحبت می کردند مورد بازجویی قرار می گرفتند. اضطراب و دلهره ناشی از ضرب و شتمهای نابهنگام و بی مورد همه را سخت آزار می داد و کلافه کرده بود به حدی که دشمن تصور می کرد در این شرایط اسرا حاضرند تن به هر نوع خواسته ای برای رهایی از این وضعیت بدهند و آنها را همانند مهره ای بی اراده به هر سمت و سویی که می خواهند بچرخانند لذا روی خیال خام خویش در صدد اجرای نقشه از پیش طراحی شده برآمدند.

ساعت 5/10 صبح بود. اسرا هر کدام سر در گریبان کار انفرادی خویش بودند ناگهان سوت گوش خراش به صدا درآمد و همه را به وسط اردوگاه فرا خواندند. همه می دانستند که اینگونه سوتها خبر از حادثه ای تازه دارد. همزمان سروان هادی رئیس سیاسی - عقیدتی اردوگاه الانبار با تعدادی چماقدار وارد شد. هر کس که در هر کجا قرار دارد باید سرپا بایستد به صورت خبردار تا او اجازه استراحت دهد. به هر حال میز و صندلی را حاضر و سروان هادی با یک بغل پرونده پشت میز سخنرانی قرار گرفت. و او کلام خود را با گفتاری از امام علی(ع) بدین سان شروع کرد. قال علی کرم الله وجهه: «خیر الکلام ما قل و دل » و بدین مضمون ادامه داد: من دلم به حال شما می سوزد، شما باید الان پشت میزهای مدرسه باشید، تشکیل خانواده داده در کنار زن و فرزندان خویش زندگی کنید. شما الآن مهمان ما هستید و رئیس جمهور ما دستور داده که ما از شما پذیرایی کنیم و ... در نهایت سخن را بدین جا کشاند و گفت: همه بدبختی های شما زیر سر خمینی است که شما را به کوره های جنگ فرستاده و به این روز سیاه نشانده. با ذکر نام مبارک حضرت امام(قدس سره) یکباره فریاد صلوات فضای پراختناق اردوگاه را درنوردید و محیطهای اطراف را عطرآگین ساخت و جان تازه ای به عاشقان روح الله بخشید و صدامیان را دچار سراسیمگی و آشفتگی ساخت.

سروان تجاهل کرده و گفت من که نام پیامبر را نبردم چرا صلوات فرستادید. مترجم گفت شما نام رهبرشان را به زبان آوردید. با شنیدن این سخن دود از کله پوکش برخاست چهره به ظاهر مهربانانه اش را درهم کشید و با سخنان تند و توهین آمیز آنچه که خود و اربابانش بدان سزاوار بود نثار بچه ها کرد و گفت: «من آمده بودم که شما را از این فشارها و سختگیریها نجات بدهم و فضای آرام به وجود آورم تا شما راحت باشید اما معلوم می شود که شما لیاقت ندارید. پرونده اش را جمع کرد و برای همیشه از اردوگاه خارج شد.»

اما بعد طولی نکشید که دوباره صدای وحشتناک سوت به گوشمان خورد و همگی به داخل اتاقها فراخوانده شدند نگهبانان با عجله دربها را بسته و با خشم و غضب فوق العاده منتظر فرمان بودند. هنوز ظهر نشده بود که درب اتاق 14 باز شد 5 نفر از 50 نفر داخل اتاق به بیرون فراخوانده شدند از جمله کسانی که نامشان برده شد من بودم که به عنوان سردمداران حرکت شورشی و رهبران مؤثر در افکار عمومی اسرا می شناختند. نخست ما را داخل زباله دان بزرگی که کنار ارودگاه بود و پر از انواع نجاسات و کثافت قرار داده و درب آن را بستند. انبوهی از پشه ها و مگسها به جانمان افتادند که لحظات سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذراندیم. بعد از این پذیرایی مقدماتی که ساعت حدودا نیم بعد از ظهر را نشان می داد ما را به قسمت محل شکنجه هدایت کردند شکنجه گاه داخل حمام و توالتهای مخصوص افسران اسیر ایرانی بود. به ما دستور نظافت و شستشوی آن قسمت را دادند و ما خوشحال از اینکه اینها به همین مقدار جریمه اکتفا کرده و پس از این دست از سرمان برخواهند داشت غافل از اینکه این هنوز ابتدای قصه است.

ما را داخل حمام زندانی کردند. هوا بسیار گرم بود، عقربه های ساعت به کندی پیش می رفت، نگرانی و اضطراب از سرنوشت نامعلوم فضای تنگ را تنگ تر ساخته بود، فشار گرسنگی و تشنگی نیز شرایط را هر لحظه سخت تر می کرد که ناگهان متوجه شدیم که عده ای تازه نفس از سربازان عراقی را بدانجا آورده اند. گروه ویژه پذیرایی که برای آنان نیز نوعی تشویقی و تفریح بود به جان بی رمق اسرای کت بسته افتادند، با هر سیلی که بر رخ گرد و غبار گرفته آنان می نواختند قهقهه های مستانه سرداده و جنگ روانی خویش را تشدید می نمودند و با آوردن تعدادی دیگر از سایر اتاقها 18 نفر شدیم که فضای تنگ را تنگ تر کرده و گرمای هوا را شدیدتر. با پاهای برهنه و بدنهای کتک خورده منتظر حادثه ای جدید بودیم که ناگهان یسین (یاسین) که به عمروعاص اردوگاه معروف بود با دو شیشه مهتابی وارد حمام شد و آنها را پرتاب کرد به سقف حمام، در نتیجه شیشه ها خرد گشته و زیر دست و پای برهنه بچه ها قرار گرفت و از آن طرف نیز سربازانی که از بیرون آورده بودند در ضرب و شتم مسابقه گذاشته و هر کس اسیری را زیر ضربات مشت و لگد خویش گرفت با این وجود هنوز عطش آنان فروکش نکرده بعد از طی این مراحل چوب و فلک رسید، تا عقده های بجا مانده از صحنه عملیات و پیروزی رزمندگان در جبهه ها را خالی نمایند. لذا بچه ها می بایست از روی شیشه های خرد شده می گذشتند و به دار فلک بسته می شدند.

حال تصور فرمایید در چنین شرایطی چه چیزی می تواند به انسان آرامش بخشد و قلب مضطرب را مطمئن سازد تا بجایی رسد که نه تنها از این همه وحشیگری و نامردی ترسی به خود راه ندهد بلکه صبورانه تر از گذشته خود را سپر دیگر دوستان قرار داده و صحنه های به یادماندنی و جاوید بیافریند. به جرات می توان گفت که تنها داروی آرام بخش ما همان ذکر، دعا و توسل به ائمه معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) بود و این را به عینه دیدیم و عملا تجربه کردیم و یا به تعبیر دیگر لذت آن را چشیدیم هر چند که قلم و کاغذ نمی تواند بیانگر چنین صحنه های شیرین و ماندنی باشد. از این رو با همه وجود بچه ها عزم خود را جزم کرده تا این گوهر گرانبها را با هیچ چیز دیگر عوض ننمایند ولو اینکه بیگانگان از این فرهنگ را خوش نیاید که «اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا» به هر حال با بسته شدن به چوب و فلک پاهای غرقه به خون اسیران در بند و فرود آمدن ضربات سنگین کابل از بالا و سوزانیدن کمر و اطراف آن از پایین صدای استغاثه مظلومان بی پناه و خنده های مستانه بی خبران از خدا با داد و فریاد رعب برانگیز نامردمان مست لایعقل درهم پیچید و آسمان را در مقابل چشمان کم فروغ اسرای بی جان تیره و تار نمود و آنان برای اینکه فریاد و ناله های اسرا فراتر نرود حوله ای را در دهان آنان گذاشته و بدین طریق صداها را خفه می کردند. و در پایان همه 18 نفر را روی هم گذاشته و لاشه های غرقه به خون آنان را بی رحمانه، با سطل آب روی آن ریختند سپس به زندان انتقال دادند.

س: خاطره ای شیرین بیان بفرمایید.

ج: از جمله خاطرات شیرین دوران پرمرارت اسارت سفر زیارتی به حرم باصفای سرور شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(ع) و نجف اشرف بود که این خاطره نه از آن جهت شیرین است که بعد از6 سال چشمان ما به دنیای خارج از چهار دیواری قفس افتاد، بلکه از آن جهت حائز اهمیت بود که احساس می کردیم آقا اباعبدالله الحسین(ع) اسارتمان را امضاء کرده و ما را به سوی خویش فرا خوانده است. احساس قبولی امتحانات اسارت با مهر تایید امام حسین(ع) نقطه عطفی در تاریخ اسارتمان بود. روی این جهت دوست داشتیم شش سال دیگر به همان منوال در کنج قفس باشیم تا شش دقیقه پروانه حرمش و کبوتر بامش باشیم. با توجه به اینکه این اسرا دومین گروه از اسرای اسلام و محبین اهل بیت(ع) بعد از زینب کبری و بچه های ابی عبدالله الحسین(ع) بودند که در حال اسیری به زیارت آن امام شهید می رفتند که لحظه به لحظه آن یادآور خاطره ورود اسرای کربلا به آن دیار پربلا بود. خصوصا به گونه ای که ما را وارد حرم مطهر نمودند، اولا حرم را خالی کردند تا ما با مردم تماس نداشته باشیم و ثانیا همراه هر اسیر دو سرباز عراقی یکی جانب راست و دیگری جانب چپ و یک ساواکی از اطراف وجود داشت که تمام حرکات را زیر نظر داشتند. بنابراین مظلومانه ترین زیارت از سید مظلومان همراه با اشک و آه در فضایی آکنده از معنویات انجام گرفت. گویی همه انبیاء به استقبال آمده بودند و احساس می کردیم که زینب کبری با ما حرف می زند و می فرماید: فرزندانم نگران نباشید. اگر هیچ کس نتواند آنچه بر شما می گذرد بفهمد و درک کند من به خوبی می دانم و شما زیر نظر عنایت ما هستید.

این سفر نیز از این منظر حائز اهمیت بود که صدامیان می خواستند از آن بهره تبلیغاتی بگیرند که با مقاومت بچه ها حتی از چسباندن عکس صدام جلوی ماشینهای حامل اسرا موفق نشدند چه رسد به فیلم برداری و مصاحبه علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی. و این نکته نیز جالب و شنیدنی است که وقتی سرگرد رحیم فرمانده اردوگاه تکریت اعلان کرد ساعت 3 بامداد به سوی کربلا حرکت می کنیم شور و حال وصف ناپذیری در بچه ها به وجود آمد و لبخند رضایت بر لبان آنها نقش بست. در همان حال یکی از بچه ها به نام حسین گفت: در این صورت نماز صبح را کجا می خوانیم و چگونه؟ این سؤال که گویا پتکی بر سر رحیم فرود آمده بود و چنین سؤالی را انتظار نداشت سخت آشفته شد و با عصبانیت تمام فریاد زد که شما لیاقت ندارید و شما انسان نیستید، ما به شما خدمت می کنیم ولی شما قدر ما را نمی دانید. با مقداری ناسزاگویی کمی راحت شد و دوباره عذرخواهی کرد و گفت در بین راه ماشینها را نگه خواهیم داشت تا شما نماز بخوانید. با این بیان می خواهم بگویم اسرا در هیچ شرایطی حاضر نبودند از دین و ایمان و نمازشان کوتاه بیایند ولو به قیمت از دست دادن کربلا باشد

تذکر: چندین مورد در متن فوق ، اصلاحاتی ، توسط سیداصغر سعات میرقدیم  انجام گرفت.


 حجت الأسلام والمسلمین سید حسن میرسید دامغانی

متولد 1338 ه.ش (رادیو معارف)

حجت الاسلام سید حسن میر سید متولد سال 1338 در شهر دامغان می‌باشند. ایشان از آزادگان سرافراز جنگ تحمیلی هستند که مدت 8 سال را در اسارت رژیم بعث عراق بوده‌اند.

خاطرات آزاده سر افراز حجت الأسلام سید حسن میرسید دامغانی

منبع : سبکبالان عرش
esar.ir

http://www.astaaneh.com/farhang

http://nasimemarefat.parsiblog.com/
وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما