شهیدی که بدنش با اسید هم از بین نرفت
599 بازدید
تاریخ ارائه : 11/10/2014 4:57:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

شهيدي كه بدنش با اسيد هم از بين نرفت

saghalain-m.blogfa.com-3-1388234404.jpg

مجید ملامحمدی ماجرای اسارت و شهادت شهید نوجوانی که بعد از 16 سال با بدنی سالم به وطن بازگشت را به نگارش درآورد:

محمد رضا شفیعی در 14 سالگی به جبهه‌های نبرد رفته و در عملیات‌های بسیاری شرکت می‌کند که چندین بار نیز مجروح می‌شود اما سرانجام در عملیات «کربلای 4» و پس از مجروح شدن ، اسیر می‌شود که 11 روز پس از اسارت به دلیل عفونت شدید در ناحیه شکم به درجه شهادت نائل می‌شود.

جسد شهید محمد رضا شفیعی پس از شهادت آنچنان تازه و معطر می‌ماند که صدام به سربازان خود دستور می‌دهد که جنازه این شهید را در برابر آفتاب قرار دهند تا بپوسد و وقتی این کار نیز به سرانجام نرسید دستور می‌دهد که بر روی پیکر این شهید اسید بپاشند که با این کار نیز آسیبی به بدن شهید نمی‌رسد و جسد تازه و معطر این شهید بعد از گذشت 16 سال به وطن برمي گردد.

به روايت قافله:

مجروح که شد ، به اسارت دشمن در آمد و همانجا به شهادت رسید. بعثي ها او را دفن کردند و شانزده سال بعد ، هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی ، جنازه محمد رضا شفیعی و دیگر شهدای دفن شده رو بیرون می‌آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه محمد رضا سالم مانده ، سالمِ سالم...

صدام گفته بود این جنازه اینطور نباید تحویل ایرانی‌ها داده بشه. اونو سه ‌ماه زیر آفتاب سوزان گذاشتند ، اما تفاوتی نکرد. ، رو پیکرش آهک ‌و اسيد پاشیدند ولی باز هم بی‌تأثیر بود..

مادرش و یکی از همرزم هاش که همیشه باهاش بود و کامل می شناختش می گفت می دونین برا چی جنازه ش سالم موند؟

گفت راز سالم موندن جنازه ش چند چیزه:
ـ اهتمام جدی به نماز شب داشت
ـ دائماً با وضو بود و مداومت بر غسل جمعه داشت

ـ هیچوقت زیارت عاشورایش هم ترک نمی‌شد
ـ هر وقت براي امام حسین(ع) گریه می‌کرد ، اشک‌هايش رو به بدنش می‌مالید
مادرش هم میگفت: به امام زمان (عج) ارادت خاصّی داشت و هر وقت به قم می‌اومد ، رفتن به جمکران را ترک نمی‌کرد.

نقل از کتاب قصه ستاره ها و ساکنان ملک اعظم/ ج2/ ص 76

منبع: قافله

روزي چند نوبت براي سيد الشهداء گريه مي‌کرد؛ محمدرضا شفيعي را مي‌گويم ... صبح‌ها زيارت عاشورا که مي‌خوانديم ، گريه و ناله‌هايش،  جانسوز بود. ساعت نه که کلاس عقيدتي داشتيم ، استاد بعد از درس روضه مي‌خواند و او باز هم مي‌گريست. نماز جماعت هر نوبت هم با ذکر مصيبت امام حسين (ع) شروع مي شد و خاتمه مي‌يافت و محمد رضا همچنان گريه مي‌کرد.
غروب که مي‌شد ، کتابچه زيارت عاشورايش را برمي‌داشت و مي‌رفت « موقعيت صفا » قبري که با دستان خودش کنده بود ، بچه‌ها اين اسم را رويش گذاشته بودند.

روضه‌خوان خودش بود ، بعد از هر گريه، اشک‌هايش را پاک مي‌کرد و به صورت و بدنش مي‌ماليد! سرّ اين عملش را نمي دانستم، اما سال‌ها بعد فهميدم. محمدرضا جزء نيروهاي تخريب بود و در عمليات کربلاي چهار مجروح شد و به دست عراقي‌ها افتاد. پيکر مجروحش را به بيمارستان بغداد منتقل کردند و آنجا به فيض شهادت رسيد. همان جا دفنش کردند. پودرهايي روي بدنش ريخته بودند که متلاشي شود و از بين برود ، اما اثر نکرده بود. پيکر مطهرش را سه ماه در معرض نور شديد آفتاب قراردادند تا بپوسد ، اما بعد از شانزده سال، خاک را که کنار زدند، ‌هنوز جنازه محمد رضا مثل روز اول بود ...

او را با ديگر هم رزمانش در قالب « کاروان شهدا » به ايران برمي‌گردانند. نامش در ميان هفت شهيدي که پيکرشان سالم است ، ثبت شده. توفيق دفن جسم از سفر برگشته‌اش ، نصيب من مي شود. راستي که فيض عظيمي است ...

مادر محمدرضا، عقيقي به من مي‌دهد و سفارش مي کند آن را زير زبانش بگذارم، لب، زبان و دندان‌هايش هيچ تغيير نکرده‌اند!
شانه‌هايش را که براي تلقين خواندن، در دست مي‌گيرم، تمام گوشت‌هايش را حس مي‌کنم. بعد از شانزده سال! گويي تازه، روح از بدنش جدا شده است.
محمدرضا از «موقعيت صفا» و اشک‌هايي که بعد از هر گريه براي سيد الشهداء به صورت و بدنش مي‌ماليد، ارث زيبا و ماندگاري برد.

 تصویر شهید محمدرضا شفیعی پس از گذشت شانزده سال از شهادتشsaghalain-m.blogfa.com-1-1388234841.jpg

شهيد محمد رضا شفیعی چهارده ساله بود که عزم جبهه کرد ، ولی چون سنّش کم بود قبولش نمی کردند.

بالأخره یک روز خودش شناسنامه اش را یکسال بزرگتر کرد و به آرزویش رسید.

دفعه ی آخری که راهی جبهه بود نوزده سالش بود، کلی شیرینی و انگشتر و تسبیح خریده بود.

مادر به او گفت: مادر چرا این چیزها را خریدی؟ فردا زندگی میخوای. خونه میخوای.

گفت: مادر خانه من یک متر جاست که آماده هم هست  نه آهن میخواد و نه سفید کاری.

بعد یک بیت شعر خواند:

خوش آن روزی که در سنگر بمیرم/نه آن روزی که در بستر بمیرم!

بعد از عملیات کربلای 4 خانواده محمد رضا متوجه شدند که تیری به شکم محمد رضا خورده و مجروح شد

همرزمش نتوانسته بود او را به عقب برگرداند و همانجا مانده بود. فردا صبح که رفته بودند او را بیاورند،

او را پیدا نکرده بودند. بعدها خانواده فهمیدند که محمد رضا را اسیر کرده اند.

یازده روز در اسارت زنده بوده و در نهایت به خاطر جراحتش زیر شکنجه ی بعثی ها به شهادت رسیده

و همانجا در کربلا دفنش کرده اند. به نقل دوستانش وقتی او را اسیر می کنند،

می گویند که به امام توهین کن و او با همان حال زخمی می گوید

مرگ بر صدام. آنها نیز با لگد به دهان او می کوبند و دندانش می شکند

وقتی بعد از شانزده سال جنازه ی محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان های جسد هم از بین می رفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود. وقتی گروه تفحص جنازه ی محمد رضا را دریافت می کردند سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه می کرده و گفته:  

خدا صدام را لعنت کند که چه جوانانی را کشت!!!!!!

مادر شهید می گوید موقع دفن محمد رضا، حاج حسین کاجی به من گفت:

« شما می دانید چرا بدن او سالم است؟» گفتم:«از بس ایشان خوب و با خدا بود. » 

ولی حاج حسین گفت: « راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است:

هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد.

مداومت بر غسل جمعه داشت.

دائما با وضو بود.

مداومت بر خواندن زيارت عاشورا

و هر وقت زیارت عاشورا خوانده می شد ،ما با چفیه هایمان اشکمان را پاک می کردیم ولی ایشان با دست اشکهایش را می گرفت و به بدنش می مالید وجالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب می آوردند،ایشان آب را نمیخورد و آن را برای غسل نگه می داشت. »

شهید شفیعی در سال 81 در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد.

وصيت نامه شهيد

بسم الله الرحمن الرحیم
« یا اَیتُها النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیه مَرضیه فَادخُلی فی عِبادی و ادخُلی جَنّتی »
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان ، درهم کوبنده ی کاخ ستمگران

او که عالم هستی را از هیچ آفرید و همه را از حکمتش تعادل بخشید . و با سلام و درود بی کران بر تمامی رهروان راه حسین . آنان که در این راه قدم نهادند و گلوی خود را با شربت شیرین شهادت تر کردند و جان خود را فدای اسلام و قرآن نمودند .

« ما بندگان خدا هستیم و در راه او قیام می کنیم اگر شهادت نصیب شد ، سعادت است »

اینجانب محمدرضا شفیعی فرزند مرحوم حسین شفیعی لازم دانستم که چند سطر وصیتی با امت حزب الله داشته باشم . و حال که وقت آزاد شدن من از قفس دنیوی رسیده است لازم دانستم که به جهاد در راه خدا بپردازم که اگر به درگاه باریتعالی قبول گردید به سوی زندگی سعادتمند و جاوید دیگری پر بکشم .من یکی از بسیجی هایی هستم که برای اجرای احکام اسلام به جهاد پرداخته ام و از ریخته شدن خونم در این راه باکی ندارم . چون راه ، راه انبیا و اولیای خداست و بایستی پیروی از شهید تشنه لب کربلا نمود :

« اِن کانَ دینِ محمدٍ لَم یَستَقِم اِلا بِقَتلی فَیا سُیُوفَ خُزینی »

بعد از شهادت من این سعادت را جشن بگیرید که سنگر خونین من حجله ی دامادی من بوده است و ما شهادت را جز سعادت نمی دانیم . چون شهادت ارثی است که از انبیا به ما رسیده است . سفارش من به کسانی که این وصیت نامه را می خوانند این است که سعی کنید که یکی از افرادی باشید که همیشه سعی در زمینه سازی برای ظهور صاحب الامر دارند و بکوشید اول خود و بعد جامعه را پاک سازی کنید و دعا کنید که این انقلاب به انقلاب جهانی آقا امام زمان متصل شود . پس اگر می خواهید دعاهایتان مستجاب شود به جهاد اکبر که همان خودسازی درونی است بپردازید
ای برادر و خواهر مسلمان ، بدان که با شعار در خط امام بودن ولی در عمل دل امام را به درد آوردن ، وظیفه انسانی و اسلامی ما نیست . ای برادران ما که هنوز خود را نساخته ایم و تمام کارهایمان اشکال دارد چگونه می خواهیم دیگران را بسازیم و انقلابمان را به تمام جهان صادر کنیم . در کارها از خود محوری و تفسیر کارها به میل خود بپرهیزیم و سعی در خودسازی داشته باشیم و خیال نکنیم با کمی فکری که داریم ، فکرمان از همه بالاتر است و از همه خودساخته تر و خلاصه نظرمان بهتر است .برادران گرامی و ملت شهید پرور ، همیشه از درگاه خداوند بخواهید که به شما توفیقی عنایت فرماید که بتوانید در خط امام عزیزمان و برای رضای خدا گام بردارید .
ای جوانان ، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین و با هدف شهید شد . و ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردای قیامت در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید ، زیرا مادر وهت فرمود : پسری را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم و از خواهران گرامی تقاضامندم که از فاطمه (س) یگانه سرور زنان سرمشق بگیرید و حجاب اسلامی خود را رعایت فرمایید.
امیدوارم روزی فرا رسد که همه ملت از زن و مرد و تا جوان و کودک به وظیفه اسلامی خود آشنا شوند و مرتکب گناه نشوند .
در آخر از مادر گرامی خودم حلالیت می طلبم و امیدوارم از زحماتی که برای من کشید مزد آن را از زینب (س) بگیرد و امیدوارم همچون دیگر خانواده ی شهدا استوار و مقاوم بمانید و کاری نکنید که دشمنان را شاد کند .
ای جوانان عزیز و ارجمند همانطور که امام فرمود : من چشم امیدم به شماست .
پس شما هم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک بگویید و به سوی جبهه ها حرکت کنید و نگذارید اسلام و قرآن بی یاور بماند ....
والسلام
ما بندگان خدا بدنیا آمده ایم تا توشه ای برای آخرت جمع آوری نماییم و به سوی زندگی جاوید پر بکشیم .
«الهی تا ظهور دولت یارخمینی را برای ما نگه دار»

آمین
محمدرضا شفیعی
25/12/64

http://saghalain-m.blogfa.com/post-197.aspx

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت در خدمت شما