شرح زندگانی حجت الاسلام شهید سید جواد عذاری
38 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


شرح زندگاني حجت الاسلام شهيد سيد جواد عُذاري



***نسيم معرفت***


درسال1946ميلادي مصادف با ... در روستايي در حوالي نجف به نام رُمَيلَه به دنيا آمد _ از سادات حسيني بود و نسبش به زيدِ شهيد فرزند امام سجاد مي رسيد ، مادرش نيز علويه بود که بعدها در زندانهاي بعث عراق به لقاء الله پيوست
_حجت الاسلام والمسلمين شهيد سيد جوادعذاري از همان کودکي با رفتن به مجالس عزاي حسيني  وشنيدن خطبه هاي سيد الشهدا ع در تعزيه ها به زبان اصيل عربي عشق وافري ازشهداي کربلاوخطبه هاي امام ع  در وجودش حاصل شده بود
_ در دوران نوجواني شيفته زهد وتقواو عرفانِ شخصيت نوراني آيت الله سيد محسن حکيم ( پدر شهيد سيد محمد باقر حکيم)شد  که در آن زمان مرجعيت علي الاطلاق عراق را به عهده داشت  و بسياري اوقات در ملاقاتهاي عمومي جهت کسب فيض در دفترشان حاضر مي شد.  تحت تاثير حالات مرحوم آيت الله حکيم وبه توصيه ايشان  در حالي که درميان عشيره وخويشانش تعداد کمي طلبه وجود داشت وعلي رغم مخالفت برخي اقوامش وارد حوزه علميه شد وبعد از چند سال با آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر آشنا و در درسشان شرکت مي کرد
با آيت الله سيد کاظم حايري (از شاگردان خاص شهيد صدر وفرزند مرحوم آيت الله سيدعلي حايري)آشناشد وبعد از مدتي به واسطه شهيد صدربا همشيره ايشان وصلت نمود
 قبل از انقلاب زماني که امام به نجف اشرف آمدند شديدا مجذوب امام شد و به خدمت ايشان شرفياب مي شد واز حضور ايشان بهرمند مي گشت
بعد از تاسيس حزب الدعوة الاسلاميه توسط آيت الله صدريا همان زمان ويا بعدها به عضويت اين حزب در آمد ايشان مدتي وکيل آيت الله صدر در شهر خرنابات دياله شد
به دليل سخنرانيهاي پي در پي عليه رژيم بعث عراق حکم اعدامش صادر شده و هشت سال متوالي تحت تعقيب بود وهمواره در خفا و انتقال از شهري به شهر ديگر بوديک بار نيروهاي امنيتي بعث عراق محل مخفي اورا شناسايي کرده وبه آنجا هجوم آوردند پاهاي همسرش در اثرضربات لگدهاي وحشيانه آنها آسيب ديد وبه موجب همان آسيب ها بعدها در سنين ميانسالي توان راه رفتن را از دست داد ايشان توانست در اين قضيه از چنگ آنها خود رانجات دهد   تا اينکه باکمک حاج آقاي دعايي سفير وقت ايران در عراق و با پيگيريهاي برادر خانمش شهيد سيد محمد علي حائري  بانام مستعار و پاسپرت جعلي در سال1358شمسي  به همراه خانواده در حالي که همه داراييش را  در عراق رها کرده بود همچون آوارگان به ايران هجرت ميکنند اما برادر خانم او مرحوم سيد محمد علي حائري در عراق ماند وبعد از مدتي توسط حزب بعث دستگير وزير شکنجه آنها مظلومانه به شهادت رسيدسه سال بعد از هجرت شهيد عذاري به ايران خواهر وبرادر اونيز به ايران هجرت ميکنند در اين هنگام  حزب جنايتکار بعث  مادر او را دستگير کرده و آن علويه مظلومه در زندانهاي بعث عراق به شهادت مي رسد
_ شهيد عذاري همزمان با هجرتش به  ايران فعاليتهاي خود را آغاز کرد
درآغاز از طرف بنيادشهيد مسؤليت رسيدگي به خانواده شهداي عراقي را به عهده گرفت
ايشان از اعضاي مجلس اعلاي عراق در ايران بودودر کنار شهيدحکيم حدودبيست سال به فعاليتهايش در اين مجلس ادامه داد
در آغاز جنگ هشت ساله دفاع مقدس وارد جبهه هاي حق عليه باطل شد وسالها در کنار رزمندگان اسلام تفنگ بر دوش گرفته و به جهادوتبليغ مي پرداخت
بعد از جنگ به کردستان عراق رفته ودر کنار نيروهاي مجاهد عراقي به جهاد وتبليغ ادامه داد
در همان زمانها گاهي به سوريه ولبنان مي رفت و بامردم مظلوم آنجااظهار همدردي مي نمود ودر ميان آنها به تبليغ دين مي پرداخت
بخش زيادي از عمر خود را در سفرهاي تبليغي به مناطق مختلف گذراندوغالبااز خانواده اش دور بود
در امر وحدت مسلمين بسيار مجد بوده وبا آقايان تسخيري و شيخ محسن اراکي (مسئول مجمع تقريب مذاهب) همکاري مي نمود وقلوب  برادران اهل سنت را جذب مي کرد. سالها از طرف سازمان حج و زيارت به عنوان روحاني کاروان حجاج عراقي مقيم ايران به حرم امن الهي مشرف مي شدو از خدا در بهترين مکانها وزمانها طلب شهادت مي کرد
انس عجيبي با قران و تفسير داشت  ودايما به تفسير مي پرداخت و سفارش مي کرد که در شروع منبر وخطابه آيات قران را بر هرچيزي مقدم نماييم هميشه به ديگران سفارش مي کردبه مطالعه نهج البلاغه وصحيفه سجاديه  وبعضي  کتب روايي بپردازند وآنها را از اينکه اکثر اوقات خود را صرف اموري کنند که تاثيري در عمل ورفتارشان نداشته باشد برحذر مي داشت
به امام زاده هاي اطراف قم علاقه زيادي داشت و در هر فرصتي به زيارت انها مي رفت
هرگاه به زيارت آقا ثامن الحجج مشرف مي شد در مدت حضورش   به درخواست برخي ازمسئولين حرم شريف که از دوستانش بودند امامت جماعت وسخنراني رادر رواق دار الرحمة به عهده داشت
به مسلمانان غير ايراني مقيم ايران مثل سياه پوستان آفريقايي  وپاکستاني ها و هنديها وافغاني ها توجه وعطوفت خاصي داشت وبسيار غريب نواز بود بسياري ازطلبه هاي پاکستاني  وآفريقايي ايشان را مي شناختند ودوستش داشتنديک بار يک خانواده از آنها را که در ايران جايي نداشتند براي مدت حدود يک سال در خانه محقرخودجاي داد بعد از آن بارها خانواده هايي را که بي جا بودند به خانه مي آورد و ماه ها  وگاه يکي دوسال ميهمان خود مينمود وهمسرش نيزدر اين امر او را ياري مي نمودوهيچگاه تنهايش نگذاشت
بعد از سقوط صدام به نجف اشرف بازگشت و براي تبليغ به همان منطقه اي که قبل از انقلاب براي تبليغ مي رفت يعني شهر خرنابات دياله رفت ومورد استقبال عظيم مردم قرار گرفت ودر آنجا گاه به عنوان امام جمعه موقت خطبه هاي غرايي که معمولا مزين به خطبه هاي سيد الشهدابود ايراد مي نمود
در سالهاي اخير باوجود اينکه در آستانه هفتاد سالگي بودو از بيماري پرستات رنج مي برد اما در عين حال روحيه جوانان را داشت ودرخطوط مقدم جبهه عراق عليه داعش به ميان رزمندگان مي رفت وبه آنها روحيه مي داد
گاهي با پاي پياده به کربلا مي رفت و درجواني وحتي نوجواني هم  اين توفيق را يافته بود
انس عجيبي با نماز داشت هيچگاه نماز شب  را حتي براي يک بار که شده ترک نکرد در سخت ترين شرايط جسمي وروحي نماز شبش ترک نشد گاه پيش مي آمد که جوانان به همراه ايشان در پياده روي به کربلا از خستگي وپادرد شکوه مي کردند و  با سختي قدم بر مي داشتند اما او با آن سنش خم به ابرو نمي آورد گاه مي شددر  راه پياده روي زيارت کربلا فرصت خواب واستراحت مهيا نمي شد و نيمه هاي شب از کم خوابي و خستگي راه  ما جوانان بي رمق همچون انسانهاي بي هوش به خواب مي رفتيم اما اين پير مرد طبق برنامه هميشگي يک ساعت ونيم  مانده به اذان با اينکه فقط دوسه ساعت خوابيده بود براي نماز شب بلند مي شد و در لحظات اذان صبح براي اينکه زوار حسين  ع نماز صبحشان فوت نشود با يک خشوع و طنين زيبايي اذان ميگفت تا ديگران بيدار شوند باتوجه و آرامش و طمئنينه خاصي نماز ميخواند وحقيقتا با خدا خاشعانه سخن ميگفت
اگر مسجدمتروکه وغريبي را مي يافت مدتي براي رونق گرفتن وآباد شدنش در آنجا نماز جماعت بر پا ميکرد
هيچگاه اجازه نمي داد در منزل او کسي خواب بماند و نمازش قضا شود ميگفت : در خانه ي من اگر مسيحي ويهودي هم بيايندبايد نماز بخواننديک بار نماز عيد فطر را زير باران  در صحن امام هشتم ميخوانددر حال نماز آنچنان خشوعي به اودست داده بود که بي اختيار با حال عجيبي گريه ميکرد همسرش از زبان خود شهيد نقل مي کند که مي گفت وقتي که يک پسر بچه هفت هشت ساله بودم يک روز صبح با طلوع آفتاب از خانه بيرون آمدم آنروز منظره روستايمان خيلي زيبا شده بود به آسمان وطلوع خورشيد نگاه مي کردم و حس عجيبي داشتم ، احساس شوق  زيادي به خواندن نماز در وجودم حاصل شد اما نماز را به طور کامل بلد نبودم همان روز به سراغ يکي از بزرگان روستا رفتم ونماز را از او فرا گرفتم در روستايمان مدرسه نبود ومابراي رفتن به مدرسه  مي بايست قبل از روشن شدن هوا تا روستاي بعدي مسافت زيادي را پياده مي رفتيم در راه از آب رودخانه وضو مي گرفتم نماز صبح ميخواندم و به خاطر علاقه اي که به نماز پيدا کرده بودم در زمستان نيز يخ رودخانه را مي شکستم ووضو ميگرفتم و دو رکعت نماز صبح مي خواندم
به مقتل سيد الشهدا علاقه عجيبي داشت وبسياري از جملات امام ع را از مکه تا کربلا حفظ بود وبسياري اوقات باخودزمزمه ميکردوگاه اشک از چشمانش سرازير مي شد ودر منبرهايش مردم را  به شدت مي گرياند ودر مساله قيام سيد الشهدا ع از خود نظرات خوبي به جاي گذاشت .
در سال 1391شمسي در نجف اشرف در حالي که درمنزل يکي از اقوام بود باهجوم دونفر ناشناس به منزل در حالي که در طبقه بالاي آنجا تنها بودموردسوء قصد و اصابت گلوله در ناحيه زير قلب وقفسه سينه قرار گرفت  اما به لطف خدا آنها در ترور ايشان ناکام ماندند و به غير از برخي گمانه زني ها هيچگاه مشخص نشد که اين  تروريستها از طرف چه گروه و باندي بودند اوکه قبل از شليک گلوله مورد ضرب و شتم هم  قرار گرفت از اينکه به کدامين جرم وگناه مظلومانه وتنها او را زدند غربت ارباب بي کفن خود را به ياد مي آورد و جملات مولا را زمزمه مي کرد واشک مي ريخت  چراکه احساس قرب ونزديکي بيشتري نسبت به مولايش در وجودش حاصل شده بود. خيلي خاکي و متواضعانه با مردم برخورد ميکرد وخود را طلبه ساده اي مي ديد که وظيفه اش خدمت به اقشار مستضعف و رنجديده  جامعه مي باشد ودائما مراقب بود که موقعيت اجتماعي وسوابق درخشانش موجب جدا شدن او از مردم نشود واز آنها فاصله نگيرد يک بارابراهيم جعفري که مدتي نخست وزير دولت موقت عراق بود از طرف دولت يک ماشين ويژه شخصيتهاي مملکتي براي او تدارک ديده بود اما اين شهيد بزرگوارآن را رد کرد ونپذيرفت بعد از سوء قصدي که به ايشان شد اطرافيان اصرار داشتند که  بايداز طرف دولت براي او محافظيني براي او گماشته شود اما او  هيچگاه حاضر نشد که براي خودش چنين درخواستي کندچرا که همين  خصوصيات اخلاقي او باعث شده بود که  اقشار مختلف مردم وگروه ها و احزاب مختلف سياسي وغير سياسي او رابسيار دوست داشتند وبراي همه قابل احترام بود واين محبوبيت باعث شده بود که در اکثر مناطقي که سفر مي کرد گروه هاي مسلح مردمي از عشاير وغيره به طور داوطلبانه وخود جوش  براي محافظت از ايشان  در معيت او بودند. آنقدر فروتن بود با اين که در کنفرانسها و                                                                                          مجالس مهم و شبکه هاي مختلف تلويزيوني  براي سخنراني  ومصاحبه وغيره دعوت مي شد درعين حال از اين مسايل دچار عجب نشد وبازهم به کوره دهاتها و مناطق محروم مي رفت وسخنراني ميکرد وحتي براي کودکان سخنراني ميکردودر هرجمعي حتي اگر سه چهار نفر بودند منبر مي رفت واينها را براي خود کسر شان نمي دانست اگر با کسي يا گروهي اختلاف نظر داشت هيچگاه عليه او سخن نمي گفت وشخصيتش را تخريب نمي کرد وغالبا نظرات وعقايد غلط را رد مي کرد نه صاحبان آنها را ونمي گذاشت اطرافيانش عليه کسي سخن بگويند واگر مخالفينش عليه او سخن ميگفتند و توهين ميکردند به هيچ عنوان عکس العملي نشان نميداد وسکوت ميکرد از غيبت به شدت نهي ميکرد به کساني که در اموري مثل طهارت ونجاست وسواسي   داشتند ميگفت اگر ميخواهيد وسواس به خرج دهيد درغيبت و مسايلي مثل حق الناس وسواس باشيد
ازجواني آرزوي شهادت داشت درهمين ماه رجب مشرف به زيارت خانه خدا شد(وهزينه اين سفر هم نذري بود که ديگران براي او کرده بودند) آقاي ابو فاطمه  يکي ازدوستان قديمي سيد که در اين سفر با او بود مي گويد بارها در سفرهاي مختلف حج وعمره با او بودم واز نزديک  شاهد بودم که در کنارکعبه از خداي خود طلب شهادت ميکرد در اين زيارت هم در کنار حجر اسماعيل براي من وخودش از خدا طلب شهادت کرد
پس از بازگشت از عمره به فاصله چهار ،پنج روز بسيار مشتاق سفر به عراق براي تبليغ وزيارت وغيره شد در اين سفر اول مدتي به ميان رزمندگان نبرد عليه تکفيريها وداعش رفت وبه آنها روحيه مي داد وبرايشان خطابه مي خواند با رزمنده ها صميمي بود با آنها عکس مي گرفت  حدود يک هفته قبل از شهادت به درخواست فرمانده ها پشت دوشکا رفت و با ابهت و صلابت وبا همان لباس روحانيت در حالي که آيه وما رميت را تلاوت ميکرد شروع به تير اندازي کرد وبا اين کار شور و هيجان فراواني در بين جوانان ايجاد مي نمود وابهت و جذبه ونورانيتي که در چهره او بود بي شک رعب ودلهره فراواني در دل دشمن ايجاد مي کرد  پس از آن به نجف بازگشت و سر انجام در ظهر روز 25 رجب ( شب شهادت موسي بن جعفر عليه السلام )  بعد از اقامه نماز جماعت ظهر وعصر در مسجد  به اتفاق يکي ازدوستانش که اورا به منزل خود دعوت کرده بود به محله ابوطالب نجف رفته ودر حالي که در خودرو نشسته بودتوسط تروريستهايي که سوار بر خودرويي بودند مورد اصابت هفت گلوله قرار گرفته ودر همان لحظه به درجه رفيع شهادت نائل ميشوداين شهيد بزرگوار هم توفيق سالها هجرت از ديارش وهم توفيق جانبازي ودر آخرهم درجه شهادت را از خداوند دريافت نمود
به اين جمله ارباب خودعشق مي ورزيد :اني لا اري الموت الا السعادة والحياة مع الظالمين الا برما 
  آقاي منصوري که لحظه شهادت کنار اوبود مي گفت : از چند ساعت قبل  از شهادت هرساعت جملات نوراني سيد الشهدا   ع از جمله فراز فوق را زمزمه مي کرد دونفر از خويشاوندان که شب قبل از شهادت با او بودند مي گفتند سيد آن شب را تا صبح بيدار بود و نماز ميخواند وگاهي قدم مي زدالبته اين براي ما (خانواده اش) تازگي نداشت چرا که بارها در زمان حياتش شاهد بوديم که او  درطول شب چندين باراز خواب بلند مي شد ووضو مي گرفت وبا يک خشوع خاصي به نماز شب مي ايستاد
همچون ارباب خود عشق عجيبي به دستگيري ايتام ومساکين داشت  يکي از متمکنين تهران را  راضي کرده بود که هرچند وقت يک بار مبالغي را بدهند تا او بين خانوده هاي مستمند وايتام پخش کند
هميشه ميخواست در نهايت ساده زيستي باشداز مال دنيا خانه اي محقر وقديمي در قم داشت که همان را هم چند سال قبل از شهادت به خانواده اش بخشيدوبعدها  يک خانه آپارتماني در قم براي خود خريد که مي خواست آن را هم به دختر کوچکش ببخشد يک زميني هم بين نجف وکربلادر منطقه اي به نام خان النصف (حيدريه ) داشت که قصد داشت درآن مسجد يا حسينيه بسازد به فکرسفر آخرت بود وخود را مهيا مينمود وبراي خود باقيات الصالحات فراهم مي نمود  با قناعت زندگي مي کرد وهيچگاه شکايتي در امور مادي نداشت و از تجملات و اشرافي گري بيزار بود   
پيکر پاکش  عصر روز جمعه 26 رجب 1436ق مصادف با ارديبهشت 1394 شمسي  (شب مبعث در نجف اشرف ) برروي دست صدها تن از مردم باحضورعلما و فضلا و سران کشور در نجف  اشرف تشييع شد ودر جوار جدش امير المومنين ع در وادي السلام ( در بارگاه سابق شهيد صدر ) به خاک سپرده شد 
عاش سعيدا ومات سعيدا">_در کودکي در روستايي در حوالي نجف به نام رميله به دنيا آمد _ از سادات حسيني بود و نسبش به زيد شهيد فرزند امام سجاد مي رسيد ، مادرش نيز علويه بود که بعدها در زندانهاي بعث عراق به لقاء الله پيوست
_حجت الاسلام والمسلمين شهيد سيد جوادعذاري از همان کودکي با رفتن به مجالس عزاي حسيني  وشنيدن خطبه هاي سيد الشهدا در تعزيه ها به زبان اصيل عربي عشق وافري ازشهداي کربلاوخطبه هاي امام ع  در وجودش حاصل شده بود
_ در دوران نوجواني شيفته زهد وتقواو عرفان  شخصيت نوراني آيت الله سيد محسن حکيم ( پدر شهيد سيد محمد باقر حکيم)شد  که در آن زمان مرجعيت علي الاطلاق عراق را به عهده داشت  و بسياري اوقات در ملاقاتهاي عمومي جهت کسب فيض در دفترشان حاضر مي شد.  تحت تاثير حالات مرحوم آيت الله حکيم وبه توصيه ايشان  در حالي که درميان عشيره وخويشانش تعداد کمي طلبه وجود داشت وعلي رغم مخالفت برخي اقوامش وارد حوزه علميه شد وبعد از چند سال با آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر آشنا و در درسشان شرکت مي کرد
با آيت الله سيد کاظم حايري (از شاگردان خاص شهيد صدر وفرزند مرحوم آيت الله سيدعلي حايري)آشناشد وبعد از مدتي به واسطه شهيد صدربا همشيره ايشان وصلت نمود
 قبل از انقلاب زماني که امام به نجف اشرف آمدند شديدا مجذوب امام شد و به خدمت ايشان شرفياب مي شد واز حضور ايشان بهرمند مي گشت
بعد از تاسيس حزب الدعوة الاسلاميه توسط آيت الله صدريا همان زمان ويا بعدها به عضويت اين حزب در آمد ايشان مدتي وکيل آيت الله صدر در شهر خرنابات دياله شد
به دليل سخنرانيهاي پي در پي عليه رژيم بعث عراق حکم اعدامش صادر شده و هشت سال متوالي تحت تعقيب بود وهمواره در خفا و انتقال از شهري به شهر ديگر بوديک بار نيروهاي امنيتي بعث عراق محل مخفي اورا شناسايي کرده وبه آنجا هجوم آوردند پاهاي همسرش در اثرضربات لگدهاي وحشيانه آنها آسيب ديد وبه موجب همان آسيب ها بعدها در سنين ميانسالي توان راه رفتن را از دست داد ايشان توانست در اين قضيه از چنگ آنها خود رانجات دهد  (وجريانات مفصلي دارد) تا اينکه باکمک حاج آقاي دعايي سفير وقت ايران در عراق و با پيگيريهاي برادر خانمش شهيد سيد محمد علي حائري  بانام مستعار و پاسپرت جعلي در سال1358شمسي  به همراه خانواده در حالي که همه داراييش را  در عراق رها کرده بود همچون آوارگان به ايران هجرت ميکنند اما برادر خانم او مرحوم سيد محمد علي حائري در عراق ماند وبعد از مدتي توسط حزب بعث دستگير وزير شکنجه آنها مظلومانه به شهادت رسيدسه سال بعد از هجرت شهيد عذاري به ايران يکي از خواهر وبرادر اونيز به ايران هجرت ميکنند در اين هنگام  حزب جنايتکار بعث  مادر او را دستگير کرده و آن علويه مظلومه در زندانهاي بعث عراق به شهادت مي رسد
_ شهيد عذاري همزمان با هجرتش به  ايران فعاليتهاي خود را آغاز کرد
درآغاز از طرف بنيادشهيد مسؤليت رسيدگي به خانواده شهداي عراقي را به عهده گرفت
ايشان از اعضاي مجلس اعلاي عراق در ايران بودودر کنار شهيدحکيم حدودبيست سال به فعاليتهايش در اين مجلس ادامه داد
در آغاز جنگ هشت ساله دفاع مقدس وارد جبهه هاي حق عليه باطل شد وسالها در کنار رزمندگان اسلام تفنگ بر دوش گرفته و به جهادوتبليغ مي پرداخت
بعد از جنگ به کردستان عراق رفته ودر کنار نيروهاي مجاهد عراقي به جهاد وتبليغ ادامه داد
در همان زمانها گاهي به سوريه ولبنان مي رفت و بامردم مظلوم آنجااظهار همدردي مي نمود ودر ميان آنها به تبليغ دين مي پرداخت
بخش زيادي از عمر خود را در سفرهاي تبليغي به مناطق مختلف گذراندوغالبااز خانواده اش دور بود
در امر وحدت مسلمين بسيار مجد بوده وبا آقايان تسخيري و شيخ محسن اراکي (مسئول مجمع تقريب مذاهب) همکاري مي نمود وقلوب  برادران اهل سنت را جذب مي کرد. سالها از طرف سازمان حج و زيارت به عنوان روحاني کاروان حجاج عراقي مقيم ايران به حرم امن الهي مشرف مي شدو از خدا در بهترين مکانها وزمانها طلب شهادت مي کرد
انس عجيبي با قران و تفسير داشت  ودايما به تفسير مي پرداخت و سفارش مي کرد که در شروع منبر وخطابه آيات قران را بر هرچيزي مقدم نماييم هميشه به ديگران سفارش مي کردبه مطالعه نهج البلاغه وصحيفه سجاديه  وبعضي  کتب روايي بپردازند وآنها را از اينکه اکثر اوقات خود را صرف اموري کنند که تاثيري در عمل ورفتارشان نداشته باشد برحذر مي داشت
به امام زاده هاي اطراف قم علاقه زيادي داشت و در هر فرصتي به زيارت انها مي رفت
هرگاه به زيارت آقا ثامن الحجج مشرف مي شد در مدت حضورش   به درخواست برخي ازمسئولين حرم شريف که از دوستانش بودند امامت جماعت وسخنراني رادر رواق دار الرحمة به عهده داشت
به مسلمانان غير ايراني مقيم ايران مثل سياه پوستان آفريقايي  وپاکستاني ها و هنديها وافغاني ها توجه وعطوفت خاصي داشت وبسيار غريب نواز بود بسياري ازطلبه هاي پاکستاني  وآفريقايي ايشان را مي شناختند ودوستش داشتنديک بار يک خانواده از آنها را که در ايران جايي نداشتند براي مدت حدود يک سال در خانه محقرخودجاي داد بعد از آن بارها خانواده هايي را که بي جا بودند به خانه مي آورد و ماه ها  وگاه يکي دوسال ميهمان خود مينمود وهمسرش نيزدر اين امر او را ياري مي نمودوهيچگاه تنهايش نگذاشت
بعد از سقوط صدام به نجف اشرف بازگشت و براي تبليغ به همان منطقه اي که قبل از انقلاب براي تبليغ مي رفت يعني شهر خرنابات دياله رفت ومورد استقبال عظيم مردم قرار گرفت ودر آنجا گاه به عنوان امام جمعه موقت خطبه هاي غرايي که معمولا مزين به خطبه هاي سيد الشهدابود ايراد مي نمود
در سالهاي اخير باوجود اينکه در آستانه هفتاد سالگي بودو از بيماري پرستات رنج مي برد اما در عين حال روحيه جوانان را داشت ودرخطوط مقدم جبهه عراق عليه داعش به ميان رزمندگان مي رفت وبه آنها روحيه مي داد
گاهي با پاي پياده به کربلا مي رفت و درجواني وحتي نوجواني هم  اين توفيق را يافته بود
انس عجيبي با نماز داشت هيچگاه نماز شب  را حتي براي يک بار که شده ترک نکرد در سخت ترين شرايط جسمي وروحي نماز شبش ترک نشد گاه پيش مي آمد که جوانان به همراه ايشان در پياده روي به کربلا از خستگي وپادرد شکوه مي کردند و  با سختي قدم بر مي داشتند اما او با آن سنش خم به ابرو نمي آورد گاه مي شددر  راه پياده روي زيارت کربلا فرصت خواب واستراحت مهيا نمي شد و نيمه هاي شب از کم خوابي و خستگي راه  ما جوانان بي رمق همچون انسانهاي بي هوش به خواب مي رفتيم اما اين پير مرد طبق برنامه هميشگي يک ساعت ونيم  مانده به اذان با اينکه فقط دوسه ساعت خوابيده بود براي نماز شب بلند مي شد و در لحظات اذان صبح براي اينکه زوار حسين  ع نماز صبحشان فوت نشود با يک خشوع و طنين زيبايي اذان ميگفت تا ديگران بيدار شوند باتوجه و آرامش و طمئنينه خاصي نماز ميخواند وحقيقتا با خدا خاشعانه سخن ميگفت
اگر مسجدمتروکه وغريبي را مي يافت مدتي براي رونق گرفتن وآباد شدنش در آنجا نماز جماعت بر پا ميکرد
هيچگاه اجازه نمي داد در منزل او کسي خواب بماند و نمازش قضا شود ميگفت : در خانه ي من اگر مسيحي ويهودي هم بيايندبايد نماز بخواننديک بار نماز عيد فطر را زير باران  در صحن امام هشتم ميخوانددر حال نماز آنچنان خشوعي به اودست داده بود که بي اختيار با حال عجيبي گريه ميکرد همسرش از زبان خود شهيد نقل مي کند که مي گفت وقتي که يک پسر بچه هفت هشت ساله بودم يک روز صبح با طلوع آفتاب از خانه بيرون آمدم آنروز منظره روستايمان خيلي زيبا شده بود به آسمان وطلوع خورشيد نگاه مي کردم و حس عجيبي داشتم ، احساس شوق  زيادي به خواندن نماز در وجودم حاصل شد اما نماز را به طور کامل بلد نبودم همان روز به سراغ يکي از بزرگان روستا رفتم ونماز را از او فرا گرفتم در روستايمان مدرسه نبود ومابراي رفتن به مدرسه  مي بايست قبل از روشن شدن هوا تا روستاي بعدي مسافت زيادي را پياده مي رفتيم در راه از آب رودخانه وضو مي گرفتم نماز صبح ميخواندم و به خاطر علاقه اي که به نماز پيدا کرده بودم در زمستان نيز يخ رودخانه را مي شکستم ووضو ميگرفتم و دو رکعت نماز صبح مي خواندم
به مقتل سيد الشهدا علاقه عجيبي داشت وبسياري از جملات امام ع را از مکه تا کربلا حفظ بود وبسياري اوقات باخودزمزمه ميکردوگاه اشک از چشمانش سرازير مي شد ودر منبرهايش مردم را  به شدت مي گرياند ودر مساله قيام سيد الشهدا ع از خود نظرات خوبي به جاي گذاشت .
در سال 1391شمسي در نجف اشرف در حالي که درمنزل يکي از اقوام بود باهجوم دونفر ناشناس به منزل در حالي که در طبقه بالاي آنجا تنها بودموردسوء قصد و اصابت گلوله در ناحيه زير قلب وقفسه سينه قرار گرفت  اما به لطف خدا آنها در ترور ايشان ناکام ماندند و به غير از برخي گمانه زني ها هيچگاه مشخص نشد که اين  تروريستها از طرف چه گروه و باندي بودند اوکه قبل از شليک گلوله مورد ضرب و شتم هم  قرار گرفت از اينکه به کدامين جرم وگناه مظلومانه وتنها او را زدند غربت ارباب بي کفن خود را به ياد مي آورد و جملات مولا را زمزمه مي کرد واشک مي ريخت  چراکه احساس قرب ونزديکي بيشتري نسبت به مولايش در وجودش حاصل شده بود. خيلي خاکي و متواضعانه با مردم برخورد ميکرد وخود را طلبه ساده اي مي ديد که وظيفه اش خدمت به اقشار مستضعف و رنجديده  جامعه مي باشد ودائما مراقب بود که موقعيت اجتماعي وسوابق درخشانش موجب جدا شدن او از مردم نشود واز آنها فاصله نگيرد يک بارابراهيم جعفري که مدتي نخست وزير دولت موقت عراق بود از طرف دولت يک ماشين ويژه شخصيتهاي مملکتي براي او تدارک ديده بود اما اين شهيد بزرگوارآن را رد کرد ونپذيرفت بعد از سوء قصدي که به ايشان شد اطرافيان اصرار داشتند که  بايداز طرف دولت براي او محافظيني براي او گماشته شود اما او  هيچگاه حاضر نشد که براي خودش چنين درخواستي کندچرا که همين  خصوصيات اخلاقي او باعث شده بود که  اقشار مختلف مردم وگروه ها و احزاب مختلف سياسي وغير سياسي او رابسيار دوست داشتند وبراي همه قابل احترام بود واين محبوبيت باعث شده بود که در اکثر مناطقي که سفر مي کرد گروه هاي مسلح مردمي از عشاير وغيره به طور داوطلبانه وخود جوش  براي محافظت از ايشان  در معيت او بودند. آنقدر فروتن بود با اين که در کنفرانسها و                                                                                          مجالس مهم و شبکه هاي مختلف تلويزيوني  براي سخنراني  ومصاحبه وغيره دعوت مي شد درعين حال از اين مسايل دچار عجب نشد وبازهم به کوره دهاتها و مناطق محروم مي رفت وسخنراني ميکرد وحتي براي کودکان سخنراني ميکردودر هرجمعي حتي اگر سه چهار نفر بودند منبر مي رفت واينها را براي خود کسر شان نمي دانست اگر با کسي يا گروهي اختلاف نظر داشت هيچگاه عليه او سخن نمي گفت وشخصيتش را تخريب نمي کرد وغالبا نظرات وعقايد غلط را رد مي کرد نه صاحبان آنها را ونمي گذاشت اطرافيانش عليه کسي سخن بگويند واگر مخالفينش عليه او سخن ميگفتند و توهين ميکردند به هيچ عنوان عکس العملي نشان نميداد وسکوت ميکرد از غيبت به شدت نهي ميکرد به کساني که در اموري مثل طهارت ونجاست وسواسي   داشتند ميگفت اگر ميخواهيد وسواس به خرج دهيد درغيبت و مسايلي مثل حق الناس وسواس باشيد
ازجواني آرزوي شهادت داشت درهمين ماه رجب مشرف به زيارت خانه خدا شد(وهزينه اين سفر هم نذري بود که ديگران براي او کرده بودند) آقاي ابو فاطمه  يکي ازدوستان قديمي سيد که در اين سفر با او بود مي گويد بارها در سفرهاي مختلف حج وعمره با او بودم واز نزديک  شاهد بودم که در کنارکعبه از خداي خود طلب شهادت ميکرد در اين زيارت هم در کنار حجر اسماعيل براي من وخودش از خدا طلب شهادت کرد
پس از بازگشت از عمره به فاصله چهار ،پنج روز بسيار مشتاق سفر به عراق براي تبليغ وزيارت وغيره شد در اين سفر اول مدتي به ميان رزمندگان نبرد عليه تکفيريها وداعش رفت وبه آنها روحيه مي داد وبرايشان خطابه مي خواند با رزمنده ها صميمي بود با آنها عکس مي گرفت  حدود يک هفته قبل از شهادت به درخواست فرمانده ها پشت دوشکا رفت و با ابهت و صلابت وبا همان لباس روحانيت در حالي که آيه وما رميت را تلاوت ميکرد شروع به تير اندازي کرد وبا اين کار شور و هيجان فراواني در بين جوانان ايجاد مي نمود وابهت و جذبه ونورانيتي که در چهره او بود بي شک رعب ودلهره فراواني در دل دشمن ايجاد مي کرد  پس از آن به نجف بازگشت و سر انجام در ظهر روز 25 رجب ( شب شهادت موسي بن جعفر عليه السلام )  بعد از اقامه نماز جماعت ظهر وعصر در مسجد  به اتفاق يکي ازدوستانش که اورا به منزل خود دعوت کرده بود به محله ابوطالب نجف رفته ودر حالي که در خودرو نشسته بودتوسط تروريستهايي که سوار بر خودرويي بودند مورد اصابت هفت گلوله قرار گرفته ودر همان لحظه به درجه رفيع شهادت نائل ميشوداين شهيد بزرگوار هم توفيق سالها هجرت از ديارش وهم توفيق جانبازي ودر آخرهم درجه شهادت را از خداوند دريافت نمود
به اين جمله ارباب خودعشق مي ورزيد :اني لا اري الموت الا السعادة والحياة مع الظالمين الا برما 
  آقاي منصوري که لحظه شهادت کنار اوبود مي گفت : از چند ساعت قبل  از شهادت هرساعت جملات نوراني سيد الشهدا  از جمله فراز فوق را زمزمه مي کرد دونفر از خويشاوندان که شب قبل از شهادت با او بودند مي گفتند سيد آن شب را تا صبح بيدار بود و نماز ميخواند وگاهي قدم مي زدالبته اين براي ما (خانواده اش) تازگي نداشت چرا که بارها در زمان حياتش شاهد بوديم که او  درطول شب چندين باراز خواب بلند مي شد ووضو مي گرفت وبا يک خشوع خاصي به نماز شب مي ايستاد
همچون ارباب خود عشق عجيبي به دستگيري ايتام ومساکين داشت  يکي از متمکنين تهران را  راضي کرده بود که هرچند وقت يک بار مبالغي را بدهند تا او بين خانوده هاي مستمند وايتام پخش کند
هميشه ميخواست در نهايت ساده زيستي باشداز مال دنيا خانه اي محقر وقديمي در قم داشت که همان را هم چند سال قبل از شهادت به خانواده اش بخشيدوبعدها  يک خانه آپارتماني در قم براي خود خريد که مي خواست آن را هم به دختر کوچکش ببخشد يک زميني هم بين نجف وکربلادر منطقه اي به نام خان النصف (حيدريه ) داشت که قصد داشت درآن مسجد يا حسينيه بسازد به فکرسفر آخرت بود وخود را مهيا مينمود وبراي خود باقيات الصالحات فراهم مي نمود  با قناعت زندگي مي کرد وهيچگاه شکايتي در امور مادي نداشت و از تجملات و اشرافي گري بيزار بود   
پيکر پاکش  عصر روز جمعه 26 رجب 1436ق مصادف با ارديبهشت 1394 شمسي  (شب مبعث در نجف اشرف ) برروي دست صدها تن از مردم باحضورعلما و فضلا و سران کشور در نجف  اشرف تشييع شد ودر جوار جدش امير المومنين ع در وادي السلام ( در بارگاه سابق شهيد صدر ) به خاک سپرده شد 
عاش سعيدا ومات سعيدا


تذکر: درتاريخ 21  / 3  /  1394 برابر با بيست وسوم شعبان المعظم 1436 (هق)  شب جمعه مراسم بزرگداشتي از حجت الاسلام شهيد سيد جواد عذاري عراقي در مسجد امام حسن مجتبي ع واقع در پرديسان قم برگزار شد { آدرس : پرديسان قم - خيابان بصيرت - خيابان فقاهت-مسجد امام حسن مجتبي ع) .  متن زندگينامه اين شهيد عزيز که به قلم  فرزندش جناب حجت الاسلام سيد رضا عذاري تهيه شده بود توسط جناب حجت الاسلام سعيد سليمي کرمانشاهي به طور کامل قرائت شد. وبعد از قرائت متن زندگينامه شهيد ، دعاي کميل باصداي حزين ودلنشين حجت الاسلام ،حجت الله ترکان اصفهاني ونيز حجت الاسلام سيدرضا عذاري فرزند شهيد حجت الاسلام سيدجوادعذاري  قرائت شد. اينجانب سعادت ميرقديم در اين مجلس بزرگداشت تا آخر حضور داشتم و  اَلحَق والاِنصاف  همه مردم از جمله بنده از اين مجلس نوراني شهيد ، بهرمند شديم.

روحش شاد وراهش پررهرو باد

سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجاني




******************************************************************


به گزارش خبرگزاري اهل‌بيت(ع) ـ ابنا ـ �حجت‌الاسلام و المسلمين سيد جواد العذاري� يکي از علماي برجسته نجف اشرف  به دست تروريست‌هاي تکفيري ترور شد و به درجه رفيع شهادت نائل آمد.


ترور يکي از علماي نجف اشرف و داماد يکي از مراجع تقليد تصاوير


خبرگزاري اهل بيت (عليهم‌السلام) - ابنا - اخبار شيعيان و تشيع


  • http://nasimemarefat.parsiblog.com/
  • وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما