ماجرای جالب خانه خریدن امام خمینی (ره)
24 بازدید
تاریخ ارائه : 9/4/2014 6:07:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

ماجرای جالب خانه‌ خریدن امام خمینی (ره)ماجرای خانه خریدن امامصاحبخانه حضرت امام می‏آید به امام می‌گوید که می‌خواهیم خانه را بفروشیم؛ یا شما بخرید یا بلند بشوید. امام می‏فرماید چقدر فرصت دارم؟ آن آقا می‌گوید یک هفته.

مقالات مرتبط:

قواعد رزق و تدبیر معیشت در زندگی طلبگی(1)

قواعد رزق و تدبیر معیشت در زندگی طلبگی(2)

 قواعد رزق و تدبیر معیشت در زندگی طلبگی(3)

نتیجه پیروزی در امتحانات مالی خداوند

خداوند متعال بعضی از اوقات طلبه را دچار امتحان‌های ویژه‌ ای می‏کند: در عرصه تبلیغ، در عرصه تحصیل، در عرصه تعلیم و… ؛ تا جایی‌که به خاطر مشکلاتی که به او وارد می ‌شود و روزی‌ هایی که به ظاهر نصیبش نمی‌شود، عرصه به شدت بر او تنگ می‌ شود. اگر تا آخر این دوره امتحان، دندان روی جگر گذاشت و کلمه ‌ای اعتراض نکرد، خداوند می ‏فرماید که این دوره را بردی. همه امتیازش مال تو و بعد هم چه فتح باب ‌هایی خواهد شد.

بنده طلبه‌ هایی را می‏ شناسم که مقید به درآمد نبودند و نیستند؛ مثلا یکی از آن‌ها ابتدا با زن و یک بچه در یک اتاق زندگی می‏کرد. اتفاقا تبلیغ ‌های موفقی هم داشت، اما در تبلیغش روی قسمت مالی‌ اش برنامه‌ ریزی نمی‏ کرد. الان به جایی رسیده که حاضرند هفت، هشت خانه به او بدهند. حالا یکی از آنها را گرفته و دارد زندگی می ‌کند. بله، یک دوره ‌ای بی ‌اعتنایی کرده و حالا رزق است که به پایش می‌ ریزند. البته طلبه باید در این دوره هم حواسش باشد و بریز و بپاش و اسراف نکند. آن‌جا هم طلبه باید برای رزق، ناز کند.

طلبه ‌ای را می‏شناختم که قبل از جانبازی اش قطعه زمینی به او داده بودند که در قسمت دوری نسبت به حرم بود. اطرافش هم زمین کشاورزی بود؛ تقریبا بیست سال پیش. هنوز هم آن‌جا زمین کشاورزی است، ولی آن طلبه خیلی خوشحال شده بود که یک قطعه زمین با پروانه و وام ساخت به او داده ‌اند. اتفاقا رفت و آن‌جا را ساخت، ولی چند ماه بیشتر نماند. یک بار او را در محله خودمان دیدم، گفتم چه شد؟ شما آن‌جا خانه داشتید! گفت: من آمده ‌ام قم درس بخوانم؛ نیامده ‌ام که دنبال تهیه خانه باشم. اگر خداوند نمی ‌خواهد من درون شهر خانه داشته باشم، چرا من بروم دنبال خانه ‌دار شدن؟! می‌گفت: به خدا گفتم: خدایا! تو اگر خانه به من ندهی، من چه کار کنم؟ من که برای خودم خانه نمی‏خواهم؛ من برای شما خانه می‏خواهم که شما بدهی به یکی از عمله‌ های خودت. می‌گفت: بنده به حوزه آمده ‌ام تا برای خدا عملگی کنم. حالا اگر به عنوان مثال بیلی که باید با آن عملگی کنم، دسته ‌اش شکسته است، من نباید نق بزنم که با این نمی ‌شود عملگی کرد. خدا حق دارد به من بگوید: به تو چه ربطی دارد؛ من می‏خواهم تو با بیل شکسته بیل بزنی. گفتم: حالا چه کار کردی؟ گفت: خانه بیرون شهرم را فروختم و همه بدهی‌ هایم را دادم و با باقی‌مانده آن که خیلی هم نبود، یک خانه درون شهر رهن کردم. حالا هم با خیال راحت دارم درسم را می‏خوانم. گفتم: اگر واقعا از صمیم دل و با اعتقاد این حرف را به خدا زده باشی و با اعتقاد این کار را کرده‌ باشی، خدا تو را درون شهر خانه ‌دار خواهد کرد. خداوند بعضی از مناجات‌ها را رد نمی ‌کند.

البته این گشایش‌ها بعد از مشکلات اتفاق می ‏افتد. هرچند در مشکلات نباید منتظر چنین گشایش‌ها و اتفاقاتی بود. در مشکلات باید کار خودمان را انجام دهیم و به وظیفه‌ مان عمل کنیم. نکته بسیار مهم‌تر این است که در مشکلات باید ایمان به پروردگار عالم و آرامش روحی داشته باشید.

 ماجرای خانه‌ دار شدن حضرت امام(ره)

من از خانه خریدن حضرت امام و آن آرامشی که حضرت امام داشت، خاطره ‌‌ای نقل بکنم. حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه) این خانه‌‌ ای که در چهارراه بیمارستان (یخچال قاضی) دارند، خانه ای است که در آن مستأجر بودند و با آقا مصطفی در آن‌جا زندگی می‏کردند. آقا مصطفی هم ظاهرا متأهل بودند. یک بار کاروانیانی که می‏خواستند بروند عتبات، آمدند پیش امام و گفتند که ما می‏خواهیم پولمان را پیش شما امانت بگذاریم. به بانک و دولت و این‌ها اطمینان نداریم. امام می‏فرمایند که من امانت قبول نمی‏کنم. اصرار می‏کنند تا این‌که امام می‏فرمایند من قرض می‏گیرم. البته قصه از این‌جا شروع نمی‏شود؛ بلکه یک هفته قبلش صاحبخانه حضرت امام می‏آید به امام می‌گوید که می‌خواهیم خانه را بفروشیم؛ یا شما بخرید یا بلند بشوید. امام می‏فرماید چقدر فرصت دارم؟ آن آقا می‌گوید یک هفته. خیلی سخت است که آدم در یک هفته خانه‌اش را جا‌به‌‌جا کند؛ ولی امام می‏فرماید باشد؛ حالا تا جمعه بعد ببینیم خدا چه ‏می‏خواهد. آن آقا گفته بوده مثلا دوازده هزار یا چهارده هزار تومان پول این خانه می‏شود. شب جمعه بعدش این کاروانی‌‌ها می‏آیند و همان رقم را داشتند. امام می‏فرمایند که من قرض می‏گیرم از شما که تصرف بکنم در آن. فردا صاحب‌خانه می‏آید و امام پول را می‏گذارد جلوی صاحب‌خانه و می‏فرمایند این خانه مال ما تا، ببینیم خدا چه می‏خواهد. امام درسش را ادامه می‏دهد و مشغول کتاب و درس خودش می‌شود.‌ هفته بعد، شب جمعه کاروانی ها برمی‏گردند. امام می‌فرمایند: شما بنا بود چند ماهی سفرتان طول بکشد! نماینده‌شان می‌گوید: آقا! سفر از قصر شیرین به هم خورد و مجبور شدیم برگردیم. اگر می‏شود آن پول را مرحمت کنید. امام می‏فرمایند که پول قرض است و برای قرض هم باید مهلت بدهید؛ تا کی مهلت می‏دهید؟ می‏گویند یک هفته. امام می‏فرمایند باشد؛ ببینیم چه می‏شود، و به درسشان ادامه می‌دهند. معلوم است که دل امام تکان نخورده. تا شب جمعه هفته بعد اتفاقی نمی‌افتد، اما صبح زود برادر حضرت امام -یعنی آقای پسندیده- نزد امام می‏آیند. امام به ایشان می‌فرمایند این‌جا چه کار می‏کنید؟ شما که اراک بودید؟ آقای پسندیده هم مدام عذرخواهی می‌کنند و ببخشید می‌گویند که بدون اطلاع شما اقدام کردیم… . امام می‌پرسند حالا چه شده مگر؟ می‌گوید: املاک پدری را فروختیم و سهم شما را آوردیم. حالا سهم امام چقدر می‏شود؟ دوازده هزار تومان. امام هم می‌فرمایند: خیلی ممنون؛ بگذارید این‌جا. آن کاروانیان هم می‏آیند و آقا پول را به آن‌ها می‌دهد. امام هنوز از جایش تکان نخورده، صاحب یک خانه بزرگ هم شده که الان شما هیچ کدامتان یک همچین خانه‌‌ای نمی‌توانید پیدا بکنید که بخرید.

ادامه دارد...

منبع: دوهفته نامه عهد

نویسنده: حجت الاسلام و المسلمین علیرضا پناهیان

تهیه و تنظیم: علی رضاخواه – گروه حوزه علمیه تبیان

http://nasimemarefat.parsiblog.com/Posts/2036/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما