داستان هایی از کتاب سرّ دلبران
532 بازدید
تاریخ ارائه : 3/7/2015 9:09:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

داستان هایی از کتاب سرّ دلبران

دست گیرى امام زمان ‏علیه ‏السلام از مرحوم شیخ محمّد کوفى

مولف سر دلبران، مرحوم آیت اللَّه شیخ مرتضى حائرى یزدی نوشته است: در سفرى که به عتبات رفته بودم، در مدرسه صدر، شیخ محمد کوفى را دیدم. داستان تشرّف ایشان را از خود او به این شرح شنیدم:

با پدرم به مکه معظمه مشرّف شدم. فقط یک شتر داشتیم که پدرم سوار بود و من پیاده ملازم و مواظب او بودم. در مراجعت به سماوه رسیدیم. قاطرى را از شخصى سنّى مذهب، از اشخاصى که شغل‏شان جنازه کشى بین سماوه و نجف بود، کرایه کردم. در اثر بارندگى شدید، جادّه باتلاقى گشته بود. شتر به کندى راه مى‏رفت و گاهى مى‏خوابید، به زحمت او را بلند مى‏کردیم. پدرم سوار قاطر و من سوار شتر بودم. در اثر گِل و باتلاق شتر همیشه عقب مى‏افتاد.

در این میان با خشونت و درشتگویى مکارى سنّى هم مبتلا بودیم؛ تا اینکه رسیدیم به جایى که گِل زیاد بود؛ شتر خوابید و دیگر هر چه کردیم برنخاست.

در اثر بلند کردن شتر لباسهایم گِل آلود شده بود. ناچار مکارى توقف کرد تا لباسهایم را درآورم و بشویم. براى برهنه شدن و شستن لباس، من کمى فاصله گرفتم، فوق العاده مضطرب و حیران بودم که عاقبت کار به کجا مى‏رسد و آن وادى از حیث قطاع الطریق هم خطرناک بود.

ناچار به ولى عصر - ارواحنا فداه - متوسّل شدم، ناگاه شخصى نزدیک آمد که به سیّد مهدى پسر سید حسین کربلائى شباهت داشت، عرض کردم: اسم تو چیست؟

فرمود: سیّد مهدى .

عرض کردم: ابن سید حسین؟

فرمود: لا، ابن سیّد حسن .

عرض کردم: از کجا مى‏آیى؟

فرمود: از خُضَیّر (چون مقامى در این بیابان به نام مقام خضر علیه‏السلام بود) من خیال کردم از آنجا آمده است .

فرمود: چرا اینجا توقف کرده‏اى؟

شرح حال را دادم .

ایشان نزد شتر تشریف برد، دیدم با شتر صحبت مى‏کند و دست روى سر او گذارد. شتر برخاست، آن حضرت با انگشت سبابه به پیشانى شتر به طرف راست و چپ (مارپیچ) ترسیم نمود. بعد نزد من تشریف آورد و فرمود: دیگر چه کار دارى؟

عرض کردم: کار دارم، ولى فعلاً من با این اضطراب نمى‏توانم بیان کنم، جایى را معیّن بفرمائید تا با حواسى جمع مشرف شده عرض کنم .

فرمود: مسجد سهله، و یک دفعه از نظرم غائب شد .

نزد پدرم آمدم گفتم: این شخص که با من صحبت مى‏کرد کدام طرف رفت؟

گفت: احدى اینجا نیامد .

ملاحظه کردم، تا چشم کار مى‏کرد بیابان پیدا بود و احدى نبود، گفتم: سوار شوید برویم .

گفتند: شتر را چه مى‏کنى؟

گفتم: شتر با من است، آنها سوار شدند. من هم سوار شدم. شتر جلو افتاد و قضیه بر عکس شد .

ناگهان به نهر بزرگى رسیدیم، شتر به آب زد و به طرف چپ و راست همان طورى که هدایت شده بود مى‏رفت؛ مکارى هم جرئت کرد آمد تا از نهر خارج شدیم. مردمِ آن طرف آب هم تعجب کردند که ما چطور از این نهر عبور کردیم. با همان شتر آمدیم تا اینکه در چند فرسخى نجف باز شتر خوابید؛ سرم را نزدیک گوش شتر بردم و گفتم: تو مأمور هستى ما را به کوفه برسانى. شتر برخاست و راه را ادامه داد تا در کوفه زانو به زمین زد.

من نه او را فروختم و نه کشتم، بلکه به حال خود گذاشتم، روزها براى چرا به بیابان کوفه مى‏رفت و شبها در خانه مى‏خوابید، و پس از چندى مُرد .

سپس از ایشان سئوال کردم آیا در مسجد سهله خدمت آن بزرگوار رسیدى؟ فرمود: بلى ولى به گفتن آن مجاز نیستم.

برگرفته از سرّ دلبران، ص 272

عنایت امام حسین‏ علیه ‏السلام به مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائرى

مرحوم آیت اللَّه حائرى نوشته‏اند: از پدرم نقل شده که ایشان مى‏فرمود: زمانى که در کربلا اشتغال به تحصیل داشتم، در عالم خواب کسى مرا به اسم صدا زد و گفت: شب جمعه خواهى مرد.

من خوابى را که دیده بودم فراموش کردم، تا آنکه روز پنجشنبه نهار را در یکى از باغات کربلا با رفقا خوردیم؛ در آنجا تب کردم و غش نمودم - به نظر مى‏رسید همان مالاریاى شدید توام با غشوه بوده است - رفقا مرا در همان حال به منزل مى‏آورند و تحویل مى‏دهند.

من که در حال غشوه بودم، متوجه شدم که براى گرفتن جانم یک یا دو نفر کنارم قرار دارند.

در دلم متوسّل به حضرت ابى عبداللَّه الحسین - علیه و على آبائه و ابنائه الطاهرین السلام و الصلاة - شدم و عرض کردم که از مردن حرفى ندارم و بالاخره باید بروم، ولى الآن دستم خالى است. شما از خدا بخواهید که عمرى به من بدهد تا عملى انجام دهم .

پس از این توسّل شخصى از طرف حضرت آمد و گفت: امام‏ علیه ‏السلام مى‏فرمایند: من براى تأخیر مرگش دعا کردم و مستجاب شد؛ مأمور قبض روح برگشت و من از حالت غشوه به هوش آمدم.

آیت الله حائرى نتیجه گرفته است که: اینها به حسب ظاهر صحنه سازى خداوند متعال است که یک مؤمنى را براى خدمت آماده نماید، آن هم با توجه به اولیا و استشفاء به آنها که انسان را از خود خواهى دور مى‏کند. و ممکن است که ایشان را براى تاسیس حوزه علمیه قم آماده کردند که متجاوز از هزار سال قبل حضرت ابى عبداللَّه الصادق‏ علیه ‏السلام خبر داده است و الان [سال تالیف کتاب، 1397 قمرى] بهترین حوزه علمیه جهان تشیع است و متجاوز از ده هزار نفر دارد.

سر دلبران ص 124 و125

عنایت امام زمان‏ علیه ‏السلام به مرحوم حاج شیخ اسماعیل جاپلقى

مرحوم آیت اللَّه حاج آقا مرتضی حائرى نوشته‏اند: آیت اللَّه حاج شیخ اسماعیل جاپلقى که از شاگردان درجه اول مرحوم پدرم بودند، دو بار برایم نقل کرد که در سال (1342) قمرى، با پدرم راهى مشهد شدم. ده روز طول کشید تا از جاپلق به تهران رسیدیم.

از تهران تا مشهد در آن زمان یک ماه راه بود. وقتى به شاهرود رسیدیم، قرار بر این شد که قافله دو روز توقف کند. روز اول لباس‏هاى پدرم را شستم و ایشان به حمام رفتند، و روز دوم لباس‏هاى خودم را شستم و حمام رفتم.

از حمام که بیرون آمدم، اول شب بود. در حال خستگى مجبور به حرکت شدم. سوار بر مرکب شده و حرکت کردیم. مقدارى که راه پیمودیم با خود اندیشه کردم که ساعتى کنار جاده بخوابم تا رفع خستگى شود و سپس خود را به قافله برسانم.

به محض اینکه پیاده شدم و دراز کشیدم خوابم برد، آنگاه که بیدار شدم دیدم که آفتاب رویم را گرفته و خستگى بر طرف شده است؛ در همین حال دو نفر که به طرف شاهرود مى‏رفتند پیدا شدند، یکى از آنها به من گفت: راه از این طرف است، و یک جهت را نشان داد .

چند دقیقه که از آن راه رفتم، استخر آبى پیدا شد که در جنب آن قهوه خانه‏اى بود و درختان با صفایى در آن وجود داشت. داخل قهوه‏خانه رفتم و یک چایى خوردم؛ چون دو چاى سه شاهى بود و من فقط دو شاهى داشتم، چاى دیگر را که آورد گفتم: بیش از دو شاهى ندارم. قهوه‏چى گفت: باشد به همان دو شاهى دو چاى بخور .

از قهوه‏خانه خارج شدم. چند دقیقه دیگر راه آمدم و به منزل بعد رسیدم؛ دیدم قافله تازه به آنجا رسیده است، پدرم از الاغ پیاده شده و خود را به دیوار تکیه داده بود و هنوز داخل منزلى که براى قافله ترتیب داده بودند نشده بود.

آنها تمام شب راه آمده بودند و حال آنکه من به چند دقیقه به آنها رسیدم .

وقتى داستان را براى پدرم نقل کردم او گفت: آن شخص امام زمان ‏علیه‏السلام بوده است .

مرحوم آیت الله حائرى نوشته از آقاى جاپلقى پرسیدم: آیا کسى از وجود قهوه‏خانه و استخر آب در آن منطقه اطلاع داشت؟

گفت: ابدا.

سرّ دلبران، ص 151

ملاقات با حضرت خضر علیه السلام در راه کربلا

مرحوم حاج آقا فروغی در سخنرانی خود که درباره سرگذشت سفر «کربلا» داشتند، این داستان را گفتند که نوار آن موجود است و آن داستان را برای خود بنده هم بیان فرموده بودند. ایشان فرمودند: آن سالی که پیاده به کربلا مشرّف شدم،.. در موقع مراجعت از عتبات عالیات، از شهر مقدّس «کاظمین» به طرف «بغداد» حرکت کردم و از آنجا به طرف مرز «ایران» آمدم،.. مریضیِ من به شدّت عود کرد، کم‌کم مریض و ضعیف شدم و بعد علاوه بر بیماری مبتلا به خون دماغ شدم. در طول چند روز، قدرت و توان من تمام شد که دیگر قدرت راه رفتن نداشتم. وقتی که به یکی از روستاهای اطراف «کرمانشاه» رسیدیم، استخوان‌های بدنم نمایان شده بود، خیلی نحیف و ناتوان شده بودم و از طرفی هوا خیلی سرد و برف زیادی هم آمده بود که دیگر طاقت پیاده رفتن را نداشتم.

قلعه‌ای بود که از آنجا الآغی را اجاره کردم. به فرسنگی یک ریال تا مرا چاروادار ببرد تا «سیاوشان» من با چاروادار شرط کردم یک لحاف بردارد برای من؛ زیرا بدن من خیلی ‌ضعیف شده بود و او قبول کرد. در راه که بودیم، من به چارودار گفتم: آن لحاف را بده که از سرما بدنم یخ می‌زند. او گفت: همان ‌گلیمی که روی الآغ است، بالا پوش قرار بده. من به او گفتم: بنا بود لحاف بردارید. گفت: ما به این‌ گلیم، می‌گوییم لحاف و بنابراین من نیمی از گلیم که قسمتی از آن روی الآغ بود، به خود پیچیدم؛ ولی این نیم گلیم کهنه، جلوی سرما را نمی‌گرفت.

لباس من فقط یک پیراهن و یک قبای نازک بود، عمّامه هم به سرم بود تا آمدیم دامنه کوه، سرما فشار آورد. گفتم: یک مکانی پیدا کن که بروم در آن پناه بگیرم تا صبح شود. گفت: من تمام بوته‌های این بیابان را کنده‌ام، می‌دانم هیچ پناهی اینجا نیست. گفتم: پس جایی را پیدا کن که شن باشد و من بروم داخل شن‌ها، والّا هلاک می‌شوم. در این فکر بودم که مرکز شنی پیدا کنم که داخل شن‌ها بروم، ناگهان دیدم در کنار جادّه روشنایی پیداست. به چاروادار گفتم: من را ببر نزدیک این روشنایی. به آن طرف رفتیم؛ ولی او نمی‌دید و من هم قدرت نداشتم با دستم به گردن الآغ اشاره کنم و او را به طرف روشنایی راهنمایی کنم.

خلاصه الآغ رفت طرف روشنایی، دیدم دری باز است. در داخل آن اتاق در یک طرف، یک بخاری دیواری که هیزم در آن شعله می‌کشید، طرف دیگر اتاق سماور بزرگ شاهی مجلسی بود، به علاوه استکان‌ها ردیف چیده شده بود و یک پیرمرد خوش برخورد کمر بسته در آنجا بود. با خوش‌رویی کامل به طرف من آمد و مرا بغل گرفت و از روی الآغ پایین آورد و نزدیک بخاری نشاند و فوراً رفت یک مقداری نان و پنیر برای من آورد. کاملاً گرم شدم و اوّل طلوع فجر وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. پس از آن، همان پیرمرد مرا دوباره روی الآغ گذاشت. بعداً فهمیدم چرا چاروادار اصلاً این بساط مفصّل را ندید و دنبال روشنایی می‌گشت.

کتاب سر دلبران، تالیف مرحوم آیت الله حاج آقا مرتضی حائری یزدی (به کوشش رضا استادی)

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما