خاطره امام خمینی(ره) ازمرحوم شیخ عباس قمی(ره)
33 بازدید
تاریخ ارائه : 10/22/2014 10:17:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

خاطره  امام خمینی(ره) ازمرحوم شیخ عباس قمی(ره)

امام خمینی(ره)  در خاطرهای از سفر خود با مرحوم حاج شیخ عباس قمی(ره)  بیان میکردهاند:

خورشید خود را بالاى سر ماشین کشیده بود و باران گرما بر سرمان مىریخت. بیابان سوزان و بى انتها در چشمهایمان رنگ مىباخت و به کبودى مىگرایید از دور هم، چیزى دیده نمىشد.

ناگاه ماشین ما که از مشهد عازم تهران بود از حرکت، ایستاد. راننده که مردى بلند و سیاهچهره بود، با عجله پایین آمد و بعد از آنکه ماشین را براندازى کرد، خیلى زود عصبانى و ناراحت به داخل ماشین برگشت و گفت: بله پنچر شد! و آنگاه به صندلى ما که در وسطهاى ماشین بود، آمد، به من چون سید بودم حرفى نزد. ولى رو کرد به حاج شیخ عباس قمى(ره)  و گفت: اگر مىدانستم تو را اصلاً سوار نمىکردم از نحسى قدم تو بود که ماشین، ما را در این وسط بیابان خشک و برهوت معطل گذاشت! یا الله برو پایین و دیگر هم حق ندارى سوار این ماشین بشوى!!

البته راننده تا حدى تقصیر نداشت. این طاغوت و حکومت ضد دین زمان بود که تبلیغات ضد اسلام و روحانیت را بهجایى رسانده بود که عده زیادى از مردم قدم آخوند و روحانى را نحس مىدانستند و اگر گرهى در کارشان مىافتاد و آخوندى آنجا حضور داشت، به حساب او مىگذاشتند!

مرحوم شیخ عباس بدون اینکه کوچکترین اعتراضى کند و حرفى بزند، بلند شد و وسایلش را برداشت و از ماشین پیاده شد.

من هم بلند شدم که با او پیاده شوم اما او مانع شد، ولى من با اصرار پیاده شدم که او را تنها نگذارم، اما او قبول نمىکرد که با او باشم، هر چه من پافشارى مىکردم، او نهى مىکرد، دست آخر گفت: فلانى راضى نیستم تو اینجا بمانى. وقتى این حرف را از او شنیدم، دیدم که اگر بمانم بیشتر او را ناراحت مىکنم تا خوشحال کرده باشم، برخلاف میلم از او خداحافظى کرده سوار ماشین شدم...

بعد از مدتى که او را دیدم جریان آن روز را از او پرسیدم؟ گفت: وقتى شما رفتید خیلى براى ماشین معطل شدم، براى هر ماشینى دست بلند مىکردم نگه نمىداشت، تا اینکه یک ماشین کامیونى که بارش آجر بود برایم نگه داشت.

وقتى سوار شدم، راننده آدم خوب و خون گرمى بود، و به گرمى پذیرایم شد و تحویلم گرفت، خیلى زود با هم گرم شدیم، قدرى که با هم صحبت کردیم متوجه شدم که او ارمنی است و مسیرش همدان است.

 از دست قضا من هم مىخواستم به همدان بروم، چون مدتها بود که دنبال یک سرى مطالب مىگشتم و در جایى نیافته بودم فقط مىدانستم که در کتابخانه مرحوم آخوند همدانى در همدان مىتوانم آنها را بدست آورم، به این خاطر مىخواستم به همدان بروم.

راننده با آنکه ارمنى بود آدم خوب و اهل حالى بود، من هم از فرصت استفاده کردم و احادیثى که از حفظ داشتم درباره احکام نورانى اسلام، حقانیت دین مبین اسلام و مذهب تشیع و... برایش گفتم.

وقتى او را مشتاق و علاقهمند دیدم، بیشتر برایش خواندم، سعى مىکردم مطالب و احادیثى بگویم که ضمیر و وجدان زنده و بیدار او را بیشتر زنده و شاداب کنم.

تا این که به نزدیکیهاى همدان رسیدیم، نگاهم که به صورت راننده افتاد دیدم قطرات اشک از چشمانش سرازیر است و گریه مىکند، حال او را که دیدم دیگر حرفى نزدم، سکوتى عمیق مدتى بر ما حکمفرما شد، هنوز چند لحظهاى نگذشته بود که او آن سکوت سنگین را شکست و با همان چشم اشکآلود گفت:

فلانى اینطور که تو مىگویى و من از حرفهایت برداشت کردم، پس اسلام دین حق و جاودانى است و من تا به حال در اشتباه بودم. شاهد باش من همین الآن پیش تو مسلمان مىشوم و به خانه که رفتم تمام خانواده و فامیلهایى که از من حرفشنوى دارند مسلمان مىکنم.

بعد هم گفت:

 اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسولالله و اشهد ان علیا ولىالله.

منبع: از بیانات امام خمینى(ره)  به نقل از آیةالله شیخ على‌پناه اشتهاردى در درس اخلاقشان در مدرسه فیضیه. برگرفته از کتاب: عاقبت بخیران عالم جلد 2. افق پارسایی4


http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما