مقصود از قلب در قرآن
85 بازدید
تاریخ ارائه : 2/7/2015 11:20:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

آیه 6 - 7
آیه و ترجمه
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ(6)
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصرِهِمْ غِشوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ(7)

 ترجمه :

6 کسانى که کافر شدند براى آنها تفاوت نمى کند که آنان را (از عذاب خداوند) بترسانى یا نترسانى ، ایمان نخواهند آورد.
7 خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده ، و بر چشمهاى آنها پرده افکنده شده ، و عذاب بزرگى در انتظار آنها است .

 تفسیر:

گروه دوم ، کافران لجوج و سرسخت .
این گروه درست در نقطه مقابل متقین و پرهیزگاران قرار دارند و صفات آنها در دو آیه فوق به طور فشرده بیان شده است .
در نخستین آیه مى گوید آنها که کافر شدند (و در کفر و بى ایمانى سخت و لجوجند) براى آنها تفاوت نمى کند که آنانرا از عذاب الهى بترسانى یا نترسانى

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 82

ایمان نخواهند آورد (ان الذین کفروا سواء علیهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤ منون ).
گروه اول از هر نظر با تمام حواس و ادراکات آماده بودند که پس از دریافت حق آن را پذیرا شوند و از آن پیروى کنند.
ولى این دسته چنان در گمراهى خود سرسختند که هر چند حق براى آنان روشن شود حاضر به پذیرش نیستند، قرآنى که راهنما و هادى متقین بود، براى اینها بکلى بى اثر است ، بگوئى یا نگوئى ، انذار کنى یا نکنى بشارت دهى یا ندهى ، اثر ندارد، اصولا آنها آمادگى روحى براى پیروى از حق و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند.
آیه دوم اشاره به دلیل این تعصب و لجاجت مى کند و مى گوید: آنها چنان در کفر و عناد فرو رفته اند که حس تشخیص را از دست داده اند ((خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده و بر چشمهاشان پرده افکنده شده )) (ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصار هم غشاوة ).
به همین دلیل نتیجه کارشان این شده است که براى آنها عذاب بزرگى است (و لهم عذاب عظیم ).
به این ترتیب چشمى که پرهیزگاران با آن آیات خدا را مى دیدند، و گوشى که سخنان حق را با آن مى شنیدند، و قلبى که حقایق را بوسیله آن درک مى کردند در اینها از کار افتاده است ، عقل و چشم و گوش دارند، ولى قدرت درک و دید و شنوائى ندارند! چرا که اعمال زشتشان و لجاجت و عنادشان پردهاى شده است در برابر این ابزار شناخت .
مسلما انسان تا به این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است ، هر چند گمراه باشد، اما به هنگامى که حس تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر
راه نجاتى براى او نیست ، چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعى است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.

تفسیر نمونه ، ج 1، صفحه : 83 نکته ها
1- آیا سلب قدرت تشخیص ، دلیل بر جبر نیست ؟
نخستین سؤ الى که در اینجا پیش مى آید این است که اگر طبق آیه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى این گروه مهر نهاده ، و بر چشمهاشان پرده افکنده ، آنها مجبورند در کفر باقى بمانند، آیا این جبر نیست ؟ شبیه این آیه در موارد دیگرى از قرآن نیز به چشم مى خورد، با این حال مجازات آنها چه معنى دارد؟ پاسخ این سؤ ال را خود قرآن داده است و آن اینکه اصرار و لجاجت آنها در برابر حق و ادامه به ظلم و بیدادگرى و کفر سبب مى شود که پرده اى بر حس تشخیص آنها بیفتد، در سوره نساء آیه 155 مى خوانیم : بل طبع الله علیها بکفرهم : خداوند بواسطه کفرشان ، مهر بر دلهاشان نهاده ! و در سوره مؤ من آیه 35 مى خوانیم : کذلک یطبع الله على کل قلب متکبر جبار: اینگونه خداوند مهر مى نهد بر هر قلب متکبر ستمکار! و در سوره جاثیه آیه 23 چنین آمده است : افراءیت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة : آیا مشاهده کردى کسى را که هواى نفس را خداى خود قرار داده ؟ و لذا گمراه شده ، و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افکنده است . ملاحظه مى کنید که سلب حس تشخیص و از کار افتادن ابزار شناخت در آدمى در این آیات معلول عللى شمرده شده است ، کفر، تکبر، ستم ، پیروى هوسهاى سرکش لجاجت و سرسختى در برابر حق ، در واقع این حالت عکس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر.

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 84 اصولا این یک امر طبیعى است که اگر انسان به کار خلاف و غلطى ادامه دهد تدریجا با آن انس مى گیرد، نخست یک حالت است ، بعدا یک عادت مى شود، سپس مبدل به یک ملکه مى گردد و جزء بافت جان انسان مى شود، گاه کارش به جائى مى رسد که بازگشت بر او ممکن نیست ، اما چون خود آگاهانه این راه را انتخاب کرده است مسئول تمام عواقب آن مى باشد بى آنکه جبر لازم آید، درست همانند کسى که آگاهانه با وسیله اى چشم و گوش خود را کور و کر مى کند تا چیزى را نبیند و نشنود.
و اگر مى بینیم اینها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که خداوند این خاصیت را در اینگونه اعمال نهاده است (دقت کنید)
عکس این مطلب نیز در قوانین آفرینش کاملا مشهود است ، یعنى کسى که پاکى و تقوا، درستى و راستى را پیشه کند، خداوند حس تشخیص او را قویتر مى سازد و درک و دید و روشن بینى خاصى به او مى بخشد، چنانکه در سوره انفال آیه 29 مى خوانیم : یا ایها الذین آمنو ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا: اى مؤ منان اگر تقوا پیشه کنید خداوند فرقان یعنى وسیله تشخیص حق از باطل را به شما عطا مى کند.
این حقیقت را در زندگى روزمره خود نیز آزموده ایم ، افرادى هستند که عمل خلافى را شروع مى کنند، در آغاز خودشان معترفند که صددرصد خلافکار و گنهکارند، و به همین دلیل از کار خود ناراحتند، ولى کم کم که با آن انس گرفتند این ناراحتى از بین مى رود، و در مراحل بالاتر گاهى کارشان به جائى مى رسد که نه تنها ناراحت نیستند بلکه خوشحالند و آن را وظیفه انسانى و یا وظیفه دینى خود مى شمرند!
در حالات حجاج بن یوسف آن ابر جنایتکار روزگار مى خوانیم که براى توجیه جنایات هولناکش مى گفت : این مردم گنهکارند من باید بر آنها مسلط

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 85 باشم و به آنها ستم کنم ، چرا که مستحقند، گوئى اینهمه قتل و خونریزى و جنایت را ماءموریتى از سوى خدا براى خود مى پنداشت !
و نیز مى گویند یکى از سپاهیان چنگیز در یکى از شهرهاى مرزى ایران سخنرانى کرد و گفت : مگر شما معتقد نیستید که خداوند عذاب بر گنهکاران نازل مى کند ما همان عذاب الهى هستیم پس هیچگونه مقاومت نکنید!.
2- اگر اینها قابل هدایت نیستند اصرار پیامبران براى چیست ؟
این سؤ ال دیگرى است که در رابطه با آیات فوق در نظر مجسم مى شود ولى توجه به یک نکته پاسخ آن را روشن مى سازد و آن اینکه مجازات و کیفرهاى الهى همى شه با اعمال و رفتار انسان ارتباط دارد تنها نمى توان کسى را به خاطر اینکه قلبا آدم بدى است کیفر نمود، بلکه لازم است ابتدا او را دعوت به سوى حق کنند، اگر تبعیت نکرد و ناپاکى درون را در عملش منعکس ساخت در این حال مستحق کیفر است ، در غیر این صورت مصداق قصاص قبل از جنایت خواهد بود.
این همان چیزى است که ما نام آن را اتمام حجت مى گذاریم .
بطور خلاصه : جزا و پاداش عمل ، حتما باید پس از انجام عمل باشد، و تنها تصمیم و یا آمادگى و زمینه هاى روحى و فکرى براى این کار کافى نیست .
بعلاوه پیامبران فقط براى هدایت اینها نیامده اند، اینها در اقلیتند، اکثریت توده هاى گمراه کسانى هستند که تحت تعلیم و تربیت صحیح قابل هدایت مى باشند.
3- مهر نهادن بر دلها
در آیات فوق و بسیارى دیگر از آیات قرآن براى بیان سلب حس تشخیص و درک واقعى از افراد، تعبیر به ختم شده است ، و احیانا تعبیر به طبع و رین .
این معنى از آنجا گرفته شده است که در میان مردم رسم بر این بوده هنگامى

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 86 که اشیائى را در کیسه ها یا ظرفهاى مخصوصى قرار مى دادند، و یا نامه هاى مهمى را در پاکت مى گذاردند، براى آنکه کسى سر آن را نگشاید و دست به آن نزند آن را مى بستند و گره مى کردند و بر گره مهر مى نهادند، امروز نیز معمول است اسناد رسمى املاک را به همین منظور با ریسمان مخصوصى بسته و روى آن قطعه سربى قرار مى دهند و روى سرب مهر میزنند، تا اگر از صفحات آن چیزى کم و زیاد کنند معلوم شود.
در تاریخ شواهد فراوانى دیده مى شود که رؤ ساى حکومتها کیسه هاى زر را به مهر خویش مختوم مى ساختند و براى افراد مورد نظر مى فرستادند، این براى آن بوده که هیچگونه تصرفى در آن نشود تا بدست طرف برسد، زیرا تصرف در آن بدون شکستن مهر ممکن نبود.
امروز نیز معمول است کیسه هاى پستى را لاک و مهر مى کنند.
در لغت عرب براى این معنى کلمه ختم به کار مى رود، البته این تعبیر درباره افراد بى ایمان لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عوامل هدایت نفوذناپذیر شده اند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگر هیچگونه تصرفى در آن نمى توان کرد، و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است .
طبع نیز در لغت به همین معنى آمده است و طابع (بر وزن خاتم ) هر دو به یک معنى مى باشد یعنى چیزى که با آن مهر مى کنند.
اما رین به معنى زنگار یا غبار یا لایه کثیفى است که بر اشیاء گرانقیمت مى نشیند، این تعبیر در قرآن نیز براى کسانى که بر اثر خیره سرى و گناه زیاد قلبشان نفوذناپذیر شده به کار رفته است ، در سوره مطففین آیه 14 مى خوانیم : کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون : چنین نیست ، اعمال زشت آنها زنگار و لایه بر قلب آنها افکنده است .

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 87 و مهم آنستکه انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سر مى زند در فاصله نزدیک آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید، مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آید و بر آن مهر نهد.
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : ما من عبد مؤ من الا و فى قلبه نکتة بیضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فى تلک النکتة نکتة سوداء فان تاب ذهب ذلک السوادو ان تمادى فى الذنوب زاد ذلک السواد حتى یغطى البیاض ، فاذا غطى البیاض لم یرجع صاحبه الى خیر ابدا، و هو قول الله عز و جل کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون : هیچ بنده مؤ منى نیست مگر اینکه در قلب او یک نقطه (وسیع ) سفید و درخشندهاى است هنگامى که گناهى از او سر زند در آن منطقه سفید، نقطه سیاهى پیدا مى شود، اگر توبه کند آن سیاهى بر طرف مى گردد و اگر به گناهان ادامه دهد بر سیاهى افزوده مى شود، تا تمام سفیدى را بپوشاند، و هنگامى که سفیدى پوشانده شد دیگر صاحب چنین دلى هرگز به خیر و سعادت باز نمى گردد، و این معنى گفتار خدا است که مى گوید: کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون .
4- مقصود از قلب در قرآن
چرا درک حقایق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالى که مى دانیم قلب مرکز ادراکات نیست بلکه تلمبهاى است براى گردش خون در بدن ؟!
در پاسخ چنین مى گوئیم :
قلب در قرآن به معانى گوناگونى آمده است ، از جمله :
1 به معنى عقل و درک چنانکه در آیه 37 سوره ق مى خوانیم ان فى ذلک لذکرى لمن کان له قلب در این مطالب تذکر و یادآورى است براى

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 88 آنان که نیروى عقل و درک داشته باشند.
2 به معنى روح و جان چنانکه در سوره احزاب آیه 10 آمده است : و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر: هنگامى که چشمها از وحشت فرو مانده و جانها به لب رسیده بود.
3 به معنى مرکز عواطف ، آیه 12 سوره انفال شاهد این معنى است : سالقى فى قلوب الذین کفروا الرعب : بزودى در دل کافران ترس ایجاد مى کنم . و در جاى دیگر در سوره آل عمران آیه 159 مى خوانیم فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک : ... اگر سنگدل بودى از اطرافت پراکنده مى شدند
توضیح اینکه :
در وجود انسان دو مرکز نیرومند بچشم مى خورد:
1 مرکز ادراکات که همان مغز و دستگاه اعصاب است و لذا هنگامى که مطلب فکرى براى ما پیش مى آید احساس مى کنیم با مغز خویش آنرا مورد تجزیه و تحلیل قرار مى دهیم . (اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسیله و ابزارى هستند براى روح ).
2 مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبرى که در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همین مرکز اثر مى گذارد، اولین جرقه از قلب شروع مى شود.
مابالوجدان هنگامى که با مصیبتى روبرو مى شویم فشار آن را روى همین قلب صنوبرى احساس مى کنیم ، و همچنان وقتى که به مطلب سرورانگیزى برمى خوریم فرح و انبساط را در همین مرکز احساس مى کنیم (دقت کنید).
درست است که مرکز اصلى ادراکات و عواطف همگى روان و روح آدمى است ولى تظاهرات و عکس العملهاى جسمى آنها متفاوت است عکس العمل

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 89 درک و فهم نخستین بار در دستگاه مغز آشکار مى شود، ولى عکس العمل مسائل عاطفى از قبیل محبت ، عداوت ، ترس ، آرامش ، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى گردد، بطوریکه بهنگام ایجاد این امور به روشنى اثر آنها را در قلب خود احساس مى کنیم .
نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همین عضو مخصوص ) مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل یا مغز) نسبت داده شده ، دلیل آن همان است که گفته شد، و سخنى به گزاف نرفته است .
از همه اینها گذشته قلب به معنى عضو مخصوص نقش مهمى در حیات و بقاى انسان دارد، بطوریکه یک لحظه توقف آن با نابودى همراه است . بنابراین چه مانعى دارد که فعلیتهاى فکرى و عاطفى به آن نسبت داده شود.
5- چرا قلب و بصر به صیغه جمع و سمع به صیغه مفرد ذکر شده است ؟
در آیه فوق مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، قلب و بصر به صورت جمع (قلوب و ابصار) آمده ولى سمع همه جا در قرآن به صورت مفرد ذکر شده است این تفاوت حتما نکته اى دارد، نکته آن چیست ؟
پاسخ درست است که کلمه سمع در قرآن همه جا بصورت مفرد آمده و بصورت جمع (اسماع ) نیامده است ولى قلب و بصر گاهى بصورت جمع مانند آیه فوق و گاهى بصورت مفرد مانند آیه 23 سوره جاثیه آمده است : (و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة ).
عالم بزرگوار مرحوم شیخ طوسى در تفسیر تبیان از یکى از ادباى معروف چنین نقل مى کند که : علت مفرد آمدن سمع ممکن است یکى از دو چیز باشد:
نخست : اینکه سمع گاهى بعنوان اسم جمع بکار مى رود و میدانیم که

تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه 90 در اسم جمع معنى جمع افتاده و نیازى به جمع بستن ندارد.
دیگر اینکه سمع مى تواند معنى مصدرى داشته باشد و مى دانیم مصدر دلالت بر کم و زیاد هر دو مى کند و نیازى به جمع بستن ندارد.
بعلاوه مى توان وجه ذوقى و علمى دیگرى براى این تفاوت گفت و آن اینکه : تنوع ادراکات قلبى و مشاهدات با چشم نسبت به مسموعات فوق العاده بیشتر است و بخاطر این تفاوت قلوب و ابصار بصورت جمع ذکر شده ولى سمع بصورت مفرد آمده است .
در فیزیک جدید نیز مى خوانیم امواج صوتى قابل استماع تعداد نسبتا محدودى است و از چندین ده هزار تجاوز نمى کند. در حالیکه امواج نورها و رنگهائى که قابل رؤ یت هستند از میلیونها مى گذرد (دقت کنید).

http://www.ghadeer.org/qoran/t_nemona/j1/t0000005.htm#link69

 http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما