داستانی شگفت از حق الناس
17 بازدید
تاریخ ارائه : 9/8/2014 6:27:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

داستانی شگفت از حق الناس

نقل از سایت منبرک


عالم زاهد "سیّد هاشم بحرانى"  رضوان اللّه تعالى علیه نقل رمودند:

در نجف اشرف ، عطارى بود که همه روزه پس از نماز ظهر در دکانش ‍ مردم را موعظه مى نمود، و هیچ وقت دکانش خالى از جمعیّت نبود.

یک نفر از شاهزادگان هند که مقیم نجف اشرف شده بود، برایش ‍ مسافرتى پیش آمد، پس جعبه اى که در آن گوهرهایى نفیس و جواهرات پربها بود نزد آن عطار امانت گذاشت و رفت

پس از مراجعت آن امانت را مطالبه کرد، عطار منکر امانت شد، هندى در کار خود بیچاره و حیران ماند، و پناهنده به قبر مطهّر حضرت امیر المؤ منین (ع ) شد، و گفت : یا على من براى اقامت نزد قبر شما ترک وطن و آسایش نموده و تمام دارائیم را نزد فلان عطار گذاردم و حالا منکر شده و جز آن مال دیگرى ندارم ، و شاهدى هم براى اثبات آن ندارم، و غیر از حضرتت کسى نیست که به داد من برسد.

شب در عالم خواب آن حضرت به او فرمود: هنگامیکه دروازه شهر باز مى شود، بیرون برو و اول کسى را که دیدى امانت را از او مطالبه کن او به تو مى رساند.

چون بیدار شد و از شهر خارج گردید، اول کسى را که دید، پیر مرد عابد و زاهدى بود که پشته اى هیزم بر دوش داشت و مى خواست ، آن را براى مصرف اهل و عیالش بفروشد.

پس حیا کرد از او چیزى بخواهد و به حرم مطهر برگشت ، شب دیگر در خواب مانند شب گذشته به او فرمودند: و فردا همان شخص را دید و چیزى نگفت

شب سوم همان را که شبهاى پیش فرموده بودند، به او فرمودند، و روز سوم آن مرد شریف را دید و حالات خود را برایش گفت : و مطالبه امانت را از او کرد.

آن بزرگوار ساعتى فکر نمود و فرمود: فردا بعد از ظهر در دکان عطار بیا تا امانت را به تو برسانم ، فردا هنگام اجتماع خلق در دکان عطار، آن مرد عابد فرمود: امروز موعظه کردن را به من واگذار، قبول کرد.

پس فرمود: اى مردم من فلان پسر فلان هستم و من از حق النّاس ‍ سخت در هراسم و به توفیق الهى دوستى مال دنیا در دلم نیست و اهل قناعت و عزلت هستم و با این وصف پیش آمد ناگوارى برایم واقع شده که مى خواهم امروز شما را به آن باخبر کنم و شما را از سختى عذاب الهى و سوزش آتش جهنّم و بعضى از گزارشات روز جزاء و قیامت  را به شما برسانم

بدانید که : من روزى محتاج به قرض گرفتن شدم ، از یک نفر یهودى ده قِران گرفتم و شرط کردم که در مدّت بیست روز به او بازگردانم ، یعنى روزى نیم قِران به او برسانم

پس تا ده روز نصف طلب را به او رساندم و بعد او را ندیدم ، احوالش ‍ را پرسیدم ؟

گفتند: به بغداد رفته ، پس از چند شبى در خواب دیدم ، گویا قیامتبرپا شده که مرا و مردم را براى موقف حساب احضار کرده اند.

من به فضل الهى از آن موقف خلاص شده و جزء بهشتیان ، رو به بهشت حرکت کردم ، چون به صراط رسیدم ،  صداى نعره جهنّم را شنیدم ، پس آن مرد طلبکار یهودى را دیدم که مانند، شعله آتشى از جهنّم بیرون آمد و راه را بر من بست و گفت : پنج قِرآن طلبم را بده و برو.

هرچه گریه و زارى کردم و گفتم : من در مقام جستجو از تو بودم و تو را ندیدم که طلبت را بدهم . گفت : نمى گذارم ، رد شوى ، تا طلب مرا ندهى

گفتم : اینجا چیزى ندارم ، گفت : پس بگذار تا یک انگشت خودم را بر بدنت بگذارم ، پذیرفتم . چنان انگشتش را به سینه ام گذاشت که از سوزش آن به جزع افتاده و بیدار شدم

دیدم جاى انگشتش بر سینه ام زخم است و تا بحال مجروح است و هرچه مداوا کردم فائده نبخشید.

سپس سینه خود را گشود و نشان مردم داد، وقتى که مردم این منظره را دیدند، صداها به گریه و ناله بلند کردند و عطار هم سخت از عذاب روز قیامت در هراس شد، آن شخص هندى را به خانه خود برد و امانت را به او داد و معذرت خواست. [زبدة القصص جلد 1 صفحه 172]

http://nasimemarefat.parsiblog.com/Posts/1519/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما