دعوت به خیر
92 بازدید
تاریخ ارائه : 12/4/2014 3:49:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

قصه ای زیبا از امیرالمومنین حضرت علی(ع)...


سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشود، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟آن مرد گفت:ترسیدم که بگویند"وفای به عهد" از بین مردم رفت...امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟ابوذر گفت:ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بینمردم رفت...اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟گفتند:ترسیدیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردمرفت..

نقل از :عطربهشت

.http://atrebehesht.mahdiblog.com/article


-71.htmlhttp://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما