داستان جالب (یک قرص نان)
48 بازدید
تاریخ ارائه : 9/11/2014 10:06:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

يك قرص نان
حسين خليلى تهرانی

يك قرص نان

از حاجى ميرزا خليل نقل شده كه من در علم طب چندان درس نخوانده بودم. همه اين مهارت و بصيرت از بركت دادن يك قرص نان بود و داستان آن بدين صورت بود كه من در ايّام جوانى به قصد زيارت كريمه اهل بيت حضرت معصومه(عليها السلام) به قم مشرف شدم. در آن زمان در شهر قم و در شهرهاى ديگر ايران گرانى سختى به وجود آمده بود به طورى كه نان به زحمت به دست مى آمد و اين وضعيت نتيجه جنگ بين دولت ايران و روس بود. علّتش هم اين بود كه اسيران زيادى از زن و مرد، بزرگ و كوچك وارد كشور و در شهرهاى مختلف متفرق شده بودند. من در يكى از حجره هاى دارالشّفاء ـ كه عمارتى است در زير مدرسه متّصل به صحن شريف و در آن حجراتى بود كه افراد غريب در آن جا منزل مى كردند ـ منزل كرده بودم. روزى به بازار رفتم و با رنج فراوان نانى بدست آوردم. در بين راه به زنى از اسيران نصارا رسيدم كه طفلى در بغل داشت و از گرسنگى صورتش زرد شده بود. همين كه او نان را در دست من ديد گفت: شما مسلمانان رحم نداريد! خلق را اسير مى گيريد و گرسنه نگه مى داريد! من دلم به حالش سوخت و نانى را كه در دست داشتم به او دادم. يك شبانه روز را با گرسنگى سپرى كردم. تنها در منزل نشسته بودم كه ناگهان مردى داخل حجره شد و گفت: بى بىِ من از درد رنج مى برد و بى طاقت افتاده، اگر دكترى سراغ دارى به من بگو تا علاجش را بپرسم؟ يك دفعه به او گفتم: فلان چيز خوب است. او گمان كرد من پزشك هستم. بنابراين فوراً برگشت و دارويى را كه من گفته بودم به مريض خوراند و در كمال تعجّب مريض فوراً خوب شد.

بعد از اين قضيه او با جمعى سراغم آمدند و از من تشكر كردند. خبر معالجه من منتشر شد و از هر جا ]براى معالجه[ به من هجوم آوردند. من با مراجعه به كتاب هاى طب قديم به تهران مراجعه كردم و در اندك زمانى معروف و مشهور شدم و اسمم در زمره استادان طب ثبت شد و همه اين قضايا در اثر ايثار يك قرص نان بود.([5])

http://nbo.ir/fa-ir

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما