حکایتی جالب از توحید آیت الله بروجردی
46 بازدید
تاریخ ارائه : 8/30/2014 7:17:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

به نام خدا

حکایتی جالب از توحیدآیت الله بروجردی
ایت الله بروجردی :زشت است در هفتاد سالگى، خودم براى خودم تدبیر بکنم

استاد شهید مطهری می گوید:

داستانى الآن یادم افتاد، دریغ است که آن را نگویم، یکى دو بار دیگر هم یادم هست که در سخنرانیها گفته‏ ام. مربوط به مرحوم آیة اللّه بروجردى (اعلى اللّه مقامه) است. قبل از اینکه ایشان به قم بیایند، من از نزدیک خدمت ایشان ارادت داشتم، بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسیده بودم.

مردى بود در حقیقت با تقوا و به راستى موحّد. نگویید هر کس مرجع تقلید شد، البتّه موحّد هست. توحید هم مراتب دارد. بله، اگر به مقیاس ما و شما حساب کنیم، مراجع تقلید درجات خیلى بالاتر از توحید من و شما را دارند ولى وقتى که من مى‏گویم «موحّد»، یک درجه خیلى عالى را مى‏گویم. او کسى بود که اساساً توحید را در زندگى خودش لمس مى‏کرد، یک اتّکا و اعتماد عجیبى به دستگیریهاى خدا داشت. سال اوّلى بود که ایشان به قم آمده بودند.

تصمیم گرفته بودند بروند به مشهد. مثل اینکه نذر گونه‏ اى داشتند. در آن وقت که بیمار شده بودند، آن بیمارى معروف که احتیاج به جرّاحى پیدا کردند و ایشان را از بروجرد به تهران آوردند و عمل کردند و بعد به درخواست علماى قم به قم رفتند، در دلشان نذر کرده بودند که اگر خداوند به ایشان شفا عنایت بفرماید، بروند زیارت حضرت رضا (علیه السّلام). بعد از شش ماه که در قم ماندند و تابستان پیش آمد، تصمیم گرفتند بروند به مشهد. یک روز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح مى‏کنند که «من مى‏خواهم به مشهد بروم، هر کس همراه من مى‏ آید اعلام بکند»اصحابشان عرض مى‏کنند بسیار خوب، به شما عرض مى‏کنیم. یکى از اصحاب خاصّشان که هم اینک یکى از مراجع تقلید است، براى من نقل کرد که ما دور هم نشستیم کنکاش کردیم، فکر کردیم که مصلحت نیست آقا بروند مشهد، چرا؟ چون آقا را ما مى‏شناختیم ولى در آن زمان هنوز مردم تهران ایشان را نمى‏شناختند، مردم خراسان نمى‏شناختند و به طور کلّى مردم ایران نمى‏شناختند، بنابراین تجلیلى که شایسته مقام این مرد بزرگ هست، نمى‏شود، بگذارید ایشان یکى دو سال دیگر بمانند؛ براى نذرشان هم که صیغه نخوانده‏اند که نذر شرعى باشد، در دلشان این نیّت را کرده‏اند؛ بعد که معروف شدند و مردم ایران ایشان را شناختند با تجلیلى که شایسته ‏شان است، بروند. تصمیم گرفتیم که اگر دوباره فرمودند، ایشان را منصرف کنیم. بعد از چند روز باز در جلسه گفتند: «از آقایان کى همراه من مى‏آید؟». هر کدام از دوستانشان حرفى زدند و بهانه‏اى تراشیدند. یکى گفت: اى آقا شما تازه از بیمارى برخاسته‏اید (آنوقت فقط اتومبیل بود و هواپیما نبود) ناراحت مى‏شوید، ممکن است بخیه‏ها باز شود. دیگرى چیز دیگرى گفت. ولى از زبان یکى از رفقا درز کرد که چرا شما نباید به مشهد بروید. جمله‏اى گفت که آقا درک کرد اینها که مى‏گویند نرو مشهد، به خاطر این است که مى‏گویند هنوز مردم ایران شما را نمى‏شناسند و تجلیلى که شایسته شماست به عمل نمى‏آید.

 آن آقا براى من نقل مى‏کرد: آقا تا این جمله را شنید تکانى خورد (آن وقت ایشان هفتاد سال داشتند) و گفت: «هفتاد سال از خدا عمر گرفته‏ام و خداوند در این مدت تفضّلاتى به من کرده است و هیچیک از این تفضّلات، تدبیر نبوده است، همه تقدیر بوده است. فکر من همیشه این بوده که ببینم وظیفه‏ام در راه خدا چیست؛ هیچ وقت فکر نکرده‏ام که من در راهى که مى‏روم ترقّى مى‏کنم یا تنزّل، شخصیّت پیدا مى‏کنم یا پیدا نمى‏کنم. فکرم همیشه این بوده که وظیفه خودم را انجام بدهم؛ هر چه پیش آید، تقدیر الهى است. زشت است در هفتاد سالگى، خودم براى خودم تدبیر بکنم. وقتى که خدایى دارم، وقتى که عنایت حق را دارم، وقتى که خودم را به صورت یک بنده و یک فرد مى‏بینم خدا هم مرا فراموش نمى‏کند؛ خیر، مى‏روم». و دیدیم این مرد از روزى که فوت کرد، روز به روز خداوند بر عزّت او افزود.آیا آیة اللّه بروجردى- نعوذ باللّه- با خدا قوم و خویشى داشت که مورد تفضّل و یا عنایت حق باشد؟ ابداً. امدادهاى الهى به افراد، به اجتماعات و به بشریّت، حسابى دارد.

منبع : مجموعه ‏آثار استاد شهید مطهرى  ،ج‏3 ،ص 146 .

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=179934

http://nasimemarefat.parsiblog.com/Posts/2416/

وبگاه نسیم معرفت در خدمت شما