معجزات وکرامات امام رضا ع
201 بازدید
تاریخ ارائه : 9/7/2014 2:37:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

پیشوای رئوف

اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ

فضيلت مجاور بودن امام رضا عليه السلام

به قلم :   majidmoridi        پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391    6:53 قبل از ظهر

يكي از نكات درخشان فضيلت مجاور بودن قبر مطهر حضرت ثامن الحجج عليه السلام به خلاف

بقيه قبور مقدسه مي باشد كه براي نمونه اشاره مي گردد:

مكه معظمه:دركتاب عيون اخبارالرضا صفحه247آورده شده است كه حضرت رضاعليه السلام فرمود:

از آن زماني كه پيغمبراكرم واميرالمومنين عليهما السلام از مكه به مدينه هجرت نمودند.

ديگر حضرت علي عليه السلام هر گاه به حج مشرف مي شدند پس از اتمام در آنجامجاور نمي شد

وفورا از مكه خارج مي شدند وبه حضرت عرض كردندچراشمابعدازاتمام اعمال، نمازظهر وعصر رادر مكه

ولي نماز مغرب وعشاءرا درخارج مكه انجام مي دهيد؟فرمود:من كراهت دارم از زميني كه از آن جا

هجرت كرده بودم دوباره مجاور شوم

انَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ لَمْ يَبِتْ بِمَكَّةَ بَعْدَ اذ هَاجَرَ مِنْهَا حتي قَبْضَةً اللَّهِ عَزَّ وَجِلَ

كربلا:دركتاب معارف رضويه آقاي مظفري صفحه156 وكتاب عيون اخبارالرضا صفحه247 مي نويسند در

روايات فراواني متذكرند امام عليه السلام به كسي كه زيلرت كرد امام حسين عليه السلام رادر كربلا

فرمود:به وطن خود بازگشت نما ومجاور در كربلا نشو

 فاذا زُرْتَ فَانْصَرَفَ وَ لَا تَتَّخِذْهُ وَطَناً

مشهد الرضا:امانسبت به حضرت رضا عليه السلام تاكيد وسفارش درمجاورت شده به چند دليل از

جمله دركتاب فصول المهمه ابن صباغ مالكي دانشمند اهل سنت وكتاب معارف رضويه صفحه15 و

كتاب دارالسلام علامه نوري صفحه216 وكتاب زندگاني حضرت رضا عليه السلام جلد2صفحه316

آقاي عمادزاده مي نگارد:ابوعبدالله حافظ كه يكي اتز قضات تسنن است،گفت:شبي درحرم حضرت

رضا رضي الله عنه بيتوته كردم درعالم خواب ديدم دوملك برديوار حرم مطهر با خط سبز نوشتند:

 اذ كُنْتَ تَأْمُلُ أَوْ ترتجي             مِنَ اللَّهِ فِي حالتيك الرِّضَا

 فَلَازِمُ مَوَدَّةَ آلِ الرَّسُولِ              وجاورعلي بْنِ موسي الرِّضَا

يعني هرگاه آرزومند مي باشي از خداوند متعال كه درغم وشادي از توخشنود  شود بايد دوستي

اهلبيت رسالت ومجاورت حضرت رضا عليه السلام را اختيار كني.

دركتب متعددي متذكرند حضرت موسي بن جعفر عليه السلام فرمودند:

 مَنْ زَارَهُ أَوْ بَاتَ عِنْدَهُ لَيْلَةً كَانَ كَمَنْ زَارَ اللَّهَ فِي عَرْشِهِ

يعني كسي كه زيارت كند يا يك شب بيتوته ومجاورت نمايد نزد قبر فرزندم رضا عليه السلام مثل

كسي است كه خداوند را در عرش زيارت كرده است(رحمت خداوند شامل آن شخص شده است)

وحجةالاسلام بسطامي دركتاب تحفةالرضويه در ذيل اين حديث مي نويسد:از اين روايت مي توانيم

استدلال كنيم بر فضيلت مجاورت حضرت رضا عليه السلام از بقيه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين

مهر تو را به عالم امكان نمي دهم          اين گنج پربهاست من ارزان نمي دهم

گر انتخاب جنت وكويت به من دهند         كوي تو را به جنت ورضوان نمي دهم

جان مي دهم زشوق وصال تو اي رضا      تابرسرم قدم ننهي جان نمي دهم

مارا غلامي تو بود تاج افتخار                   وين تاج را بافسرشاهان نمي دهم

كپي برداري ونشر اين مطلب تنها با درج لينك منبع كه همين وب مي باشد مجاز مي باشد

پيشواي رئوف

برچسب‌ها: امام رضا, مجاورت امام رضا, زيارت امام رضا, فضيلت مجاور بودن امام رضا عليه السلام, پيشواي رئوف3 زائرسرا

دیدار یار غائب

به قلم :   majidmoridi        یکشنبه ششم فروردین 1391    9:15 قبل از ظهر

نامش سید یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهدمقدس

را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجی ماند.

ناگزیر به حضرت رضا، علیه ‏السلام، توسل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد

که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگی‏ اش

پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.

خود می‏گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم:

«مولای من! می‏دانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه می‏توانم گدایی کنم و جز به

شما به دیگری نخواهم گفت.»

به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمود: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو

دربست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره ‏خانه، بایست، اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل

تو را حل کند.»

پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان

نقطه ‏ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که

به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری‏» که متاسفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بی‏نماز» می‏گفتند،

از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بی‏نمازی است،

چرا که در صف نمازگزاران نمی‏ نشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد.

من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضاعلیه‏ السلام،

گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب

تکرار شد تا روز سوم گفتم بی ‏تردید در این خوابه ای سه‏ گانه رازی است، به همین جهت ‏بامداد روز سوم

جلورفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن می‏شد و جز «آقا تقی آذرشهری‏» نبود، سلام کردم

و او نیزمرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا می‏نگرم، کاری دارید؟»

جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماهه‏ ام در مشهد، پول سوغات را

نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان

سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم.»

از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را

برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست ‏سر ساعت‏ بود که دیدم آقا تقی آمد

و گفت: «آماده رفتن هستی؟»

گفتم: «آری!»

گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر.» رفتم.

گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم:

«مگر ممکن است؟»

گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز می‏کند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر

و روستای میان مشهدتا آذرشهر بسرعت از زیر پای ما می‏گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه

خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن.

آقاتقی خواست‏ برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «به خدای سوگند! تو را رها نمی‏کنم. در شهر ما به

تو اتهام بی‏نمازی و لامذهبی زده ‏اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی ،

از کجا به این مرحله دست ‏یافتی و نمازهایت را کجا می‏خوانی؟

او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش می‏کنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که

راز او را تا زنده است ‏برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهل‏بیت و

خدمت‏ به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر، علیه‏ السلام، مورد عنایت قرار گرفته‏ام و نمازهای

خویش را هر کجا باشم با طی‏ الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت می‏خوانم.»

آری!

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه درعالم رندی خبری‏ نیست که ‏نیست

پی‏ نوشتها:

برگرفته از: قاضی زاهدی، احمد، شیفتگان حضرت مهدی، ج‏2، به نقل از کتاب نوادر شریف رازی

«کرامات الکاتبین‏»

برچسب‌ها: کرامات امام رضا علیه السلامكفشداري زائرين

اميد

به قلم :   majidmoridi        دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390    7:18 قبل از ظهر

حميدرضا سهيلي

به حرم مي‌رود. تنهاست. به همسرش مي‌گويد: مي‌خواهم تنهايي به زيارت بروم و زن هيچ اعتراضي

نمي‌كند. دلواپس، اما مجبور مي‌پذيرد. پشت سر مرد آيت الكرسي مي‌خواند و او را راهي مي‌كند:

اي خداي بزرگ! يا امام غريب! خودت مواظبش باش.

زن باز دلش آرام نمي‌گيرد، پسر بزرگش را از خواب بيدار و بدنبال پدر راهي حرم مي‌كند. مرد عصا زنان،

پياده روي طولاني خيابان ضد را مي‌پيمايد، از فلكه برق مي‌گذرد و طول خيابان تهران را طي مي‌كند

تا به حرم مي‌رسد، هوا سرد است. باد سردي زوزه مي‌كشد. انگار ذرات ريز برف را به صورت او فرو مي‌كند.

فقط مي‌تواند سردي و رطوبت برف را حس كند ولي ماه‌هاست كه از ديدن طبيعت و همه زيبايي‌هايش

محروم شده است. يك چشمش را در كودكي بر اثر بيماري آبله از دست داده است و آن ديگري،

چند ماه قبل به صورت كاملاً اتفاقي كور مي‌شود. آن روز در كارگاه مشغول كار بود كه سوزشي در

چشم سالمش حس كرد. بي‌اختيار چشمش را خاراند. سوزش و درد بيشتر شد. از شدت درد نشست،

كارگاه و همه همكاران در برابر نگاهش مغشوش و در هم و گم شدند. ديگر همه چيز را تار مي‌ديد

تا خودش را به خانه رساند، كور كور شده بود.

حتي نور را هم تشخيص نمي‌داد. بدبختي سايه بختك وارش را بر زندگي او فرو انداخت و نااميدي چون

خوره به جانش افتاد، تا آن شب كه آن خواب عجيب را ديد.

در اتاقش خوابيده بود كه روشني نوري را پشت پلك‌هاي بسته‌اش حس كرد. گرمايي تمامي وجودش

را پر كرد. چشم گشود و شبح پر نوري را در برابر ديدگانش يافت، دستي از نور بر سرش كشيده شد

و چشمانش را نوازش كرد.

چرا نااميدي؟

صدايي از نور برخاست، صدايي كه او را مخاطب قرار داده بود. چشمانم آقا، چشمانم كور شده‌اند،

نمي‌بينند، چه كنم با اين مصيبت؟ مگر اميدي هم هست؟

صدا دوباره به گوشش آمد:

ـ به ديدن ما بيا، در اميد به رويت باز است.

چه صدايي بود، صدايي روحاني، صدايي ملكوتي، صدايي آبي، آبي آبي.

وارد صحن كه شد. عصايش را تا كرد و در جيب پالتوي سياهش گذاشت. آرام و با احتياط تا انتهاي صحن

پيش رفت، بعد به سمت چپ پيچيد و وارد صحن گوهرشاد شد، آنچنان حركاتش را دقيق و قدم‌هايش را،

راه بلدانه بر مي‌داشت كه كسي باور نمي‌كرد كور باشد. مواظب بود تا به كسي تنه نزند و پاي كسي

را لگد نكند. وارد كفشداري شد، كفش‌هايش را به كفشدار سپرد و همراه با جمعيت زائر به درون حرم

پا نهاد. با اينكه پاسي از شب گذشته بود، اما حرم هنوز شلوغ بود. هر چقدر به ضريح نزديكتر مي‌شد،

بيشتر در ميان موج آدمها گرفتار مي‌آمد. ديگر به اختيار خودش نبود، همراه با سيل جمعيت به اين سو و

آن سو كشانده مي‌شد. خود را به دست امواج آدمها سپرده بود، گويي همين را مي‌خواست، رهايي را.

امواج انسانها او را به ضريح مطهر رساندند. كنار ضريح ايستاد، پنجه در شبكه‌هاي ضريح انداخت و

چشمان بي‌سويش را به ضريح ماليد. آن قدر گريست و با امام به استغاثه و نياز گفتگو كرد كه از حال رفت.

* * *

باد گرم، باد گرمي كه آن سوي رمل‌ها مي‌وزيد به صورتش سيلي مي‌زد. عطش به جانش افتاده بود و بر

لبهاي خشكيده و دلمه بسته‌اش نشسته بود. آب طلب كرد، فرياد زد و آب خواست. اما هيچكس صدايش

را نشنيد، نگاهش را به هر سو چرخاند، جز رمل و بيابان و آفتاب داغ چيزي به نگاهش نيامد، نااميدانه سر

بر زمين كوباند و در حاليكه زير لب «رضا، رضا» مي‌گفت، پيشاني بر رمل‌ها كوبيد.

ناگهان از گودي اثر برخورد پيشاني‌اش بر رمل‌ها چشمه‌اي هويدا شد و آبي زلال جوشيدن گرفت.

خنديد، فرياد زد و شادي كنان آب به صورت و لب‌هايش زد. خنكاي رطوبت آب به وجدش آورد. مشتش

را پر از آب كرد و به دهان برد، نوشيد، عطشش تا حدي فروكش كرد. خواست مشتي ديگر از آب پر كند

كه سايه‌اي در آب ديد. مردي بلند بالا و سبزپوش، گويي قد كشيده بود تا آسمان و صورتش چه نوراني و

متبسم بود گويي آسماني پر از ستاره به رويش مي‌خنديد. مرد نوراني خم شد و از آسمان تا زمين فرود

آمد، زير بازوان او را گرفت و از جا بلند كرد.

ـ برخيز.

برخاست، مرد نوراني به سويي اشاره كرد و گفت:

ـ برو، حالا كه سيراب شدي، برو، همسرت منتظر توست.

خودش را به پاهاي مرد انداخت و قدم‌هايش را بوسيد.

ـ گفتيد بيا، من هم اجابت كردم آقا.

ـ خوب كردي، خوش آمدي.

ـ شفا مي‌خواهم آقا، من كارگرم، عائله دارم، نياز اونا به دست پينه بسته منه، اگر نتونم...

ـ تو مي‌توني.

ـ مي‌تونم؟

ـ بله، ما گفتيم بيا تا شفايت بدهيم، و حالا هم شفايت داديم.

ـ يعني چه...؟

ـ برخيز، برخيز و برو، همسر و فرزندانت منتظرند.

نگاهش را گشود، مرداني بالاي سرش ايستاده بودند، كسي صورت او را مي‌بوسيد و با گريه و التماس

از او مي‌خواست بهوش بيايد. او را شناخت، فرزندش بود.

ـ علي تويي؟ اينجا چه مي‌كني؟

علي با حيرت و ناباوري به پدر خيره شد، نگاه او را روشن ديد، فرياد زد و پدر را به آغوش كشيد.

ـ تو مي‌بيني! تو مي‌بيني پدر؟

پدر، فرزند را به سينه فشرد و گفت: آري پسرم، مي‌بينم. با نگاهي كه از امام عاريه گرفته‌ام.

از حرم كه بيرون آمدند، دانه‌هاي سپيد برف در برابر نور چراغ‌هاي روشن خيابان مي‌رقصيد و فرود مي‌آمد،

مرد با ولع بارش برف را به تماشا نشست از اين همه زيبايي طبيعت سير نمي‌شد.

برچسب‌ها: شفا, کرامت, امام رضا علیه السلامكفشداري زائرين

مشهد، مادر مشهد كجاست؟

به قلم :   majidmoridi        سه شنبه شانزدهم اسفند 1390    7:24 قبل از ظهر

شبی یاد جـنـون آبــــاد کــردم                  علی موسی الرضا را یاد کردم

میـان بی کسـی های شـبانه                   هـوای صــحن گوهر شاد کردم

مادر مشهد كجاست؟

زن چاي را جلوي مرد گذاشت و پرسيد: دكترا چي گفتن؟

مرد نگاه خسته‌اش را به زن دوخت و گفت: بايد ببريمش آزمايش. زن، گوشه‌هاي روسري‌اش را به

صورت كشيد و گريست: چي به سر دخترم اومده؟

مرد، چاي را در نعلبكي ريخت، و در حالي كه حبه‌اي قند به دهان مي‌گذاشت، گفت: دل با خدا دار، زن!

دختر، در چهارچوب در ايستاده و سلام كرد، مرد آخرين جرعه چايش را سر كشيد و به صورت دختر،

خنديد: سلام دخترم كجا بودي تا اين موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهاي

بلندش،همچون مواج، بر بازوي پدر ريخت.

رفته بودم ساحل.

پدر، موهاي دختر را نوازش كرد و بر آن بوسه زد، قطره‌اي اشك در چشمانش روييده و آرام بر شيب

صورتش لغزيد و در درياي مواج موهاي دختر، گم شد.

ـ خيلي دير شده، ديگه كاريش نمي‌شه كرد. از ما هم كاري ساخته نيست.

دكتر، پس از آن كه تمام برگه‌هاي معاينه و آزمايش دخترك را به دقت مرور كرد. اين را گفت و سر فرو افكند.

مرد ناليد، زن هوار زد و گريست. دكتر سعي كرد آنان را آرام كند: خدا بزرگه بي‌تابي فايده‌اي نداره.

توكلتان به خودش باشه. مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت: اگه ببريمش تهرون، چي؟

دكتر، دستي بر شانه مرد گذاشت و گفت: بي‌ثمر نيست. شايد خدا كمكي كنه و اونا بتونن كاري بكنن.

زن بر زمين فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه مي‌زد.

مرد، زير بازوانش را گرفت و او را بلند كرد.

ـ صبور باش زن، صبوري كن.

اما خودش هم مي‌دانست كه صبوري سخت است. چگونه صبوري تواند به اين مصيبت؟ پس بايد گريست،

بر نيمكت اتاق انتظار كه غنودند، زن سر به شانه مرد گذاشت و هر دو گريستند؛ زار زار، بلند بلند،

دكتر در را بست. زير پرونده بيمار نوشت ALL، قطره‌اي اشك بر روي پرونده چكيد... و در بيرون،

آسمان هم گريست. نسيمي، پرده اتاق را به بازي گرفته بود. پنجره باز بود و بوي نم و باران،

فضا را آكنده بود، دختر، زرد و لاغر، در بستر خوابيده بود. لبخندي كمرنگ بر لبان خشك و كبودش نقش

داشت. پلك‌هايش را به آرامي گشود. بعد آرام نيم خيز شد و بر بستر نشست. گويي با نگاهش كسي

را دنبال مي‌كرد و لبخند مي‌زد. نسيم پرده را به كناري زد و اشعه زرين خورشيد، از پس ابري سياه،

به صورت زرد دختر، نور پاشيد، چشمانش را بست. دست‌هايش را به آسمان بلند كرد و از ته دل فرياد

كشيد.مادر سراسيمه به داخل اتاق آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.

ـ مشهد، مادر مشهد كجاست؟

* * *

صداي صلوات كه در اتوبوس پيچيد، دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست نقطه‌اي را به او نشان

داد.ـ اونجاس دخترم، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سينه پدر گذاشت و آرام ناليد.

ـ يعني خوب مي‌شم بابا؟

پدر آهي كشيد و زمزمه كرد:

ان شاء الله دخترم.

مادر، دست‌هايش را به سينه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زير لب صدا زد: يا امام رضا(ع)

دختر هيچ وقت اين همه جمعيت را در يكجا نديده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پر هيبت،

باوقار، نوراني و روحاني.

مادر طنابي به گردن دختر بست و سر ديگر طناب را به پنجره فولاد و خود در كنارش نشست به زمزمه

و دعا.دختر نگاهش را بر چهره پر درد خيل دخيل بستگان، ساييد و اشك امانش نداد: يعني ميشه آقا

منو شفابدن؟خود آقا در خواب از او خواسته بود كه بيايد به پابوسي. پس حتماً اميدي هست به اين

دخيل بندي.دختر گريست تا خوابش برد. سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از ميان پنجره فولاد

به ضريح دوخت و در دل توسل، به او جست.

يا ابالحسن يا علي ابن موسي، ايها الرضا، يا ابن رسول الله يا حجه الله

علي خلقه ياسيدنا و مولينا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي الله و قدمناك بين يدي حاجاتنا

يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله...

دختر كه چشم از خواب گشود، مادر به خواب رفته بود. پدر آن سوتر، زيارتنامه مي‌خواند. دختر طنابش

را به آرامي به دست گرفت و كشيد. طناب بر شبكه ضريح لغزيد و فرو افتاد. دختر حيرت زده، به طناب

خيره شد،

چه مي‌ديد؟ گره طناب باز شده بود. آيا حاجت گرفته بود؟ بي‌اختيار فرياد زد مادر، از خواب پريد. پدر،

سر اززيارتنامه برداشت. زنان هلهله كشيدند. دختر بر دست‌ها بالا رفت. اشك‌ها از ديده‌ها باريد.

پدر سراسيمهبه جمعيت زد. مادر در كنار ديوار، از حال رفت، بي‌اختيار دختر را از فراز دست‌ها گرفت

و به آغوش انداخت،

بي‌اختيار دويد، به حرم رفت، و روبروي حضرت نشست. دختر را بر زمين نهاد، سر به سجده شكر،

بر مهر گذاشت آوايي روحاني فضا را انباشته بود.

اللهم صلي علي ابن موسي الرضا المرتضي عبدك و ولي دينك القائم بعدلك و الداعي الي دينك و

دين آبائه الصادقين صلوه لايقوي علي احصائها غيرك.

مادر كه ديده گشود، دختر روبرو با نگاهش مي‌خنديد. كبوتران بر آسمان حرم به پرواز در آمده بودند.

آسمان آبي تر از هميشه بود، آبي تر از دريا، آبي آبي.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی

برچسب‌ها: شفاكفشداري زائرين

چشیدن حقیقت علم، از كوثر ولایت عظماى الهى

به قلم :   majidmoridi        یکشنبه سی ام بهمن 1390    8:1 قبل از ظهر

اصل ماجرا از زبان علامه حسن زاده آملی

در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل، سرگرم به صرف و تهجد، عزمى راسخ و

ارادتى ثابت داشتم ؛ در رؤیاى مبارك سحرى به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل كردم و به زیارت جمال

دل آراى ولى الله اعظم، ثامن الحجج، على بن موسى الرضا علیه و على آبائه و ابنائه آلاف التحیة و الثناء -

نائل شدم.

در آن لیله مباركه قبل از آن كه به حضور باهر النورامام رضا (علیه السلام) مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند

كه در آن مزار حبیبى از احباء الله بود و به من فرمودند: در كنار این تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و

حاجت بخواه كه بر آورده است، من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم نماز خواندم و از

خداوند سبحان علم خواستم.

سپس به پیشگاه والاى امام هشتم، سلطان دین رضا- روحى لتربه الفداء و خاك درش تاج سرم -

رسیدم و عرض ادب نمودم، بدون اینکه سخنى بگویم،امام كه آگاه به سرّ من بود و اشتیاق و التهاب و

تشنگى مرا براى تحصیل آب حیات علم مى دانست فرمود: نزدیك بیا!

نزدیك رفتم و چشم به روی امام گشودم ، دیدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود

كه: بنوش،امام خم شد و من زیانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع از كوثر دهانش آن آب حیات را بوسیدم

و در همان حال به قلبم خطور كرد كه امیرالمؤمنین على علیه السلام  فرمود: پیغمبر اكرم

(صلى الله علیه و آله) آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار در علم و از هر در هزار

در دیگرى به روى من گشوده شد.

پس از آن امام (علیه السلام) طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشین شیرین كه از هزاران

سال بیدارى من بهتر بود به در آمدم، به آن نوید سحرگاهى امیدوارم كه روزى به گفتار حافظ شیرین سخن

به ترنم آیم كه:

دوش  وقـت  سحـــر  از  غصه  نجــــاتم  دادندو اندر  آن  ظلمـــت  شـــب  آب  حیــــاتم  دادندچه  مبارك  سحرى  بود  و  چه  فرخنده  شبىآن  شب  قـــــدر  كه  این  تازه  بـــــراتم  دادند

كفشداري زائرين

توسل استاد قرائتی به امام رضا علیه السلام به نقل خودشان

به قلم :   majidmoridi        سه شنبه بیستم دی 1390    7:4 قبل از ظهر

خاطره اى دارم كه با چند مقدّمه بيان مى كنم:

زمانى وضعيّت مردم سامرا خيلى بد، گرفتار ضعف و فقر بودند به صورتى كه ضرب المثل

شده بودكه فلانى مثل فقراى سامرا است . آنها حمام نداشته و در رودخانه استحمام مى كردند

و تقريباصددرصد اهل سنّت بودند...

آيه اللّه بروجردى قدّس سرّه تصميم گرفت حمام بزرگ و در كنار آن حسينه اى را براى شيعيان

بسازند تا زيارت امام هادى عليه السلام نيز از مظلوميت بيرون بيايد.

به پيروى از آن سياست براى رونق زيارت امام هادى عليه السلام ، آية اللّه العظمى خوانسارى

كه در تهران بودند- به عدّه اى از طلبه ها پيغام داده و سفارش كردند كه ماه رمضان آن سال

روزهابخوابند و شبها در حرم امام هادى عليه السلام احيا بگيرند.

آية اللّه العظمى شيرازى هم در راستاى اين سياست ، عدّه اى از نيروهاى حوزه را به

سامرا فرستادند. به هر حال توفيقى بود كه يك ماه رمضان من در آن مراسم بودم.

در آن زمان فقر شديدى به يكى از طلاب فشار آورده وبه امام هادى عليه السلام پناه آورده بود

و كنار صحن آن حضرت ايستاد و عرض كرد: من مهمان شما هستم و محتاج و... مى گويد:

كمى ايستادم يك وقت آية اللّه العظمى شيرازى از حرم بيرون آمد در صورتى كه برخلاف رويه

هميشگى كه عبا به سر كشيده به طرف درب صحن مى رفتند، به طرف من آمده و مقدارى پول

به من داده و فرمودند: اين كار به سفارش امام هادى عليه السلام است .

شما دفعه اوّلتان است كه گرفتار شده ايد و به اين درب پناه آورده ايد، ولى من بارها اينجا

به پناه آمده و نتيجه گرفته ام.

اين داستان در ذهنم بود تا اينكه ازدواج كرده و با همسرم به مشهد مقدس ‍ رفتيم ،

چند روزى گذشت ، پولم تمام شد. خواستم سجّاده نماز را بفروشم ، خانم مانع شد.

خواستم تسبيحم را بفروشم ، به قيمت كمى مى خريدند.

(مخفى نماند كه من پول دو عدد نان بيشتر نمى خواستم .) به حرم امام رضا عليه السلام رفتم

تا زيارتنامه بخوانم ، كسى به من مراجعه نكرد. ماءيوس شدم ، يك وقت به ياد داستان سامرا

كه قبلاً گذشت افتادم ، آمدم كنار صحن امام رضا عليه السلام عرض كردم:

يا امام رضا! من مهمان شما و محتاج ، به شما پناه آورده ام ، شما اهل كرامت و بخشش

هستيد؛ ((عادتكم الاحسان و سجيتكم الكرم ))بعد از چند دقيقه يكى از سادات كه از

دوستانم بود از راه رسيد و گفت : آقاى قرائتى ! شما كجا هستيد، من نيم ساعت است

كه به دنبال شما مى گردم ؟ گفتم : براى چى ؟ گفت : روز آخر سفرم است و مقدارى پول زياد

آورده ام ، گفتم بيايم به شما قرض بدهم كه ممكن است احتياج پيدا كنيد.

گفتم : فلانى ! همه اينها حرف است ، امام رضا عليه السلام شما را براى من فرستاده است .

منبع: خاطرات

مولف: استاد محسن قرائتی

برچسب‌ها: کرامات امام رضا علیه السلامكفشداري زائرين

آشنائى به تمام لغت ها و زبان ها

به قلم :   majidmoridi        دوشنبه نوزدهم دی 1390    6:52 قبل از ظهر

مرحوم شيخ صدوق ، شيخ حرّعاملى و ديگر بزرگان به نقل از اباصلت هروى حكايت كنند:

حضرت ابوالحسن ، امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام به تمام زبان ها و لغات ،

آشنا و مسلّط بود؛ و با مردم با زبان محلّى خودشان صحبت مى نمودو بلكه حضرت در لهجه

و تلفّظ كلمات ، از خود مردم فصيح تر سخن مى فرمود، تا جائى كه مورد حيرت و تعجّب همه اقشار

و افراد قرار مى گرفت .اباصلت گويد: يك از روزها به آن حضرت عرض كردم : ياابن رسول اللّه !

شما چگونه به همه زبان ها و لغت ها آشنا شده اى ؛ و اين چنين ساده ، مكالمه مى نمائى ؟

امام عليه السلام فرمود:

اى اباصلت ! من حجّت و خليفه خداوند متعال هستم و پروردگار

حكيم كسى را كه مى خواهد بر بندگان خود حجّت و راهنما قرار دهد، او را به تمام

زبان ها و اصطلاحات آشنا و آگاه مى سازد، كه زبان عموم افراد را بفهمد و با آن ها

سخن گويد؛ و بندگان خدا بتوانند به راحتى با امام خويش سخن گويند.

سپس امام رضا عليه السلام افزود: آيا فرمايش اميرالمؤ منين ،امام علی عليه السلام را نشنيده اى

كه فرمود:

بر ما اهل بيت - عصمت و طهارت - فصل الخطاب عنايت شده است .

و بعد از آن ، اظهار نمود:

فصل الخطاب يعنى ؛ معرفت و آشنائى به تمام زبان ها و اصطلاحات مردم ؛

و بلكه عموم خلايق در هر كجا و از هر نژادى كه باشند.

...................

-عيون اءخبارالرّضا عليه السلام : ج 2، ص 228، ح 3، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 279، ح 91، إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص 70.

كفشداري زائرين

رضایت امام-مردم هرچه می خواهند بگویند!!!

به قلم :   majidmoridi        دوشنبه سی ام آبان 1390    2:2 بعد از ظهرمرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب رجال خود آورده است:در يكى از روزها،

عده ای  ازدوستان امام رضا عليه السلام در منزل آن حضرت گرديكديگرجمع شده بودند و

يونس بن عبدالرّحمن نيز كه از افراد مورد اعتماد حضرت واز شخصيّت هاى ارزنده بود،

در جمع ايشان حضور داشت .

هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود

خواستند.امام عليه السلام ، به يونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هيچ گونه

عكس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.

آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر عليه يونس ، به سخن چينى وناسزاگوئى

آغاز كردند.و در اين بين حضرت رضا عليه السلام سر مبارك خود را پائين انداخته بود و هيچ

سخنى نمى فرمود؛ و نيز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى ازنزد

حضرت خارج گشتند. بعد از آن ، حضرت اجازه فرمود تا يونس از اتاق بيرون آيد.

يونس با حالتى غمگين و چشمى گريان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهارداشت :

ياابن رسول اللّه ! من فدايت گردم ، با چنين افرادى من معاشرت دارم ، در حالى كه نمى دانستم

درباره من چنين خواهند گفت ؛ و چنين نسبت هائى را به من مى دهند.

امام رضا عليه السلام با ملاطفت ، يونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد وفرمود: اى

يونس ! غمگين مباش ، *مردم هر چه مى خواهند بگويند، اين گونه مسائل وصحبت ها اهميّتى

ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هيچ جاىنگرانى و ناراحتى وچود ندارد*.

اى يونس ! *سعى كن ، هميشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و

معارف الهى را براى آن ها بيان نمائى* . *و از طرح و بيان آن مطالب و مسائلى كه

نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن* .

اى يونس ! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خويش دارى و مردم بگويند كه سنگ يا كلوخى

 در دست تو است ؛ و يا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگويند كه درّ گرانبهائى در دست

 دارى ، چنين گفتارى چه تاءثيرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت ؟و آيا از چنين افكار و گفتار

مردم ، سود و يا زيانى بر تو وارد مى شود؟!

يونس با فرمايشات حضرت آرامش يافت و اظهار داشت : خير، سخنان ايشان هيچ اهميّتى برايم

ندارد.امام رضا عليه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:

اى يونس ، بنابر اين *چنانچه راه صحيح را شناخته ، همچنين حقيقت را درك كردهباشى ؛ و نيز

امامت از تو راضى باشد، نبايد افكار و گفتار مردم در روحيّه ،

اعتقادات و افكار تو كمترين تاثيرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگويند.

 ------------------------------

 چهل داستان و چهل حديث از امام رضا عليه السلام.  مؤلّف: عبداللّه صالحى به نقل

از  بحارالا نوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از كتاب رجال كشّى

كفشداري زائرين

اللهم صلی علی علی بن موسی الرضا المرتضی

به قلم :   majidmoridi        یکشنبه پانزدهم آبان 1390    9:8 قبل از ظهر

 چهل داستان وچهل حدیث ازآقا علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة والثناء

نویسنده:آقای عبدالله صالحی

حجم63کیلوبایت

تشکر از بخش کتابخانه کانون گفتگوی قرآنی

دریافت

كفشداري زائرين

او را برادرم حضرت رضا علیه السلام شفاعت نموده است

به قلم :   majidmoridi        چهارشنبه یازدهم آبان 1390    7:22 قبل از ظهر

حضرت ایت الله مروارید میفرماید:

حاج شیخ حسنعلی تهرانی در حرم امام رضا علیه السلام مشغول زیارت بود به

او خبر میاورند که برادرت(حاج میرزای حسینعلی که در دربار ناصر الدین شاه بوده

و تمام لباسهای شاه زیر نظر او دوخته میشد) درگذشت ،

ایشان شدیدا گریه میکنند و به حضرت رضا علیه السلام عرض مینماید:برادر من در

دربار بوده و طبعا حقوق و مظالم زیادی به گردنش خواهد بود از شما میخواهم

در حق او شفاعت فرمایید .

جنازه او را با تشریفات خاصی از تهران به قم میبرند و بعد از طواف در

بقعه های حرم حضرت معصومه علیها سلام به خاک میسپارند.

همان شب یکی از علمای بزرگ در عالم خواب میبیند که جنازه را از تهران

به طرف قم تشییع میکنند ولی مامورین عذاب نیز دنبال تابوت میروند و در مسیر

او را به انواع عذابها عذاب میدهند ، هنگامی که جنازه به صحن مطهر میرسد

مامورین عذاب جلوی درب صحن مطهر میایستند و به احترام کریمه اهل بیت

وارد صحن نمیشوند.

درآن هنگام بانویی از حرم مطهر خارج میشود و به فرشته های عذاب میفرماید

برادر ایشان از برادرم امام رضا تقاضای شفاعت نموده و برادرم در حق ایشان

شفاعت نموده است ، شما برگردید و با او کاری نداشته باشید و فرشتگان اطاعت

نموده و باز گشتند.

کریمه اهل بیت_صفحه 304

كفشداري زائرين

طوس، مدینه دیگری است؛ چرا که خورشید مدینه در آن آرمیده است

به قلم :   majidmoridi        سه شنبه دهم آبان 1390    4:53 قبل از ظهر

طوس، مدینه دیگری است؛ چرا که خورشید مدینه در آن آرمیده علی بن موسی الرضا،

پاره تن و رسول مدنی است. او عطر و بوی رسالت را از مدینه به ایران آورده است،

آن هنگام که راه مدینه تا طوس را پیمود و از برکت این هجرت، ایران برای همیشه در

چشم انداز پرتو امامت قرار گرفت.

آن بزرگوار به هنگام وداع دردمندانه با تربت احمدی، گردی از ایمان آن مزار برگرفت و

بر این خاک پاشید و سرزمین عجم را، با پیام رسول حق عجین نمود و سرزمین سلمان را،

بیمه خط اهل بیت کرد. غریب خراسان، آشنای دل ها و دیده های آشناست. می گویید نه؟

به امواج زائران و حلقه های طائفان بر مرقدش بنگرید، به دل های شیدایی که کبوتر حرم

او نیز و جان های مشتاقی که دلداده این کویند. آه از آن انگور مسموم که رضای آل محمد

صلی الله علیه و آله را به رضوان برد! وای از آن زهر جفا که امام جواد را یتیم کرد و داد از

آن مرگ غریبانه که معصومه را در حسرت دیدار برادر، گریان نمود!

حضرت رضا علیه السلام در روز جمعه، یازدهم ذیقعده سال 148ق، درحالی که شانزده

روز از شهادت امام جعفر صادق علیه السلام می گذشت، در شهر مدینه به دنیا آمد.

امام صادق علیه السلام آرزو داشت آن حضرت را ببیند. امام کاظم علیه السلام در این باره

می فرماید: پدرم جعفربن محمد علیه السلام مکرر به من می فرمود: «عالم آل محمد در

صُلب توست. ای کاش او را درک می کردم! او هم نام امیرمؤمنان علی علیه السلام است».

امام رضا تا سال 183ق، یار و همراه پدر بزرگوار خویش، امام موسی کاظم علیه السلام بود

تا این که در 35 سالگی و پس از شهادت آن حضرت، امامت و هدایت امت اسلامی را بر

عهده گرفت. ایشان پس از هفده سال سکونت در مدینه و تبلیغ دین و ارشاد مردم، با

نقشه و حیله مأمون عباسی، راه خراسان را در پیش گرفت. آن حضرت پس از قبول

اجباری ولایتعهدی مأمون و گذشت سه سال، در 55 سالگی به دست آن دژخیم بد اندیش

به شهادت رسید. شفاعتش در روز محشر، شامل همه مؤمنان راستین باد.

كفشداري زائرين

وقتی امام رضا(ع) فرزند دبیر اول حزب کمونیست را شفا داد

به قلم :   majidmoridi        سه شنبه دهم آبان 1390    4:40 قبل از ظهر

منصور انوری درباره آخرین وضعیت رمان «از عشق‌آباد تا عشقاباد» اینگونه گفت: این رمان را مدتی پیش

تحویل انتشارات سوره مهر دادم که در مرحله صفحه‌آرایی است و در 2 جلد منتشر خواهد شد.

وی ادامه داد: این رمان بر اساس داستانی مستند از اتفاقی که در سال 1342 رخ داده، نوشته شده است.

یک استوار بازنشسته که در دهه 40 رئیس پاسگاهی در مرز ایران و ترکمنستان بوده است، این ماجرا را برای

یکی از دوستان من که کارگردان هم هست تعریف کرد و قرار بود این داستان در قالب فیلمنامه نوشته شود

که بعدها تصمیم گرفتم یک رمان بلند بر اساس آن بنویسم.

نویسنده «جاده جنگ» در توضیح بیشتر این داستان بیان کرد: داستان از این قرار است که در آن سال‌ها

فرزند کوچک دبیر اول حزب کمونیست ترکمنستان فعلی دچار سرطان خون می‌شود و پدربزرگ این بچه که

در دوران جنگ جهانی دوم در ایران سرباز بوده و دوستی از همان روزها در مشهد دارد، تصمیم می‌گیرد

بچه را برای شفا به بارگاه امام رضا (ع) بیاورد.

انوری افزود: پدر بچه که کمونیست است، به شدت با ایده پدربزرگ مخالفت می‌کند تا اینکه پدربزرگ،

بچه را بدون اجازه پدرش به ایران می‌آورد، ولی او و بچه را می‌گیرند. پدربزرگ بچه با امام رضا (ع)

اینگونه نجوا می‌کند که اگر نوه‌ام را شفا دهید، مسلمان می‌شوم و وقتی پس از این کش و قوس‌ها

گروه پزشکی بچه را معاینه می‌کنند، دیگر اثری از بیماری در او دیده نمی‌شود.

وی با تاکید بر اینکه راوی این اتفاق بر صحت ماجرا و شفای این فرزند تاکید داشته است، گفت:

دلیل اینکه نام کتاب را «از عشق آباد تا عشقاباد» گذاشتم این بود که عشق آباد اول نام شهر

عشق آباد در ترکمنستان است و عشق آباد دوم اشاره به مشهد دارد.

كفشداري زائرين

داستان اصحاب رس«امام رضا(ع) از پدر بزرگوارشان امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) نقل می فرمایند»

به قلم :   majidmoridi        جمعه بیست و دوم مهر 1390    7:29 قبل از ظهر

امام رضا علیه السلام فرمود: مردى از اشراف قبیله بنى تمیم به نام عمرو سه روز پیش از شهادت

امیرالمؤمنین علیه السلام به حضور آن حضرت رسید و عرض كرد: اى مولاى من تقاضا دارم داستان

اصحاب رس را براى من بیان فرمایید تا بدانم آنها در چه عصر و زمانى زندگى مى كرده اند و سرزمین

آنها در كجا بوده است و پادشاه آنها چه كسى بوده است؟

آیا خداوند پیغمبرى براى آن قوم مبعوث فرموده و به چه علت آنها به هلاكت رسیدند؟ زیرا كه در

قرآن كریم (سوره‌های‌ فرقان‌ آیه 38 و ق‌ آیه 12) آز آنها نام برده شده ولى شرح حال آنها بیان

نشده است.امیرالمؤمنین على علیه السلام فرمودند: پرسشى نمودى كه پیش از تو كسى از من

سؤال ننموده و بعد از من نیز كسى خبر آنها را به تو نخواهد گفت مگر آنكه از من حدیث كند.

بدان اى مرد در كتاب خدا هیچ آیه اى نیست مگر آنكه تفسیر آنرا من مى دانم و حتى موقع نزول

و شاءن نزول آن را مطلع هستم سپس به سینه مبارك خود اشاره نموده و فرمودند: در اینجا علم

و دانش بى پایانى است اما جویندگان آن بسیار كم هستند و بزودى وقتى كه دیگر مرا در بین خود

نبینند پشیمان خواهند شد.

ادامه مطلب را مطالعه بفرمائید

ادامه مطلبكفشداري زائرين

نقاره خانه چه می گوید ؟

به قلم :   majidmoridi        پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390    7:2 قبل از ظهر

سلطان سنجر اهل تسنن و بسیار آشفته ، پریشان و آدم گرفتاری بوده . مرضی پیدا کرد و آمد شهر توس . وزیری داشت که شیعه بوده ولی عقیده خود را ظاهر نمی کرده . سنجر که مریض می شود وزیرش به او می گوید اینجا قبر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) است . اگر توسل بجوئید شفا می دهد . سلطان سنجر به وزیرش می گوید نامرد ! تو شیعه بودی و از من پنهان می کردی ؟ تو را خواهم کشت . وزیر تقاضا می کند که امشب را به من مهلت بده . اگر امام رضا (ع) شما را شفا داد مرا نکشید . سلطان سنجر مهلت را قبول کرد .

وزیر می آید کنار قبر حضرت . صورت را روی خاک می گذارد و عرض می کند : آقا جان ! اگر مرا بکشند فدای شما . اتفاق خاصی نمی افتد . اما از این دلم می سوزد که بگویند شیعه دروغ می گویند . بگویند شما شفا نمی دهی ، شما کرامت ندارید . در حالی که از شما کرامت های زیادی دیده ام .

سلطان سنجر شب از خواب می پرد . می گوید فوری وزیر را احضار کنید . به سلطان سنجر می گویند وزیر چون فهمیده شما او را خواهید کشت فرار کرده . سنجر می گوید نمی خواهم او را بکشم . می خواهم دستش را ببوسم . او را پیدا کنید و بیاورید . می آیند کنار قبر حضرت ، می بینند وزیر روی خاک افتاده . به او می گویند سلطان تو را احضار کرده . وزیر به حضور سلطان سنجر می آید . سنجر به او می گوید بیا تا دستت را ببوسم . مرا ببر کنار قبر امام رضا (ع) .

سلطان سنجر به زیبارت قبر حضرت می اید  و بعد دستور می دهد هفت روز تمام مردم مشهد بیایند و ناهار و شام و صبحانه بخورند . هفت روز این نقاره خانه می زده و مردم می امدند غذا می خوردند . مردم برای این نقاره خانه املاکی را وقف کرده اند . نقاره خانه وقتی می نوازد می گوید : « سنجر شفا گرفت . شیعه کجایی ؟ سنجر شفا گرفت . شیعه کجایی ؟ »

ز آستان رضایم خدا جدا نکند                                       من و جدایی از این آستان ، خدا نکند!

منبع : کتاب بهترین درمان ، نوشته حجه الاسلام والمسلمین سید مهدی طباطبایی ، ص 79

كفشداري زائرين

شفای ملاعباس

به قلم :   majidmoridi        جمعه هشتم مهر 1390    9:42 قبل از ظهرمرحوم مروج (ره) از قول یکی از دوستان و ارادتمندان اهل بیت علیهم‏ السلام، جناب ملاعباس نقل می‏کند

: مدتی قبل مریض شدم. کم‏کم مریضی ‏ام بی‏ اندازه سخت شد، تا آنجا که هیچ چیز، حتی دواهای

طبیب را هم نمی‏توانستم بخورم! اطرافیان هر چه سعی می‏کردند که حداقل یک قرص بخورم، نمی‏توانستم.

تا اینکه، حالم به شدت وخیم شد! دو سه روزی بیهوش بودم. اطرافم را می‏گرفتند، و قطره قطره آب گرم

به داخل دهان و گلوی من می‏ریختند. دیگر همه از زنده ماندن من مأیوس شده، و منتظر مرگ من بودند.

ادامه مطلبكفشداري زائرين

کرم یادگار امام مرتضی

به قلم :   majidmoridi        سه شنبه پنجم مهر 1390    2:3 بعد از ظهرجناب ابراهیم بن موسی (ره) نقل می‏کند: دستم تنگ بود، و ایام عید هم نزدیک؛ اما مالی جهت

خرج خانه در اختیار نداشتم. می‏دانستم یادگار امام مرتضی علیه ‏السلام هیچ کس را از درگاه کرم

خود ناامید رد نمی‏کند. متوجه درگاه مبارک آن حضرت شدم، و خواسته‏ام را عرض کردم. حضرت نیز

مرا وعده فرمود. تا اینکه، روزی قرار بود حاکم مدینه به شهر وارد شود. حضرت هم برای حفظ مصالح

ظاهری به استقبال او تشریف بردند. من هم در رکاب مبارک آن حضرت بودم، تا نزدیک قصر فلان شخص

رسیدیم. همان جا منزل کردیم. چون نظر کردم، دیدم کسی که جز من و آن بزگوار در محل نیست.

از فرصت استفاده کرده، گفتم، «فدای شما شوم! عید نزدیک است، و هیچ درهمی ندارم.» آن وجود

مبارک به اطراف نگاه کرد. چون خلوت بود و کسی آنجا نبود، با تازیانه‏ی خود زمین را به شدت شکافت،

و بر آن دست زد. سپس شمش طلایی را بیرون آورد، به من داد و فرمود: «این طلا را به مصرف برسان؛

و آنچه را دیدی، تا من زنده ‏ام، با کسی ابراز مدار!»

ای بار خدایی، که ز الطاف تو هرگز

از عهده‏ ی شکرت نتوانم که برآیم‏

كفشداري زائرين

عنایت امام رضا(ع) به یکی از کفشدارانش

به قلم :   majidmoridi        دوشنبه چهارم مهر 1390    11:47 بعد از ظهریکی از کفشداران بارگاه ملکوتی امام رضا علیه ‏السلام نقل می‏کند: سال‏ها پیش، که فراوانی امروزه نبود، شبی

بعد از فراغت از خدمت کفشداری، روانه‏ ی استراحتگاه گردیدم. چون چیزی نخورده بودم، گرسنگی به من فشار

آورد. بنابراین به بازار برگشتم، تا چیزی را برای شام خودخریداری کنم؛ ولی چون دیر وقت بود، به علت بسته

بودن مغازه ‏ها، موفق نشدم چیزی تهیه کنم.و در نتیجه مجددا به صحن مقدس برگشتم، و در حالی که

گرسنگی به شدت مرا تحت فشار قرار داده بود، متوجه ضریح مطهر شده، و خطاب به حضرت رضا علیه ‏السلام

عرض کردم: «ای مولای من! گرسنگی، مرا از پا در آورده، و دیگر طاقت ندارم. عنایتی بفرمایید.» در همین حین،

ناگهان! صدایی از در مبارک نقره به گوشم رسید. خودم را به آنجا رساندم. دیدم طبقی نهاده شده، که در آن

نان و حلوای تازه‏ی معطر می‏باشد. پس روی خود را متوجه ضریح نورانی آن حضرت نموده، و از بذل عنایتش به

این غلام کوچک بارگاهش تشکر کردم. سپس با شوق تمام، آن غذای متبرک را خوردم، و گرسنگی ‏ام به طور

کامل برطرف گردید السلام علی المخلصین فی طاعة الله

كفشداري زائرين

داستان زینب کذابه

به قلم :   majidmoridi        دوشنبه چهارم مهر 1390    6:25 بعد از ظهرمنقول است که، در زمان حضور امام رضا علیه ‏السلام در خراسان، زنی بود که اظهار علویه می‏کرد،

و خود را اولاد حضرت فاطمه علیه السلام معرفی می‏نمود، و به زینب علویه مشهور شده بود.

چون این خبر را به محضر مبارک امام رضا علیه‏ السلام رساندند، حضرت رضا علیه‏ السلام

نسبت به او اظهار بی‏ اطلاعی نمود و فرمود: «مرا علمی درباره ‏ی او نیست.»

چون این خبر به گوش آن زن رسید، به نزد حاکم آمد، و با کمال بی‏ شرمی به حاکم گفت:

ادامه مطلبكفشداري زائرين

معجزه ‏ی امام رضا علیه ‏السلام در قدمگاه نیشابور وداستان باغبان دروغگو

به قلم :   majidmoridi        پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390    11:35 قبل از ظهرمعجزه ‏ی امام رضا علیه ‏السلام در قدمگاه نیشابور

 در زمان عزیمت حضرت رضا علیه ‏السلام به خراسان، در شهرهای مختلفی که در مسیر حرکت

آن حضرت بود، مردم کرامات و معجزاتی که از آن حضرت مشاهده می‏نمودند، و امامت و ولایت

آن حجت خدا برای همگان به اثبات می‏رسید. هنگامی که آن بزرگوار از شهر نیشابور عبور می‏کردند،

کرامات چندی از آن امام همام علیه ‏السلام به وقوع پیوست. از جمله اینکه، ایشان بر روی

قطعه سنگی در حواشی نیشابور به نماز ایستاده ‏اند؛ به حکم الهی، جای قدم‏های مبارکشان

بر روی سنگ باقی ماند. از آن پس، آنجا به قدمگاه شهرت یافت. آن مکان، امروزه نیز دارای گنبد

و بارگاه است، و مورد توجه شیعیان می‏باشد.

و اما، یکی از معجزات جالبی که در مسیر حرکت امام رضا علیه‏السلام اتفاق افتاد، قضیه ‏ی

باغبان دروغگو در نیشابور می‏باشد. حکایت این است که،

ادامه مطلبكفشداري زائرين

ظاهر شدن چشمه ‏ی آب، به معجزه ‏ی امام رضا(ع)

به قلم :   majidmoridi        چهارشنبه سی ام شهریور 1390    6:54 بعد از ظهرجناب اباصلت بن صالح هروی که از خواص اصحاب حضرت علی بن موسی الرضا علیه ‏السلام

بوده، و تا آخرین لحظات عمر بابرکت آن امام علیه‏السلام در جوار آن حضرت بوده  روایت می‏کند:

در اثنای سفر امام رضا علیه‏ السلام به خراسان، به حوالی منزل علاقه‏بند رسیدیم.

حضرت در کاروانسرای خرابه‏یی که آنجا بود، نزول اجلال فرمود. چون هنگام زوال شد، حضرت فرمود:

«آب بیاورید، تا وضو بگیرم.» به امام علیه‏ السلام عرض کردند:

«اینجا آب نیست؛ و در این حوالی نیز آبی یافت نمی‏شود.»

در آنجا سنگی بود. امام علیه‏ السلام آن سنگ را از جای خود برداشت، و قدری خاک

از آن موضع دور گردانید. آن گاه چیزی خواند، و بر زمین دمید. در همان لحظه، آبی صاف

و زلال از آن محل ظاهر شد، و بر روی زمین جاری گردید. در حالی که همه بهت ‏زده صحنه

را مشاهده می‏کردند، آن حضرت وضو ساخته، و به نماز مشغول شدند. سپس همه همراهان

حضرت با آن آب وضو گرفته، و به نماز ایستادند.

كفشداري زائرين

داستان لعل و جواهر شدن آب دست امام رضا(ع)

به قلم :   majidmoridi        شنبه بیست و ششم شهریور 1390    11:53 قبل از ظهرعلی بن محمد قاسانی از قول یکی از اصحاب امام هشتم علیه ‏السلام روایت می‏کند:

من مال و ثروت بسیار زیادی را به خدمت حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیه‏ السلام

می‏بردم، و پیش خود احساس می‏کردم که با تقدیم این همه مال، حتما حجت خدا را خوشحال

خواهم نمود! اما هنگامی که به محضر مبارک ایشان رسیدم، و آنها را تقدیم نمودم، کمترین

اثری هم از خوشحالی در چهره ‏ی امام علیه‏ السلام نیافتم! بنابراین، پیش خود در اندیشه بودم

که، چه طور با تقدیم این همه مال و اموال به محضر مبارک آن بزرگوار، هرگز خوشحال نشدند؟

در همین فکر بودم که، دیدم آن امام همام علیه ‏السلام در حالی که بر کرسی نشسته بودند،

به غلام خود اشاره کردند که تشت و آب بیاورد. آن گاه به غلام خود امر فرمودند:

ادامه مطلبكفشداري زائرين

پیشگویی امام رضا(ع)

به قلم :   majidmoridi        شنبه بیست و ششم شهریور 1390    11:0 قبل از ظهر

زندگانی مبارک ائمه‏ ی اطهار علیهم ‏السلام سرشار از کرامات و معجزات است. هیچ قلمی قادر به

ذکر آنها نیست؛ و آنچه مختصر ذکر می‏شود، جز ذره ا ‏ی  از دریای بیکران آن منتخبان الهی نیست، اما:

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

گویند، یک سال هارون الرشید ملعون به حج بیت الله الحرام رفت. در همان سال، امام رضا علیه ‏السلام

از مدینه النبی صلی الله علیه و آله به خانه‏ ی خدا عزیمت فرمود.

ادامه مطلب

http://pishvaye-raoof.blogfa.com/cat-12.aspx وب  پیشوای رئوف

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت در خدمت شما