فرق روان ، روح ، و نفس
122 بازدید
تاریخ ارائه : 8/30/2014 10:32:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

روان ، روح ، و نفس  

بحث دیگرى که لازم است بدان پرداخته شود، مفهوم سلامت روانى و فرق آن با سلامت روحى است که یکى در حیطه طب و دیگرى در دامنه اخلاق است . براى روشن شدن بحث باید واژه هاى روان ، روح ، نفس ، و جان را باز شناسیم .
در ادبیات روان شناسى و روان پزشکى ، کلمه روان ، بیشتر به واکنش هاى رفتارى که برگرفته از فعالیت هاى عالى (Cotical - HighFunct ) مى باشد، اطلاق شده است که این حقیقت ، با نفس مجرد یا روح آدمى که در اعتقادات الهى مطرح گردیده است ، متفاوت است . به این ترتیب روانشناسى با روح شناسى یا معرفة النفس فرق دارد. به آیه زیر از قرآن مجید توجه کنید:
یسئونک عن الروح قل الروح من امر ربى و ما اءو تیتم من العلم الا قلیلا (56)
اى پیامبر! از تو درباره روح سؤ ال مى کنند: بگو: روح از عالم امر (در مقابل عالم خلق ) است و به شما، جز کمى از علم و دانش نداده اند.
یعنى آگاهى شما در زمینه روح شناسى ، اندک است زیرا که روح از مقوله عالم ماءمور (عالم خلق ) نیست بلکه از مقوله عالم امر است .
براى تفکیک واژه هاى نفس و روح در اعتقادات اسلامى به نکته هاى زیر توجه کنید:
شیخ طبرسى (ره ) ذیل آیه :
و ما یخدعون الا انفسهم (57)
و جز خویشتن کسى را گول نمى زنند،
مى گوید: نفس سه معنى دارد: یکى ؛ به معنى روح ؛ مانند خرجت ، نفسه ؛ یعنى روحش خارج شد. دیگرى ، به معناى تاءکید مثل (جاء زید نفسه )؛ یعنى زید خودش آمد مک و سوم ؛ به معناى ذات و اصل ؛ (مانند همین آیه مورد اشاره ).
نفس در قرآن نیز به چند معنى آمده است :
1) به معناى روح ؛ مانند آیه : الله یتوفى الاءنفس حین موتها... (58)
2) به معناى ذات و شخص ؛ مانند آیه : واتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا . (59)
3) به معناى تمایلات نفسانى و خواهش هاى غریزى ؛ مانند آیه و ما ابرء نفسى ان النفس لاءمارة بالسوء . (60)
و یا آیه : و نفس و ما سویها. (61)
4) به معناى قلب و باطن ؛ مانند آیه : و اذکر ربک فى نفسک تضرعا و خفیفة (62)
کلمه روح مجموعا 21 بار در قرآن بکار رفته است که معانى مختلفى دارد از جمله :
1) به معناى فرشته : فارسلنا الیها روحنا فتمثل لها بشرا سویا (63) و (ونزل به الروح الامین على قلبک ) (64)
2) فرشته مخصوص ؛ به نام روح : تنزل الملائکة و الروح ... (65)
3) روح مستقل : فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعواله ساجدین (66)
3) روح ، حقیقى از عالم امر: قل الروح من امر ربى (67)
اما معناى واژه Psycge؛ این کلمه ، معمولا به صورت پیشوند بکار رفته است که معانى زیر را دارد:
1) حیات و جان مانند: Stasy Psycho:
2) به معناى فکر و ذهن و فعالیت هاى ذهنى درمانى ؛ مانند پسیکودینامیک Psychodynamic .
3) به معناى روح مجرد؛ مانند: Psychologu.
4) به معناى روش هاى روانى و یا شیوه هاى روانشناسى ؛ مانند: Psychotherapy .
5) به معناى روحى ، در مقابل جسمى ؛ مانند: physical Psycho (در مقابل فیزیک مطرح شده است ).
در اینجا به نظر مى رسد: توجه به جمله اى از شیخ الرئیس ابو على سینا براى جمع بندى مباحث مطروحه ، مناسب باشد:
خداوند، مردم را از گرد آوردن سه چیز آفرید: یکى تن ، که او را (به تازى )، بدن یا جسد خوانند و دیگرى جان ، که او را روح خوانند و سوم روان ، که او را نفس خوانند.
همانطور که ملاحظه مى شود در مقابل روح و جسم ، واژه روان است که هیچ یک از آن دو نیست ولى در ارتباط با آنهاست و ممکن است پلى یا مرزى بین آن دو باشد و شاید همان فعالیت هاى عالى مغز باشد که به صورت مجزا توسط ابو على سینا، مطرح شده است و آن را با نفس و تمایلات غریزى ، که از معانى در فرهنگ قرآنى است ، برابر گرفته است . (68)
آفات روح و روان  
براى روح و روان انسان دو آفت است یکى هوس و دیگرى شیطان . و ستم که بزرگ آفت روح است از نتیجه هاى هوسها و دمدمه هاى شیطان است . پرهیز از این دو آفت ؛ پیشگیرى از بیماریهاى روانى و اخلاقى است . درباره آفت نخست ، امام على (علیه السلام ) فرمودند: (69)
قرین الشهوة مریض النفس ، معلول العقل .
همنشین هوس ، جان و خردش بیمار است .
انک ان اطعت هواک اصمک و اعماک
اگر فرمانبر هوست شوى ، تو را کر و کور خواهد کرد.
الشهوات اعلال قاتلات و افضل اقتناء الصبر عنها .
هوسها، بیماریهاى کشنده اند و بهترین داروى آنها خود نگهدارى از آنها است .
من لم یداو شهوته بالترک لها لم یزل علیلا .
کسانى که امیال خود را با ترک آن درمان نکنند، پیوسته مریض مى باشند.
حرام على کل عقل مغلول بالشهوة ان ینتفع بالحکمة . (70)
هر دلى که توسط شهوت ها سرگشته و بیخود شود، از این که پارسایى آرامشش دهد، محروم است .
حرام على کل قلب متوله بالشهوات اءن یسکنه الورع . (71)
هر دلى که توسط شهوت ها سرگشته و بیخود شود، از این که پارسایى آرامشش دهد، محروم است .
همچنان که آفت هوس داراى انواع و اقسام است ، آفت دوم ؛ یعنى شیطان نیز فراوان است و باید در برابر آنها خردمندانه و هشیارانه عمل کنیم ).
امام صادق (علیه السلام ) درباره بسیارى شیاطین فرمود:
ان الشیاطین اکثر على المؤ منین من الزنابیر على الحلم . (72)
تعداد شیاطینى که در اطراف قلب مؤ من جمع مى شوند، بیش از زنبورهایى است که بر یک پاره گوشت گرد آیند.
با توجه به آنچه گفته شد، تنها نمازى جلو گیر و درمانگر بیماریهاى روانى و اخلاقى است که با دفع شیطان و ترک هوس خوانده شود.
در اینجا ممکن است این پرسش براى خواننده محترم پیش آید که آیا همچنان که جسم به وسیله آفتهاى مخصوص به آن از میان مى رود، روح هم به وسیله آفتهاى مخصوص به خود و یا آفتهاى جسم معدود مى شود یا خیر؟
پاسخ این است که هر چیزى تنها به وسیله آفات ویژه خود نابود مى گردد. اما روح توسط هیچ آفتى معدود نمى شود.
مناظره سقراط و گلاوکن در این باره خواندنى است .
روح به وسیله هیچ آفتى معدود نمى شود -... گفتم آیا درک نکرده اى که روح ما فناناپذیر است و هرگز معدوم نمى شود؟
در اینجا گلاوکن نگاهى تعجب آمیز به من کرد و گفت : قسم به زئوس که من چنین چیزى درک نکرده ام . آیا تو مى دانى بر این سخن دلیلى بیاورى ؟
گفتم : آرى . اگر اشتباه نکنم مى توانم آن را مذلل سازم . تو نیز همچنین زیرا مطلب آسان است .
گفت : نه براى من . اما بسیار مایلم که توضیح این مطلب آسان را بشنوم .
گفتم : مى توانى آن را بشنوى .
گفت : پس بگو تا بشنوم .
گفتم : آیا تو قائل به نیک و بد هستى ؟
گفت : آرى .
گفتم : آیا راجع به آنها مثل من فکر مى کنى ؟
گفت : چطور؟
گفتم : هر چه کارش تخریب و فاسد کردن باشد، بد و هر چه عملش ابقا و اصلاح باشد، خوب است ؟
گفت : آرى .
گفتم : آیا راجع به آنها مثل من فکر مى کنى ؟
گفت : چطور؟
گفتم : هر چه کارش تخریب و فاسد کردن باشد، بد و هر چه عملش ابقا و اصلاح باشد، خوب است ؟
گفت : آرى .
گفتم : آیا این را هم قبول دارى که هر چیزى بدى و خوبى مخصوص به خود دارد؟ مثلا آفت بینایى ،، امراض چشم است . آفت تندرستى ، بیمارى است . آفت نان کپک است . آفت چوب پوسیدگى و آفت برنج و آهنگ زنگ است و چنان که گفتم هر چیز یک آفت و بیمارى طبیعى دارد؟
گفت : تصدیق مى کنم .
گفتم : وقتى که یکى از این آفات در چیزى رخنه کند، آیا نه این است که دست بکار خرابى آن چیز مى شود تا بالاخره آن را بکلى معدوم و تباه کند؟
گفت : جز این نمى تواند بود.
گفتم : پس هر چیز به وسیله آفت طبیعى و بدى مخصوص به خود تباه مى شود و اگر آن آفت در کار نباشد، هیچ عامل دیگرى آن چیز را خراب نخواهد کرد زیرا بدیهى است که خوبى عامل تخریب نمى تواند بود و آنچه هم که نه بد است و نه خوب آن هم تباه کننده نیست .
گفت : آرى جز این نیست .
گفتم : پس اگر در میان هستى ها چیزى پیدا کنیم که آفت و فاسد کننده مخصوص به خود را داشته باشد ولى در عین حال آفت مزبور قادر به تخریب و معدوم ساختن آن چیز نباشد، آیا نمى توانیم بگوییم که یک چنین ترکیبى از فنا مصون است ؟
گفت : ظاهرا باید این طور باشد.
گفتم : مگر روح آفتى مخصوص به خود ندارد؟
گفت : چرا. آفت آن همان چیزهایى است که گفتیم ؛ یعنى ستمگرى و زیاده روى و بزدلى و نادانى .
گفتم : اما آیا هیچ یک از این آفتها روح را معدوم و تباه مى کند؟ هشیار باش ‍ که دچار اشتباه نشویم و تصور نکنیم که ستمگر و نادانى که هنگام خطاکارى دستگیر مى شود، صرفا به علت ارتکاب ظلم و آفت روح است ، تلف مى گردد. موضوع را این طور در نظر بگیر: مرض که آفت جسم است موجب تحلیل و تباهى جسم مى گردد تا جایى که دیگر از جسم اثرى باقى نمى ماند. همچنین همه چیزهایى که لحظه اى پیش بیان کردیم هر یک به وسیله آفت مخصوص خود نیست مى شود؛ یعنى آفت در آن رخنه کرده و در درون آن جایگزین مى شود تا آن را از بین ببرد. آیا چنین نیست ؟
گفت : همین است .
گفتم : اکنون درباره روح هم به همین طرز فکر کن . آیا ظلم و مفاسد دیگر به صرف نفوذ و استقرار در نفس انسان آن را فاسد و معدوم مى کند و به مرگ مى کشاند؛ یعنى روح را از جسم جدا مى کند؟
گفت : نه یقینا این طور نیست .
گفتم : پس اگر روح به دست آفت مخصوص خود معدوم نمى شود، چگونه مى توان گفت که آفت چیز دیگرى آن را معدوم مى کند؟
گفت : البته این طور نیست .
گفتم : اى گلاوکن ! درست به این نکته توجه کن : ما نمى گوییم که بدى خوراک ؛ یعنى کهنگى یا پوسیدگى آن یا هر عیب دیگرى که داشته باشد موجب مرگ مى شود بلکه مى گوییم که اگر بدى خوراک ، آفت مخصوص ‍ جسم را به وجود آورد، آنگاه جسم به وسیله آفت مخصوص خود، یعنى بیمارى ناشى از خوراک بد تباه مى شود. ولى هرگز مدعى نخواهیم شد که جسم به وسیله بدى خوراک تباه مى شود زیرا آن یک ماهیت دارد و این ماهیتى دیگر مگر آن که آفت این یک موجب بروز آفت مخصوص آن یک گردد.
گفت : آنچه تو مى گوییم کاملا درست است .
گفتم : پس به موجب همین استدلال ، ما تصدیق نخواهیم کرد که روح ممکن است به وسیله آفت چیزى دیگر و بدون دخالت آفت مخصوص به خود تباه شود یا یک چیز به وسیله آفت چیزى دیگر معدوم گردد مگر آن که آفت جسم موجب بروز آفت روح شود. گفت : چیزى دیگر معدوم گردد مگر آن که آفت جسم موجب بروز آفت روح شود. گفت : استدلال تو درست است . گفتم : پس یا ما باید ثابت کنیم که این استدلال ناقص است و یا مادام که چنین چیزى به ثبوت نرسیده است باید بگوییم که روح هرگز و به هیچ وجه به واسطه تب یا هر گونه بیمارى دیگر و یا به وسیله تیغ کشنده تباه شدنى نیست . ولو جسم را ریز ریز کنند. مگر آن که اول ثابت شود که این عوارض ‍ جسم در روح انسان ظلم و شقاوت ایجاد مى کند. پس ما این سخن را از هیچ کس نخواهیم پذیرفت که روح یا هر چیز دیگر به واسطه آفت بیگانه و بدون دخالت آفت مخصوص به خود تباه شدنى است .
گفت : یقینا هرگز کسى ثابت نمى تواند کرد که مرگ موجب بروز ظلم در روح انسان مى گردد.
گفتم : اگر کسى بى باکانه به این استدلال حمله کرده و بگوید که مرگ موجب بروز فساد و ظلم در روح انسان مى شود و خلاصه بخواهد بدین طریق از اقرار به جاودانى روح بگریزد، آنگاه ما مى توانیم چنین نتیجه بگیریم که اگر حق با او باشد، همان طور که مرض بیمار را مى کشد، ظلم هم باید ظالم را هلاک کند؛ یعنى چون ظلم طبیعة مهلک است ، در هر کس که رخنه کند، باید به خودى خود او را تباه سازد و هر که ستمگرى او کمتر است دیرتر باید تلف شود. و حال خود آن که حقیقت امر این است که اگر ظالم کشته شود، این در نتیجه مجازاتى است که دیگران نسبت به او اجرا مى کنند و او را به کیفر ستمگریش مى رسانند.
گفت : قسم به زئوس که خوب گفتى . براستى اگر ظلم ظالم را هلاک مى کرد، چندان موحش نبود زیرا ظالم بدین وسیله از آن آفت رهایى مى یافت . به عقیده من باید تصدیق کرد که حقیقت ، درست عکس آن است ؛ یعنى ظلم ظالم به تمام قوا مردم دیگر را هلاک مى کند ولى خود ظالم را هشیارتر و بیدارتر مى سازد. پس بسیار از حقیقت دور است که بگوییم : ظلم مهلک است .
گفتم : آفرین . پس اگر روح به وسیله عامل فساد طبیعى و آفت مخصوص به خود معدوم و تباه نمى شود، بسیار بعید است که آفتى که عامل فساد چیز دیگرى است روح را معدوم و یا هر چیز دیگرى را جز آنچه عامل تباهى آن است هلاک کند.
گفت : آرى ظاهرا بسیار بعید است .
گفتم : پس چون هیچ آفتى نیست که روح را هلاک کند؛ یعنى نه آفت مخصوص به خود آن و نه آفتى دیگر. پس واضح است که روح باید همیشه باقى باشد و اگر همیشه باقى باشد، فناناپذیر است .
گفت : ناچار همین است . (73)
نقش نیایش در بهداشت روح و روان  
براى اینکه عوامل خارجى نتوانند سلامت بدن را به هم بزنند، وسایل دفاعى گوناگونى وجود دارد که شناخته ترین آنها گلبولهاى سفید خون است . اگر میکروبى به بدن راه یابد، گلبولهاى سفید، نقش مدافع به خود مى گیرند و بیشتر اوقات ، پیروز مى شوند و خطر را دفع مى کنند اما گاهى نمى توانند چنانکه باید مقاومت کنند و شکست مى خورند.
به نظر مى رسد که دو رویداد خواب و پناهجویى در روح انسان یا قواى باطنى او با هر نامى که نامیده شود - نقشى همانند گلبولهاى سفید در بدن دارند با این توضیح که رؤ یا، انواعى دارد. برخى از خوابها صرفا از ترکیب بى نظم تخیلات هنگام بیدارى است . برخى پیشگو هستند و برخى ناشى از نیازند. زمانى که انسان به سختى نیازمند چیزى باشد، آن را در خواب مى بیند و از دیدن آن در خواب ، احساس آرامش ‍ مى کند. چیزها و مناظر آرامبخشى که انسان در خواب مى بیند، گاهى اثرش ‍ در بیدارى نیز نوعى امید و خوش بینى ایجاد مى کند. بعضى از این خوابها دست کم به لحاظ کیفى درست مى آیند؛ مثلا اگر کسى مشکلى داشته باشد، ممکن است در عالم خواب ، روشنایى یا آب زلال یا اسب سفید و یا چیزهایى دیگرى ببیند که برایش فرحبخش است و احتمالا در بیدارى نیز مشکلش حل مى شود. در برخى از موارد نیز آن رؤ یا صادقانه نیست اما به هر حال به خاطر فرحبخش بودنش ، نوعى آرامش براى خواب بیننده ایجاد مى کند.
پناهجویى یا میل طبیعى به دعا نیز به لحاظ اثر آرامش بخش خود؛ همانند خوابهایى است که ذکر شد. اگر فرد در وضعى قرار بگیرد که خود را در معرض خطر یا حادثه بزرگ و غم انگیزى ببیند، کاملا طبیعى است که بى اختیار به قدرتى برتر از نیروى بشرى توجه کند و از آن مدد بخواهد. البته وجود این میل در انسان که به هنگام خطر بروز مى کند، یکى از دلایل هستى پروردگار نیز مى باشد.
این پناهجویى بشر به پناهى که نمى داند کجاست و کیست ، خود آیند است و وى را از ناامیدى مى رهاند. و نماز پناه جستن به خداست .
اگر این میل پناهجویى در انسان به قدر کافى ، مجال بروز نیابد، چه بسا که روح و روان شخص بر اثر آفات و عوامل مزاحم ؛ چنان ناتوان و دچار اختلال شود، که قواى عقلانیش به حال تعطیل در آید و در صورت شدت بیشتر، او را به خودکشى وا دارد.
ملاحظه مى کنید که عملکرد این پناهجویى در پهنه روح و روان انسان درست ؛ همانند گلبولهاى سفید در پیکر اوست . آنچه در یک شرایط ناگوار بر وجود انسان سیطره دارد، استغاثه به منظور نجات خود و نزدیکان است و چنین تقاضایى یک واکنش طبیعى است و با قواعد طبیعى هیچ تناقضى ندارد ولى آیا دعا مستجاب مى شود؟ چنین امکانى هست ؟ اگر هست شرایط آن چیست ؟
شکى نیست که برخى از پناهجویى ها بى ثمر است و اثر مملوس خارجى ندارد - نه از لحاظ تاءثیر مثبت آن در انبساط روح و روان و نه از جهت ارتباطى که با مبداء آفرینش برقرار مى شود. اما وجود چنین مواردى ، موجب منتفى شدن و منتفى دانستن اصل استغاثه و ناموس پناهجویى و تاءثیر کلیى که در روح و روان آدمى دارد، نیست ؛ چنانچه در طبیعت بدن نیز موارد استثنایى ناتوانى گلبولهاى سفید و شکست آنها در برابر حمله میکروبها، دلیلى براى انتفاى اصل کلى دفاع طبیعى گلبولها از بدن نمى گردد.

..........برای ادامه مطلب به این آدرس

مراجعه فرمایید:http://hakim-askari.rozblog.com

/سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی
http://nasimemarefat.parsiblog.com/Posts/2350/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما