امید و آرزو
33 بازدید
تاریخ ارائه : 9/11/2014 8:10:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان


اميد و آرزو

به هنگام سختي مشو نااميد.
هر چيز اگر کمي تيره مي نمايد، باز روشن شود زود ... فراموش نکن، اين يک واقعيت است باراني بايد تا که رنگين کماني بر آيد و ليموهايي ترش که شربتي گوارا فراهم شود و گاه روزهايي در زحمت تا که از ما انسانهايي تواناتر بسازد خورشید دوباره خواهد درخشيد، زود خواهي ديد.
کالين مک کارتي

گلچيني از باغ معرفت

* خردمند به کار خويش تکيه کند و نادان به آرزوي خويش
«حضرت علي(ع)»
* اميد و آرزو رحمتي است براي پيروان من، اگر اميد نمي بود هيچ مادري فرزند خود را شير نمي داد و باغباني درختي نمي نشانيد.
«حضرت محمد(ص)»
* اگر روزگاري شأن و مقامت پايين آمد نوميد مشو، زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پايين مي رود ولي بامداد روز ديگر دوباره بالا مي آيد.
«افلاطون»
* اميد دارويي است که اگر شفا ندهد حداقل درد را قابل تحمل مي کند.
«مارسل آشار»
* اميد در زندگاني بشر آنقدر اهميت دارد که بال براي پرندگان.
«هوگو»
* مأيوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را بگشايد.
* قلم و کاغذ معجزه مي کنند، آلام را تخفيف مي دهند، به روياها جامه عمل مي پوشند و اميدهاي از دست رفته را احيا مي کنند.
«پائولوکوئيلو»
* اميد رفيق تيره بختاني است که از دست ساقي دهر جرعه اي بي مهري نوشيده اند.
«اعتصام الملک»
* مرگ حقيقي براي انسان، مرگ اميد است.
«ناپلئون»
* آرزو قلابي است که هر چيزي را به طرف خود مي کشد.
«ديل کارنگي»
* کسي را که اميدوار است نااميد مکن، شايد اميد تنها دارايي او باشد.
«جکسون براون»
* موقعيت هاي نااميد کننده وجود ندارد، بلکه اين افراد نااميد هستند که وجود دارند.
«جان کلار»
* چکيده دانش هاي آدمي دو کلمه است: صبر و اميدواري.
«الکساندر دوما»
* چرخهاي سنگين و زنگ زده زندگي با دستهاي نامرئي اميد مي چرخد.
«دکتر ناصرالدين صاحب الزماني»
* چون زندگي ما درياست، اميد به لنگر گاهي تشبيه شده است که در مواقع طوفاني، بدان پناه مي بريم تا بتوانيم به روي پاي خود بايستيم.
«پُل بيل»
* خداوند وقتي مي خواهد کسي را فاسد سازد، او را به همه آرزوهايش مي رساند.
«اسکاروايلد»
* دنيا به اميد برپاست و آدمي به اميد زنده است.
«امثال و حکم دهخدا»
* عاملي که زندگي را بر ما غم انگيز ساخته، پيري و پايان لذتها نيست، بلکه قطع اميد است.
«شکسپير»
* گذشته مکان يادگارها، آينده مقام اميدها و حال جايگاه تکليفها است.
«رشيد ياسمي»
* اگرِ شما، تنها مايه تسلي است، چه خوبيها در «اگر» نهفته است.
«شکسپير»
* زماني که آرزوي چيزي را مي کنيم، زندگي، خود ما را به سمت آن چيز هدايت مي کند.
«پائولوکوئيلو»
* هرگز تسليم نشو، هر روز معجزه تازه اي اتفاق مي افتد.
«جسکون براون»
* ويکتور هوگو در پانزده سالگي روي دفتر يادداشت خود نوشته بود که من مي خواهم شاتوبريان باشم يا هيچ نباشم. سرانجام برتر از آن نويسنده نامدار شد.
«ويکتور هوگو»
* هر وقت در آسمان حيات خود، قطعه ابري مشاهده کرديم نبايد همه چيز را سياه و ظلماني بپنداريم و بايستي متوجه آفتاب و روشنايي کاملي هم که در پس آن ابرهاي موقت موجود است، بشويم.
«اسمايلز»
* همين قدر که براي بدست آوردن آرزويي اراده کنيم، يک گام بلند در راه نيل بدان برداشته ايم.
«سي فوستر»
* خدا چشم به ما دوخته است و انتظار ندارد نوميدش کنيم.
«ويکتور فرانکل»
* بهترين برنامه ريزي براي آينده؛ بهره گيري درست از زمان حال است.
«آلبرکامو»
* آرزو سرابي است که اگر ناپديد شود همه از تشنگي خواهند مرد.
«اسکاروايلد»

آشنايي با فرهنگ ملل

* تا رمقي از جان باقيست، اميد هست.
«مثل انگليسي»
* اميد نان روزانه بيچارگان است. «مثل ايتاليايي»
* اميد، نصف خوشبختي است.
«مثل ترکي»
* اميد و شجاعت دو الماس درخشانند که در تاج موفقيت ديده مي شوند. «مثل عبري»
* اگر اميد نبود، دل مي شکست.
«مثل اسکاتلندي»
* اميد، ستون دنياست.
«مثل کانوري»
* اميد، هيچ کس را نمي کشد.
«مثل آفريقايي»
* اميد است که آينده را مي سازد.
«مثل فرانسوي»
* به اميد معجزه باش ولي به آن تکيه نکن.
«مثل عبري»
* جوان به اميد زنده است و پير با خاطرات.
«مثل فرانسوي»
***
تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پر کن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

«عطار نيشابوري»
***
پيمان سعي مگسل اگر کار مشکل است
رهرو ملول گر نشود ره دراز نيست

روزي که گذشته است از او ياد مکن
فردا که نيامده است، فرياد مکن

بر نامده و گذشته بنياد مکن
حالي حوش باش و عمر بر باد مکن

«خيام »

از حادثه جهان زاينده مترس
از هرچه رسد چو نيست پاينده مترس

وين يک دم عمر را غنيمت مي دان
از رفته مينديش و ز آينده مترس

«شمس تبريزي»
***
ممکن است بارها شکست بخوريد، اما تا وقتي که نااميد نشويد، يک بازنده نيستيد.
You can fail so very often, but you are not a failure until you give up.
***
آنهايي که آرزو دارند در برابر نادان ها عاقل جلوه کنند، در بين عاقلان، نادان جلوه مي کنند.
Those who wish to appear wise among fools, among the wise seem foolish.
***
از ته قلب اميدوار بودن، خيلي بيشتر از هر لذتي، انسان را براي زندگي تحريک مي کند.
Strong hope is a much greater stimulant of life than any realized joy could be. " F. Nietzsche"
***
آنچه را که داريد با خواستن چيزهايي که نداريد نابود نکنيد. به ياد داشته باشيد آنچه اکنون داريد زماني جزء همان چيزهايي بود که آرزو داشتيد آن را داشته باشيد.
Don't spoil what you have by desiring what you have not" remember that what you now have was once among the things you only hoped for.
***
اگر اميد براي رسيدن به استقلال، پول است، هيچ وقت به آن نمي رسيد. تنها امنيت واقعي که يک فرد در اين دنيا خواهد داشت با ذخيره دانش، تجربه و توانايي است.
lf money is your hope for independence , you will never have it. The only real security that a man will have in this world is a reserve of knowledge, experience, and ability. "Henry Ford"
***
Hope for the best and prepare for the worst.
اميد به بهترين داشته باش و خود را براي بدترين آماده کن.

جاودانه ها

کريستف کلمب، در شهر جنواي ايتاليا به دنيا آمد و در چهارده سالگي به دريا رفت. او مدتي به عنوان دزد دريايي به ماجراجويي پرداخت و پس از رفتن به پرتغال، آرزوي رسيدن به چين از راه غرب را در سر پروراند. با مخالفتهاي پرتغالي ها، او اميد و آرزويش را به دربار اسپانيايي ها برد و با کمک آنها کشتي معروف سانتاماريا را به سمت غرب هدايت کرد.
او پس از مدتها سرگرداني در دريا به سواحلي رسيد که فکر مي کرد جزاير هند غربي هستند. او بارها اقيانوس اطلس را در نورديد اما بوسيله اسپانيايي ها دستگير شد و به زندان افتاد. ولي روحيه پولادين اين مرد او را در سالهاي آخر عمر به سفرهاي دريايي بيشتري فرستاد. در نهايت او به عنوان فردي گمنام و فراموش شده مُرد، ولي سالها بعد او را به عنوان نخستين کاشف قاره جديد (آمريکا) ستودند.

با هم بينديشيم

درباره «ماير» مؤسس استوديوي گلدوين ماير آمريکا، نقل مي کنند که وقتي از اروپا به آمريکا مهاجرت کرد به قدري فقير و مستمند شده بود که يک شب با وحشت متوجه گرديد از دارائيش فقط يک دلار باقي مانده است. چند لحظه بعد «ماير» متوجه اين جمله شد که روي ديوار نقش بسته بود:
هر ابر تيره اي داراي يک حاشيه نوراني است.
There is a silver lining to every cloud.
اين جمله چنان نور اميدي در درون تاريک او دميد که از فرداي آن شب به تلاش و کوشش پرداخت و يکي از مردان موفق و ميليونرهاي بزرگ آمريکا شد.
***
وقتي اسکندر به تخت سلطنت مقدونيه نشست، هر چه املاک و اراضي از پدرش به ارث برده بود بين دوستانش تقسيم کرد. از او پرسيدند: براي خودت چه نگاه خواهي داشت؟ در جواب گفت: «اميد» که بزرگترين دارايي و تملک انسان است.
«اسمايلز»
***

بازي روزگار

روزي روزگاري پسرک فقيري زندگي مي کرد که براي گذران زندگي و تأمين مخارج تحصيلش دستفروشي مي کرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.
روزي متوجه شد که تنها يک سکه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين در حالي بود که شديداً احساس گرسنگي مي کرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا کند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي درب را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يک ليوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگي شديد پسرک شده بود، بجاي آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد. پسر به آرامي شير را سر کشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟» دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته که نيکي، ما به ازايي ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي کنم.»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشکان از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگري فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد. هنگامي که متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حرکت کرد. لباس پزشکي اش را بر تن کرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.
در اولين نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر براي نجات جان بيمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دکتر کلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دکتر هزينه درمان زن جهت تأئيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاکتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاکت را باز کرد. چيزي توجه اش را جلب کرد. چند کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يک ليوان شير پرداخت شده است.»

منبع: کتاب گنجينه ما و شماhttp://rasekhoon.net/article/show/209489/%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%AF%20%D9%88%20%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88/

راسخون

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما