سفرنامه حَجّ از مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی مبارکه ای+مناظره با قاضی القضات وَهّابی
21 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

Image result for ‫آیت الله سید محمد علی مبارکه ای‬‎


**سفرنامه حَجّ  از مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی مبارکه ای + مناظره با قاضی القضات وَهّابی


چکیده  :  نویسندۀ این سفرنامه ، همانگونه که از عنوان مقاله پیداست ، خطیب توانا و عالم خوشفکر و پرتلاش مرحوم حاج سید محمد علی مبارکه‌ای است . او از دانشمندانی است که مَجهول القَدر و مَغمُور الذِّکر مانده و بیشتر آثارش هنوز منتشر نشده است . این عالم ربّانی دست‌پروردۀ حوزۀ پر رونق اصفهان در حدود یکصد سال پیش است ، هر چند مدتی در حوزه‌های دیگر از جمله قم و مشهد و تهران درس خوانده است . از جمله قسمتهای جذّاب خاطرات مبارکه ای یا سرگذشت خودنوشت وی ، قسمت دیدار وی با گاندی در سفر هند و مناظرۀ وی با عالم وهّابی [قاضی القُضات وهّابی] در مسجدالحرام و پاره‌ای از بخش های دیگر خاطراتِ سفرِ حج و اشاره به ریشه‌های مشکلات مسلمانان و دخالت دولت استعمار‌گر انگلیس در سرنوشت مسلمانان و نقش این دولت در تقویت وهّابیّت و گزارش قحطی اصفهان است .    + (رضا مختاری)


اصل مقاله


مقدّمه

نویسندۀ این سفرنامه ، خطیب توانا و عالِم خوشفکر و پرتلاش مرحوم حاج سید محمد علی مبارکه‌ای (1365ـ 1316 ق. = 1325ش.) از دانشمندانی است که مَجهُول القَدر و مَغمُور الذِّکر مانده و بیشتر آثارش هنوز منتشر نشده است . این عالم ربّانی دست‌پروردۀ حوزۀ پر رونق اصفهان در حدود یکصد سال پیش است، هر چند مدتی در حوزه‌های دیگر از جمله قم و مشهد و تهران درس خوانده است ؛ ولی عمدۀ تحصیل و شکل‌گیری شخصیت او نزد علمای اصفهان و در آن حوزۀ با برکت و با نشاط بوده است . حضور چند ساله در خدمت علمای وارسته و نامدار آن روزگار و حشر و نشر و استفاده از محضر بزرگانی چون حضرات آیات اَبُوالمَجد شیخ محمدرضا نجفی مسجدشاهی ، سیدابوالقاسم دِهکُردی ، شهید سید حسن مدرّسِ اصفهانی و آخوند کاشی از او شخصیتی جامع ، فهمیده و مُنتقد و دلسوز جامعۀ دینی و حوزه‌ها ساخت . علاوه بر اینها سفر به کشورهای مختلف و دیدار با مردم و عالمان آن کشورها و اطّلاع از اوضاع و احوال جهان ، بر بصیرت و تیزبینی او افزود . وی در آغاز کتابش «ثَمَراتُ العُلُوم» می‌گوید :
آنچه نویسندۀ این کتاب در سیاحت‌های خود در ممالک دنیا از چین و هند و ژاپن و روسیه و تَبَّت و صیام [= سیام = تایلند] و کشمیر و افغانستان و ایران و عراقِ عرب و فلسطین و سوریه و ترکیه و حِجاز و یَمَن و مصر و حَبَشه و اَندَلُس [
Andalucía] و مَراکِش و فرانسه و بِرلین و لندن و ایتالیا و قسمتهای دیگر از اورپا از بعضی از غرایب و عجایب و وقایعاتِ [کذا] مهمّ مشاهده نموده ، متفرقاً در این اوراق به یادگار گذاشته . 

وی علاوه بر تألیف ، به وعظ و خطابه اشتغال داشت و در زمرۀ خطیبان و منبریان طراز اول اصفهان بود و مورد غضب اَیادی رضاخان واقع و در سال 1358ق. دستگیر و زندانی شد و حدود نُه ماه در زندان بسر برد . چنانکه گفته شد تا کنون فقط آثار محدودی از این برزگوار در دهها سال پیش منتشر شده از جمله : 1. «صِراط ُالمُستَقیم» یا «نماز در اسلام» (چاپ 1365ق.) 2. «مِنهـَجُ القَویم» (1365ق.) 3. «کَشفُ المُهلِکات در سُمُوم مُسکِرات» [«کَشفُ المُهلِکاتِ فِی سُمُومِ المُسکِراتِ»] (با تقریظ حضرات آیات مُلّامحمدحسین فشارکی و میرسیدعلی نجف‌آبادی) 4. «سُرادِق دوشیزگان و سعادت ایرانیان در وجوب حجاب و نِقاب» 5. «تَحصیلُ الثَّمَنِ فِی حَدیثِ حُـبِّ الوَطـَنِ» (با تقریظ مرحوم استـاد محمود شهابی) 6. «نُورُ القُدسی» 7. «نُورُ الأَنوارِ» 8. «پیام مُبارَکی به سوی کَسروی» .  ولی دیگر آثارش از جمله زندگی‌نامۀ خودنوشت وی ، پیش از این چاپ نشده است . زندگینامۀ خودنوشت یا خاطرات مبارکی ، سرشار از نکات آموزنده و هشدار دهنده و از بهترین درسها برای روحانیان است و می‌توان دیدگاه های مُنتقدی مُطّلع و دلسوز و حامی را در آن یافت . هر چند ممکن است برخی دیدگاه های وی قابل قبول همگان نباشد یا برخی سخنانش تند و جسورانه به نظر آید . در لابه‌لای این کتاب پاره‌ای از افکار و اندیشه‌هایش درج شده است . علاوه بر افکار وی ، مطالب ناب و مستندی درسرگذشت بزرگان در این کتاب دیده می‌شود و چنانکه گذشت ، مُؤلِّف چند سالی در خدمت  آخوند کاشی تربیت شده و از جمله در‌این‌ باره در خاطراتش می‌نویسد : «یک ساعت به طلوع فجر ، برخاسته ، دو مرتبه در خدمتش حاضر می‌شدم و در آن وقتِ سحر ، از حالات و کردار و راز و نیازش به سوی خالق یکتا ، تأثیراتی در من ایجاد میشد که آنچه در حالات گذشتگان شنیده [بودم] در او مشاهده می‌کردم... در هر شبی به قدر نیم ساعت مرا به کلماتِ مواعظ و پند مشغول می‌ساخت...» در این مدت عمر کم ، در خدمت آن شیخ کامل ، نابینایی بودم بینا شدم . در جهان تنگ و تاریکی روحم در زندان بود ، به فضای لا یَتَناهِی و به گلستان قُدس پروازم داد و اگر او را ندیده بودم شاید در این عالَم هر چیز را که در دستگاه اِلهیّات می‌شنیدم انکار داشتم ، ولی همگی را به مقام شهود دیدم . چون مرغ روحش به عالَم قُدس پرواز کرد ؛ چنان بود که نزدیک شد مرغِ روحِ منِ جوجه‌صفت به دنبال مادر خود پرواز نماید... و مدّت زمانی مرا عادت چنین بود که در ساعات سه از غروب گذشته ، از شهر برای زیارت آن حکیم ربانی حرکت می‌کردم و تا طلوع فجر بر سر آن تربت شریف به حال مراقبه می‌ماندم... . از جمله قسمتهای جذّاب خاطرات مُبارَکی یا سرگذشت خودنوشت وی ، قسمت دیدار وی با گاندی در سفر هند و مناظرۀ وی با عالِم وَهّابی در مسجدالحرام و پاره‌ای از بخش های دیگر خاطرات سفر حج و اشاره به ریشه‌های مشکلاتِ مسلمانان و دخالت دولت استعمار‌گر انگلیس در سرنوشت مسلمانان و نقش این دولت در تقویت وَهّابیت و گزارش قحطی اصفهان است .

مرحوم واعظ خیابانی [مُلّا عَلیّ واعظ خیابانی تبریزی صاحبِ کتابِ علمای مُعاصِرین]  که با مرحوم مُبارَکَه‌ای ملاقاتی داشته ، سرگذشت وی را در بین علمای معاصر درج کرده که در پی‌ می‌آید :

حاج سیدمحمدعلی واعظ مُبارَکه ای اصفهانی (دامَت اِفاضاتُهُ) : هُوَ السَّیِّدُ السَّنَدُ ، وَ العالِمُ المُعتَمَدُ ، عِمادُ العُلَماءِ العِظامِ ، وَ سِنادُ الفُضَلاءِ الفِخامِ ، مُرَوِّجُ شَریعَةِ جَدِّهِ سَیِّدِ الأَنامِ وَ مُشَیِّدُ طَریقَةِ الأَئِمَّةِ الطّاهِرینَ الکِرامِ  ـ  (عَلَیهِِمُ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ  ـ  .  از جمله علماء و واعظین که سَنَۀ 1358 «ه.ق» در اقامت چهل روزۀ قُبَّةُ الأِسلامِ اصفهان به‌ خدمت و صحبت ایشان نایل و اِستفاضَه و استفادۀ کامل حاصل کردم ، یکی هم جناب مُعَظّم [حاج سیدمحمدعلی واعظ مُبارَکه ای اصفهانی] بود که صاحب مُصَنَّفاتِ نفیسه و مُؤَلَّفاتِ شریفه هستند و سیاحت عمده و سباحت مُهِمّه در اَقطار عالَم و اَقطابِ محیط به‌ عمل آورد ، حتّی شفاهاً فرمود که جنّات اربعۀ دنیا را سیر کرده‌ام . از جملۀ مُؤلَّفاتش کتاب «ثَمَراتُ العُلُوم» است . مُؤلِّفِ محترم نسخۀ اصل را به خط خود مرحمت فرمود...


از نظمِ مُترجَمِ مُحترم در بی اعتباری دنیا :

نظر کن به عبرت به‌ صد آه و درد

به‌ زیر قدم هـا شده خاک و گَرد


همیـن سـر کـه بر بالـشِ ناز بود

بـه‌ دامـان حُورانِ طَنـّاز بــود


هر آن ذرّه خـاکی که بگرفت باد

دو چشم جَم است و سَرِ کَیقُباد


الا ای شهـنـشـاه مَسـتِ غـرور

نگر تا چه شد لشکر سَلم و تُور


تو را گر بُوَد دانش و عقل و هوش

نـظر کـن به آثـــار شَـه داریــوش


بـه ‌سر پنحه خویش در گِل نوشت

به‌ شاهان ، که ما خاک گشتیم و خِشت


و  [نیز از نظمِ مُترجَمِ محترم] در عبرت گرفتن از ایوانِ کَسرَی :


ببین طاقِ کَسرَی و اِصطَخر را

بـه ‌عبـرت نـگر مایـۀ فَخـر را


گـهی  ابـر  می‌گریـدش زار زار

بـه حسرت بپیچد در او  گـاه ، مار


نـگر مَـهـدِ آسـایـشِ رُومَهان

شـده جـای راحتـگهِ رُوبـَهــان


هرآن منزلی را که سیمین تَنان

بـه ‌مُژگان نمـودند رَشک جَنان


بر آن در که بُد پرده از سیم و زر

چو بینی به‌ عبرت شود خون جگر


در آن شه نشین‌ وَحش بنموده خو

بـر آن کنگره بُوم  گوید  که  کو ...


.... از جمله تألیفاتش، «تَحصیلُ الثَّمَنِ فِی حَدیثِ حُـبِّ الوَطـَنِ» است . معانی لطیفه از عُرَفاء و حُکَماء و شیخ بهایی و غَیرِهِم در بیان حدیث نَبَوِی  (صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ) که فرمود: «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الإیمَان» نقل نموده . ...... و از جمله تألیفات شریفه‌اش «کَشفُ المُهلِکاتِ فِی سُمُومِ المُسکِراتِ» است . در این کتاب مَفاسِد و مَضَرّات و حرمت آن ها [مُسکِرات] را عقلاً و نقلاً ، مشروحاً بیان فرموده و این هر دو تألیف در سنۀ 1345 بیست سال قبل در یک مجلّد طبع و نشر شده و آقای مُبارَکی دو نسخه به دست مُبارَک خود در اصفهان به حقیر مرحمت فرمود و بنده پس از مراجعت از مسافرت حجّ و اصفهان رُقعه‌ای مشتمل بر تشکّر و امتنان از مَراحم و الطاف آقایان حُجَجُ الإسلام و علماء و مُحدِّثینِ قُبَّةُ الأِسلامِ اصفهان ـ اَیَّدَهُمُ اللهُ تَعالی ـ به‌ توسّط صاحب عنوان ـ وَفَّقَهُ اللهُ المَلِکُ المَنّانُ ـ  اِنفاذ [اِرسال] داشتم . و  جناب مُعَظَّمُُ لَه این رَقیمۀ کریمه را در جواب ، نگارش فرمودند :  محض برای اِبقاء آثارِ سَلَف و ارائۀ طریق و مَآثِر ادب برای خَلَف ثبت گردید :

«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ  شَیخِی وَ مُعتَمَدِی وَ مَوْلایَ ، قَد وَصَلَ إِلَیَّ مِنْکُم کِتابُُ کَریمُُ شَمَمْتُ مِنهُ رائِحَةَ القُدسِ فَسُبْحانَ مَن وَفَّقِنی لِهذَا التَّوفیقِ وَ مَنَّ عَلَیَّ بِهذِهِ النِّعمَةِ وَ ما هُوَ اِلاّ زِیارَةُ رِیاحینِ رَوضَةِ الحَبیبِ ، اَلمُتَزَیِّنُ بِخُطُوطِهِ الشَّریفَةِ الزّاهِرَةِ وَ فَواکِهِ أَلطافِهِ الباهِرَةِ فَصِرتُ مُفتَخَراً بِتَبلیغِ السَّلامِ مِنهُ إِلَی أَصدِقائِهِ الکِرامِ وَ أَسأَلُ اللهَ أَن یُوَفِّّقُنِی لِزِیارَتِهِ وَ الأِستِفادَةِ مِن جَنابِهِ وَ الوَفاءِ بِعَهدِهِ فَیاحَبَّذا یَوماً یَرِدُ عَلَیَّ کِتاباً یَبتَهِجُ قَلبِی بِمُطالَعَةِ ما فِیهِ مِن غُرَرِ اللّآلِی وَ أَجعَلُهُ صَدیقاً وَ رَفیقاً فِی اَیّامِی وَ اَنیساً فِی لَیالِی وَ کَم مِنْ نَظیرِِ قَلَّ لَهُ فِی وَقائِعِ الأَیّامِ جَزَی اللهُ مُصَنِّفَهُ أَفضلَ جَزاءِِ ما یُعطِی مَن جاهَدَ بَینَ یَدَی سَیِّدِ الأَنامِ (صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ الکِرامِ) » .


* مسافرت به طرف حجاز از طریق هندوستان


... دوستان هندوستانى را وداع گفته و از طریق دریا رهسپار حج شدیم... در این جِهاز [کِشتی کوچک] که ما بودیم جمعیت آن مُرکّب بود از مردمان تَبَّت و کِشمیر و سیام «1» [کذا به صاد] و جزایر جاوَه [از جزایر آندونِزی] و چین . مردمان جزایر جاوه وحشى‏‌ترین مردم بودند ؛ چه آنکه از وضع کثافت آنها معلوم بود . یک نفر مُترجِم هندى بود که با آنها صحبت مى ‏نمود و از براى نویسنده ترجمه مى‏ کرد . عقیدة خاصّی مردم جاوَه در خصوص حج رفتن دارند ، غیر از عقیدة سایر فِرَق اسلام .


عقاید مردم جاوَه در حج رفتن


سایر طوایف اسلام فقط حج واجب را یک دفعه در مدت عمر مى‏دانند ؛ غیر از کسانى که بیش از دوازده فرسخ از مکه دور نیستند ، که تا دوازده فرسخ هر سال واجب مى‏دانند و استطاعت را غیر از شیعه ، فقط استطاعت بدنى مى‏دانند که اگر بتوانند به گدایى به مکه بروند و قدرت بدنى داشته باشند باید بروند ، ولى شیعه استطاعت بدنى و مالى هر دو را شرط مى‏دانند و استطاعت مالى [را] هم به قدر کفایت که به طور آبرومندى باشد و در مَظانّ هتک عِرض و آبرو و تَلَف مال و صدمة جانى واجب نمى‏دانند ؛ ولى مردم جاوَه در مدّت عمر ، سه مرتبه حج رفتن را لازم مى‏دانند :


اوّل ؛ به حج مى‏روند و بر مى‏گردند که بعد از آن سفر ، عمامه سر بگذارند و تا مکه نروند و مراجعت نکنند ، عمامه سر نمى‏گذارند .


دوم ؛ به حج رفته ، برمى‏گردند براى آنکه زن بگیرند و اگر سفر دوم نروند زن نمى‏گیرند .

سوم : مرتبة سوم در آخر عمر است که مى‏روند به حج ، فقط از براى مُردن .


و استطاعت را فقط‌‌ همان استطاعت بدنى مى‏دانند و در سفر سوم آن‏هم [آن را هم] شرط نمى‏دانند ؛ چه آنکه گویند : فقط براى مُردن است این سفر و اگر همین‏قدر از منزل به قصد حج بیرون برود و در قدم دوم بمیرد ، مقصود حاصل است و به منزله شهید و اجر او بر خدا است . بیشتر خوراک آنها برنج دریایى و گوشت ماهى است که خشکانیده همراه دارند . قیافة آنها با مردم چین خیلى نزدیک است . [دارای] چشم ‏هاى کوچک ، صورت‏هاى مُثَلَّث ، ابروهاى باریک [و] ضَعیفُ ‏الأَندام مى‏باشند . ‌نژاد بَربَرى هم با آنها شباهت دارند ولى از جهت جُثّه و هیکل ، قوم بَربَر قوى‏‌تر مى‏باشند . در کشتى‏هایى که از طرف هند به طرف حجاز مى‏رود در ایام حج ، از براى ایرانى‏‌ها ‌‌نهایت این مسافرت با مردم هندى سخت مى‏گذرد ؛ زیرا که سلیقه و نظافت آنها [ایرانی ها] بیشتر است از مردم جاوَه و هند و از کثافت آنها اذیت غیرقابل تحمل مى‏کشند . یک دو روزى که مسافت طى مى‏کنند بیشتر از ساکنین کشتى را حالت استفراغى رخ مى‏دهد که ‌‌نهایت اشمئزاز حاصل مى‏نماید [و در کِشتی] کاملاً اخلاق بسیارى از کشورهاى شرقى را مى‏توان به دست آورد که در ظرف چندین سال مسافرت به آن کشور‌ها ممکن نیست این‏گونه اخلاق و سیر عادات نفوس را فهمید . تمامى این مردم حَنَفِى مذهب و ‌‌نهایتِ مُتعصّب مى‏باشند . صدى پنج نفر الى یک نفر ممکن است شیعه در آنها در این مسافرت‏هاى حج باشد . شیعه اگر مراعات بسیارى از جهات عقاید آنها را نکنند کاملاً از براى آن‌ها خطرناک است ؛ چنانچه یک نفر شیخ از دهات سبزوار خراسان با چند نفر خراسانى در این کِشتى بودند . یک روز آن شیخ شروع [به] روضه‏ خوانى کرد و در ضمن حرف‏هاى خود ، لعنت بر عایشه کرد . جمعى از اهل تسنن از حَنَفِى‏ مذهبانِ افغانى حمله به سوى او کردند . جمعى او را حفظ کردند . شب آخر که صباح آن روز اهل کشتى فرود آمدند ، شیخ بکلّى مَفقودُالأثر شد . معلوم شد او را شبانه در حالت خواب به دریا افکنده‌اند! این یکى از حرکت‏هاى... است که در دِماغ شیعه به اسم دیانت ، از راه سیاست زمان‏هاى پیش جاى گرفته و از مطالب مذهبى خود هم به کلى دور هستند.  مردمان سنگاپورِ هند و جزایر جاوَه عربى بسیار خوب مى‏فهمند و در تکلّم هم بسیار ماهر هستند و بر طبق قوانین نحوى هم صحبت مى ‏نمایند . قرآن را در حفظ دارند ؛ از این جهت من با بسیارى از آنها آشنا شده و با هم عربى نحوى صحبت مى‏کردیم . در عین حال که تقیّدات ظاهرى و قِشرى در آنها زیاد نیست ، مَع‏َ الوَصف از مراتب عرفانى بهره‏ مند مى‏باشند . یک نفر از آن‌ها را دیدم که تمام نَهجُ ‏البَلاغه را از حفظ داشت و در اغلب اوقات از براى ما به صوت خیلى خوب نَهجُ‏ البَلاغه مى ‏خواند . یک روز نویسنده به او گفت : از خطبه‏ هاى خلفاى راشدین هیچ در حفظ دارى؟ گفت : آنها اهل خطبه و خطابه نبوده ‏اند و اگر کلامى قابل ضبط بود لابد مانند کلمات عَلِىّ بن ابی طالب
(عَلَیهِِ السَّلامُ)  مضبوط و محفوظ مانده بود! نویسنده در جواب گفت : اگر آنها این مقام را دارا نبودند نقص بزرگى است ؛ چه آنکه پیغمبر (ص) فرمود : «اَلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ»؛«2» «مقام معنوى و معارف روحى و بزرگى مراتب نفسانیّه هر کس در زیر زبان او پنهان است.» وقتى سخن گفت مرتبة او در معارف و روحیات و درجات عقلى مکشوف مى‏گردد ؛ چنانکه عظمت علىّ بن ابی طالب (عَلَیهِِ السَّلامُ) در دنیاى امروز از همین کلمات ظاهر و هویدا است و کلماتى که از خلفاى راشدین امروز در دست باشد که از آن کلمات مراتب عقل و روح آنها را به دست آوریم چیست؟! و مسلّم کسى که مقام خلافت نبىّ را مدّعى است آثارى از سخنان او که فوق سخنان و گفته‏ هاى دیگران است باید باقى باشد و خوب است شما ما را از آثار فرمایش های خلفاى راشدین مُستفیض فرمایید . پس از آنکه این سخن را از من شنید مراودة خود را تا در جِهاز [کِشتی] بودیم به کلى قطع کرد .  از تمام طبقات مختلفه که در این کشتى بودند ، در هر وقتِ نماز ، آثار اسلامى از آنها به ظهور مى‏رسید و یک مرتبه تمامى ، قیام از براى اداى فریضه مى‏نمودند ، مگر از شیعة ایرانى که هیچ اثر دینى در وقت خود از آنها دیده نمى‏شد و به جز خوردن و خوابیدن و براى یکدیگر مضمون گفتن کارى نداشتند! نزدیک غروب آفتاب بود . یک نفر شیعه به نماز ایستاد . یک نفر هندى پرسید : «این نماز چه وقت است؟» من گفتم: نماز ظهر . گفت : «خدا دروغگو را لعنت کند! این شخص خجالت نمى‏کشد که این وقت غروب رو به خدا ایستاده و مى‏گوید : نماز ظهر به جاى مى‏آورم . آیا حالا ظهر است؟!»


ورود در خاک حجاز


مدّت ده شبانه روز ، طیّ مسافتِ دریایی نمودیم و روز یازدهم وارد در بندر جُدَّه شدیم . حَمَلَه دار ما که در جِهاز ، مَخارِجات ما را از جُدَّه به مدینه و مکّه و لوازمات یومیه ما را در زمان توقّف در حجاز کُنترات بسته بود ، به توسط تلگراف بی سیمِ جِهاز [کِشتی] به جُدّه اِخبار نمود ، یک دستگاه موتور آبی مخصوص نویسنده و چهار نفر همراهان به پای کشتی آورد . از کشتی فرود آمده وارد گمرک شدیم . پس از مُعایَنَه تذکره ، وارد جُدّه شدیم . فرود آمدن حاجیان از جِهاز و ورود در جُدّه تماشایی است . هر کس می‌خواهد بر دیگری سبقت بگیرد . هیچ قاعده نظم در آن‌ها نیست . اموال حاجیان هم بیشتر تاراج می‌شود ؛ چه آنکه اختیار از دست او خارج است . دزدانِ طَرّاری از هر کشور در اینجا وقت به دست می‌آورند .


معنی جُدَّه


«جُدَّه»
به ضَمّ جیم و فتح دالّ مُشدّده : «ما هُیِّئَت لِلجادَّةِ». در کُتُب لغت عرب است که جُدَّه محلّی را گویند [که] واسطه جادّه و راه ، از بیابان به دریا و از دریا به خشکی واقع شده باشد و هر بندر دریایی را عرب جُدَّه گوید و به اضافه به سوی مُضافُُ اِلَیه خاصّی از یکدیگر تمیّز دهد ، مثل : جُدَّةُ القَمَران ، و جُدَّةُ عَدَن و بعضی بی‌سواد‌ها جَدَّه به فتح اوّل خوانده و به معنی جَدَّه مادری گرفته اند و در اطراف این غلطِ موهوم ،  افسانه‌ای بافته شده که اینجا محل قبر حوّا زوجه آدم است و به تدریج فضای وسیعی را دیوار کشیده گویند : قبر حوّا است ، و بُقعه کوچکی در وسط آن فضا ساخته و گویند : این بُقعَه بر روی ناف حضرت حوّا ساخته شده ؟! . از طرف قُضات اِبن سُعُود ، پادشاهِ حجاز آنجا را خراب کرده بودند و مواظب بودند کسی برای زیارت نرود و عجب از صاحب [کتاب] بستان [ال] سِیاحَه است که معنی جدّه را به‌‌ همان معنی معروف در زبان عوام و محلّ قبر حوّا مرقوم داشته اند .  بالجمله ، این بندر با آنکه از خود زراعت ندارد ولی میوه شرق و غرب در او یافت می‌شود و وُفُور نعمت در او موجود است . مردمش اکثر شافِعی و از قوم عرب می‌باشند و چند خانوار از ایران در آنجا ساکن می‌باشند .  پیرمرد ریش سفیدی در جُدَّه به نزد ما آمد . خود را طهرانی معرفی می‌کرد و دَعوِی تبلیغ مذهب بهایی نمود . پس از آنکه محکوم شد مکشوف افتاد که از طرف انگلیس‌ها حقوق مُکفِی [کذا صحیح : کافی] می‌گیرد و به نام مذهب بهایی مقصودش خراب کردن عقاید مسلمین است و ایجاد اختلاف ، ولو آنکه طرف داخل مذهب بهایی هم نشود .


مسافرت به مدینة طیّبه


پس از یک شبانه روز توقّف در جُدَّه عازم زیارت مدینه طیّبه شدیم . پانزده لیره عُثمانی کرایه مَرکَب اتومبیل از جُدَّه به مدینه در رفتن و برگشتن بود . در این راه در منزل یَنبُوع فرود آمدیم . یَنبُوع از مُضافاتِ مدینه مُنوّره است که جزو بنادر حجاز محسوب است . قَصَبَه ای است که به وُفُور نعمت مشهور . قُرب [قریب] پنج هزار جمعیت از قوم عرب در آنجا ساکن می‌باشند و به مذهب شافِعی سلوک نمایند . یک شب هم در میان راه در بیابان خوابیدیم .


ملاقات با مَلِک حِجاز اِبن سُعُود در راه مدینه مُنوَّره


و صبحِ آن تصادف کردیم با اِبن سُعُود مَلِک حجاز که از پایتخت خود اَلرِّیاض به مدینه مُنوَّره مُشرَّف شده بود و از مدینه مُحرِم شده و عازم مکّة مُعَظَّمه بود . وقتی مُحاذِی ایستگاه اتومبیل های حاجّ [حُجّاج و حاجیان] در این بیابان رسیدند ، توقّف نمود و از حال مسافرین بازپرس نمود و از بیشتری ، وضعیت سلوک مردم خطّه راه مدینه را با زوّار بیت اللّـه استفسار کرد و از افراد مختلفة هرکشوری شخصاً بازرسی می‌کرد . مقابل من آمد فرمود : «مِن أَینَ؟»؛ «از کجا آمده اید؟» نویسنده در جواب معروض داشت : «قَالَ النَّبِیُّ
(ص) : «لَوْ کَانَ الإِیمَانُ مُعَلَّقاً بِالثُّرَیَّا لَنَالَهُ رِجَالٌ مِنَ الْعَجَمِ فَأَسْعَدُهُمْ بِهِ فَارِسُ».«3» نهایت از این جواب تحسین کرد . سپس فرمود : «مِن أَیِّ بِلاَدِهَا؟»؛ «از کدام شهرهای ایران؟» در جواب گفتم : «جَنَّةُ الدُّنیَا إصفَهانُ» . دو مرتبه تحسین فرمود . یکی از همراهان مَلِک گفت : اِیرانِیُّ مُتَعصِّبُُ .  باز نویسنده معروض داشت : «إِیرانِیُّ ، أَی : اَلأِیمَانِیُّ ؛ قَالَ رَسُولُ الله (ص) : «حُبُّ الوَطَن مِنَ الإیمانِ» . از این جوابْ ، اِبن سُعُود تبسّم نمود . سپس فرمود : «کیَفَ وَجَدتُمُ الأَمرَ فِی مُلکِنَا ؟»؛ «کشور حِجاز را چگونه یافتید؟» باز نویسنده معروض داشت : (وَ مَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِنا) «4». دو مرتبه به تکرار فرمود : «أَحسَنتَ ، أَحسَنتَ» . باز بفرمود : «کَیفَ الأَمنِیَّةُ فِی الطُّرُقِ؟» نویسنده معروض داشت : «صِراطُ المُوَحِّدینَ مَأمُونُُ مِن شَرِّ کُلِّ ذِی شَرِِّ ، وَ بُشرَی لِأَهلِ الإِسلامِ مِن هذِهِ الخِلافَةِ النَّبَوِیَّةِ وَ العِدالَةِ العُمَرِیَّةِ وَ المَعارِفِ العَلَوِیَّةِ وَ هذِهِ مَوهِبَةُُ مِنَ اللهِ» . مَلِک نزدیک‌تر آمد و دست بر شانة من نهاد و روی بر اطرافیان و ملازمان نمود و فرمود : «وَ لَقَدْ أَحْسَنَ وَ أجادَ فِی الکَلامِ» . باز نویسنده معروض داشت : (شَیَّدَ اللّـهُ أَرکانَ العِدالَةِ السُّعُودِیَّةِ وَ مَتَّعَ اللّـهُ المُسلِمینَ بِطُولِ بَقائِهِ . «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ» سوره اعراف آیه 43.) . پس از این دعا به من نوازش و اِنعام فرمود ، و به شُوفِرهای همراه ما امر به توصیه و مُدارا و احترام فرمود ، و به یک نفر از شُرطَه‌ها بفرمود که در مدینه پاس احترام محفوظ مانَد ، سپس حرکت نمود و بعد از چند دقیقه ما نیز حرکت نمودیم . از جماعت ایرانی که چند نفر خراسانی و چند نفر اصفهانی با ما در این منزل بودند و قضیه را مشاهده نمودند بعضی ‌‌نهایت خوشوقت ، ولی بعضی ‌‌نهایت مُکَدَّر بودند .


ورود به مدینة مُنوَّره


یک ساعت به غروب مانده بود که وارد مدینة مُنوّره شدیم . پس از بازرسی درب دروازه ، وارد شدیم در محلّه ساداتِ نُخاوَلِی که از سلسلة بنی هاشم می‌باشند . منزلی که قبلاً برای ما تهیه شده بود وارد شدیم . از نزدیکی مدینه حالت من به طور غریبی رخ داده شد [حال عجیبی پیدا کرده بودم] . تمام قوای دِماغِ من متوجّه یک عظمت و بزرگی شده بود که هزار و سیصد سال است کره زمین را جنبش می‌دهد . و این حالت در من از وقتی ظاهر شد که چشمم به گنبد مُطهّر حضرت رسول اکرم و صَفوَة  [و] جَوهَرة مَلَکُوتیّه ، خاتم انبیاء
(صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) افتاد که تمامی قوای مرا به سوی خود مجذوب ساخت ؛ به حدّی که آنچه بخواهم آن حالت را بنویسم ممکن نخواهد بود .


ذکر مدینه مُنوّرَه


مدینه مُنوَّره در کتب تواریخ مَسطور است که پیش از هجرت نَبَوِی
(ص) آنجا را یَثرِب می‌نامیدند [کلمه «يَثْرِب» در آیه 13 از سوره احزاب آمده است : وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا] و به واسطة نزول آن حضرت در آن مُقام [مکان] ، به «مَدینَةُ الرَّسُول» معروف گردید و در کلام عرب ، بین بَلَد و مدینه فرق بسیار است ؛ اگر چه هر دو به معنای شهر است ؛ چه آنکه اگر کثرت عِمارت و جمعیت منظور باشد او را سَواد گویند و اگر خانه ها فقط که به هم پیوسته باشد او را بَلَد نامند و اگر مردمانش آداب و رسوم انسانیت فرا گرفته باشند او را مدینه گویند و جمع او را مدائن آورند و «مَدائِن سَبعَه» از روی همین مناسبت است . بالجمله ، شهر مدینه را که اکنون بعد از مکّه بهترین شهرهای حجاز است ، در کتب جغرافیای عرب که عرض و طول بلاد را از خطّ اِستِوا و جزایر خالِدات  [جزائر هفتگانه در اقیانوس اطلس شمالی که آب و هوای همیشه بهاری دارد و محلّ نزاع اسپانیا و مراکش است]  معیّن نموده اند ، از اقلیم دوم شمرده اند و طولش از جزایر خالِدات «ع.د.ک» [به حروف اَبجَد کبیر معادل=94 درجه جغرافیایی] و عرضش از خطّ اِستِوا «ک.ه»[به حروف اَبجَد کبیر معادل=25 درجه جغرافیایی] در زمینی هموار واقع شده و از چهار جانب گشاده است و به کوه های تَهامَه متصل است [به مکه مُعَظَّمه تَهامَه می گویند] و کوه اُحُد نزدیک‌ترین جِبال است به مدینه که دامنه آن به واسطة قبور شهدای جنگ اُحُد یکی از مُقامات [مکان های] مقدسه اهل اسلام به شمار می‌رود و پاره [ای] از مورّخین ، مدینه را از جمله بِلاد تَهامَه نوشته اند و همچنین یَثرِب را نام ولایت دانند که دیاری است وسیع و ولایتی است عریض و مدینه شهر اوست . ابتدای آبادانی این شهر از سال هجرت حضرت خاتم (ص) می‌باشد... و مُؤذِّن های مسجد [مسجد قُباء و یا مَسجِدُالنّبِیّ(ص)] از طایفة سَعدُ القَرَظ «5» می‌باشند که از نسل یکی از غلامان عَمّار یاسِر می‌باشند و بَلال بن حارِث المُزَنِی [از قبیله مُزَینَه] از زمان رسول الله (ص) تا زمان معاویه بر حسب امر آن حضرت پاسبان قُورُق های مدینه بود که درخت های او را کسی قطع نکند . و از مدینه تا مکه ده مرحله است و از کوفه تا مدینه بیست مرحله و از بصره هجده و از شام بیست مرحله و در جُحفَه ، مسافرین مصر و شام و عراق از راه خشکی به هم متصل می‌شوند و بیش از این هر کس می‌خواهد اطلاع حاصل کند مراجعه کند به تواریخ مُفصَّله که از آن جمله است «تَأریخُ وَفاءِ الوَفا فِی دارِ المُصطَفَی» . و بازگشت ما دو مرتبه به سوی پاره [ای] از مطالب مُتعلِّقه به مسجد برای آن بود که خواستیم دخول و خروج ما هر دو به وصف این مقام مقدس باشد .

 
خروج از مدینه


در بیست و ششم ماه ذِی قَعدَةِ الحَرام 1337 از مدینه ، قبل از ظهر حرکت نمودیم . راجع به حرکت اتومبیل هنگامه غریبی [عجیبی] بود . تمام زائرینِ قبر نَبَوِی ، یک مرتبه هیجان برای حرکت به سوی مکة مُعظّمه نموده بودند ؛ از این روی اتومبیل کمیاب بود . ولی ما چون اتومبیل دو سَرَه [رفت و برگشت] از کمپانی سعودی کرایه کرده بودیم ، زحمتی از برای ما نداشت . سادات بَنُوعَلیّ و بسیاری از هاشمِیّین به مُشایعت ما آمده بودند و چون در این مدت ، در شب‌ها من برای آنها احادیث و بیان فضایل اهل بیت
(عَلَیهِِمُ السَّلامُ)  می‌کردم ، ‌‌نهایت به من علاقه‌مند شده بودند . به خصوص شیخ عَلیّ جَبَل عامِلی . این مرد از علمای شیعه و مرجع تقلید شیعیان مدینه و اطراف مدینه بود . کمتر کسی را مانندش در مُحاوَرَه و زهد و تقوی دیده بودم . در واقع پدری بود از برای شیعیان حجاز . او نیز به مُشایَعت من آمده بود . دو ساعت به ظهر مانده وداع کرده سوار شدیم . در یک فرسنگی مدینه پیاده شده ، در مسجد شَجَرَه که میقاتگاه اهل مدینه است از برای حج وارد شدیم و از آب چاه ، غُسل کرده ، اِحرام عُمرة حج (عُمرة تَمَتُّع) پوشیدیم . فقط دو پارچه سفید ، یکی به منزله شلوار و دیگری بر کِتف ، آن هم نباید گره زده شود ؛ از این روی سخت بود و همچنین مرد باید پوشیده نباشد ، نه به پارچه اِحرام و نه به سایه اندازِ دیگری . آمدیم سوار شدیم ، سقف اتومبیل را برداشتیم که سایه بر سر نباشد . آفتاب به طوری سوزان بود که پس از دو ساعت سر و صورت من وَرَم کرد .


گم شدن راه


سه نفر خراسانی و یک نفر اصفهانی همراه من بودند . آنها نیز در کمال اذیت افتادند . در یک دهکده‌ای که خانه های او از حصیر و شاخه خرما بود وارد شدیم . رفقای من نزدیک بود غش کنند ؛ چه آنکه هوا تیر ماه بود ، آفتاب به طور عمودی به مغز سر می‌تابید . من به آنها دستور دادم که چاره این کار یک گوسفند قربانی کردن است در مکّه ، اگر بخواهیم احتیاط کنیم و بگوییم آیه شریفه (لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساََ إلاَّ وُسْعَهَا6»شامل حال ما نیست.«7» در صورتی که یقین داریم اگر تا غروب ما به این حال باشیم خواهیم مرد . ولی در سقف و سایه بان قرار دادن ، مُنتهای حکم آن است که برای این تقصیر یک گوسفند در مکّه قربانی نماییم . آنها حاضر شدند . شخص اصفهانی به واسطة صرفه تجارتی و اینکه باعث می‌شود ضرر پول یک گوسفند متحمل شود حاضر نبود . قرار دادیم پول گوسفند قربانی او را هم ما‌ها بدهیم ؛ از این جهت راضی شد . یک ساعت به غروب بود حرکت کردیم . به تدریج رسیدیم در جنگلی از خارهای مُغیلان که درخت‌ها اگر چه از هم فاصله بسیار داشت ولی به واسطه همین درخت‌ها و همین رَمل بودن زمین که خطوط و علایم راه در او محو بود ، پاسی از شب رفته بود که مُلتفت شدیم راه را گم کرده ، شُوفِر ما یک نفر آفریقایی از حَبَشَه بود ، عربی سخت می‌فهمید . وقتی مُلتفت شد راه گم شده بد‌تر دست و پای خود را گم کرد . قدری ایستادیم ، شب هم تاریک ماه ، هیچ علایمی نمی‌بینیم [نمی دیدیم] . اتومبیل هم ممکن نیست دیگر به واسطه گیر کردن در رَمل و درّه های عبور و جای مَمَرِّ سیلاب های بیابانی بتواند پیش برود . راه برگشتن نیز محو است ؛ زیرا که جنگل خارستان و رَمل بودن زمین مانع از دیدن علامت خط سیر اتومبیل است . در ‌‌نهایت اسباب اضطراب از برای ما رخ داد . شُوفِر هم دست و پای خود گم کرد .


توسل به حضرت حجت
(عَلَیهِِ السَّلامُ) .


همراهان ما مُتوسّل به وجود غیبی شدند و دست توسّل به وجود حضرت حجّت (عَلَیهِِ السَّلامُ)  زدند . ناگاه دیدیم صدای شخصی در مقابل اتومبیل بلند شد و به زبان فارسی ما را خطاب کرده گفت : «نترسید من آمده ام راه را به شما نشان دهم.» و آمد بر روی رکاب اتومبیل ایستاد و با شُوفِر با لفظ عربی صحبت نمود و او را راهنمایی می‌کرد . او هم به دستور او شروع کرد راه پیمودن ، تا آنکه یک وقت بدون آنکه اتومبیل نگاه داشته شود فرود آمد . شُوفِر گمان کرد که به زمین افتاد ؛ مَرکَب را نگاه داشت . ناگاه از عقب سر به عربی گفت : «هذا هُوَ الطَّریقُ إِلَی جُدَّةَ» و به فارسی هم گفت : «راه پیدا شد.» ما‌ها خیره شدیم بر روی زمین ، از شعاع چراغ دیدیم در جلو ، جای خطوط سیر اتومبیل است . شُوفِر و ما‌ها از شدّت خوشحالی دیگر حال خود را نمی‌فهمیدیم . در آن حال متوجّه شدیم که آیا این شخص کی بود؟! یک مرتبه او را صدا زدیم . شُوفِر به عربی ، ما‌ها به فارسی و من هم به عربی او را صدا زدم . هیچ جواب نیامد و اثری هم از او ندیدیم . این شخص لباس سفید داشت ، بسیار گشاده ، که گاهی من متوجّه او می‌شدم باد که لباس های او را حرکت می‌داد و انتهای او به عقب موج می‌زد ، و بوی عطری به مشام می‌رسید . با آنکه کاملاً متوجّه قیافه او نبودم و تاریک هم بود ، گاهی صورت او روشن می‌شد و من تصوّر می‌کردم این روشنی از جهت انعکاس شعاع چراغ اتومبیل است از بلندی های در مقابل . در آن حال تشخیص داده می‌شد که گیسو دارد و محاسن مِشکی ، مانند شخصی چهل ساله . بیش از این نفهمیدم . پس از آنکه راه پیدا شد و حالت شوقی به ما رخ داده و از جهتی هم آن شخص ناپدید شد ، صدای گریه همراهان ما از شوق بلند شد و فریاد «یا صاحِبَ الزَّمانِ» بلند کردند . شُوفِر هم به حالت بُهتی مُتحیِّر ایستاد .  ناگاه اتومبیل های چندی از عقب پیدا شد . وقتی به ما رسیدند شوفر اشاره کرد ، اوّلی ایستاد . آن چند دستگاه دیگر هم که عقب او بود ایستادند . قضیه را شوفر به آن‌ها گفت ، ناگاه آن چند نفر شوفر با مسافرین آنها که یکی ایرانی و تُرک و مابقی هندی بودند همه پیاده شدند و به دور ما جمع شده، دست و پای ما را می‌بوسیدند . معلوم شد که آن‌ها مدّت هشت ساعت قبل از ما‌ها از مدینه بیرون آمده بودند و با آنکه توقف غیر عادی نداشتند و این قضیه سرگردانی هم برای ما رخ داده بود مَعَ الوَصف ما بیشتر راه پیمود‌ه ایم .
این قضیه از ما در مکّه میان حاج شهرتی پیدا کرده بود و بسیاری این داستان را جزو یادداشت های خود نوشتند . وقتی بعد از اعمال حج من به هندوستان وارد شدم ، اغلب اشخاص نزد من می‌آمدند و صورت قضیه را می‌پرسیدند . اهل جُدَّه می‌گفتند : در این بیابان هرکه به پرتگاه افتاد به وَرطَه عدم رفت و بسیاری راه گم کردند و اثری از وجود آن‌ها نیامد . بِالجُمله، هر چه بود و هر که بود ، این نجات غیر عادی بود!  فردای ظهر وارد جُدَّه شدیم . صَرف نهار و استراحت نموده ، دو ساعت به غروب حرکت از برای مکه نمودیم . در وسط این راه هم مطلب غریبی رخ داد . آن این بود که دست غیبی سبب نجات ما در شب گذشته شد ، اکنون ما سبب نجات پنج نفر مصری شدیم . در وسط راه دیدیم یک اتومبیل فرد واژگون افتاده و چرخ های او در هوا حرکت می‌نماید . یکمرتبه فرود آمدیم ، دیدیم صدای استغاثه از زیر اتومبیل به گوش می‌رسید . جمعیت ما اتومبیل را از خاک بلند کرده ، سه نفر زن و دو نفر مرد مصری در زیر اتومبیل بودند و از غرایب [عجائب] آنکه غیر از خراشی که بر پا‌ها و دست های آن‌ها وارد شده بود همگی سالم بودند ، با آنکه از قراری که می‌گفتند یک ساعت زیر این اتومبیل بوده اند ، ولی عمده آن بود که هیچ بار و سنگینی همراه خود نداشتند . این چند نفر بر خاسته دست و پای ما را می‌بوسیدند . من از این پیش آمد‌ها همی در شگفت بودم که ما را کدام اراده شب گذشته نجات می‌دهد و اکنون به کدام اراده است که ما باید سبب نجات این عدّه واقع شویم؟! یا مَن بِیدِهِ مِفتَاحُ کُلِّ شَئِِ وَ هُوَ عَلَی کُلِّ شَئِِ قَدِیرِِ .


ورود به مُکّة ‌مُعَظَّمه


نزدیک غروب آفتاب به سرحَدِّ حَرَم [سرزمین مکّه] رسیدیم و با یک دلِ خُرّم و یک دنیا خوشحالی از این موهبت اِلهیّه به خود می‌نگریستیم . شُرطَه های مُلکِ حِجاز در بیرون مکّه نام ما را ثبت نمودند ، سپس وارد مکّه شدیم . در محلّ حلقه ، حاج صالح صَحّاف که حَمَلَه دار ما بود ، وسایل پذیرایی ما را فراهم کرده بود . پس از رفع خستگی ، مُطَوِّفِ مخصوص از شیعه به همراه ما آمد . مهیّای اعمال عُمره شدیم . طواف و سعی عُمره به جای آوردیم و آداب او را معمول داشتیم و در منزلی که برای ما قبلاً فراهم شده بود در طبقة سوم وارد شدیم .  هوای مکّه در ‌‌نهایت گرم بود ، به حدّی که برای حفظ از تأثیر هوا در بدن ، عبا و لباس های بسیار خشن که در زمستان در ایران می‌پوشیدیم در بر کردیم ؛ چه آنکه اگر لباس نازک بود هوای گرم به بدن بسیار صدمه می‌زد . تا روز هشتم ماه ذی حِجّه رَوِیَّه و قانون ما آن بود که شب‌ها تا ساعت چهار از شب گذشته در مسجد الحرام بودیم . سپس به منزل آمده ، شام خورده ، چهار ساعت استراحت می‌کردیم . به واسطة گرمی هوا خواب بسیار کم می‌رفتیم . طلیعه فجر به مسجد رفته ، تا اول آفتاب در مسجد به ادای فریضه اشتغال داشتیم . باز منزل آمده ، مُهیای پذیرایی [شده] از واردین از ایرانی و هندی [پذیرایی] می‌نمودیم . دو ساعت قبل از ظهر باز به مسجد رفته ، مشغول طواف به نیابت پدر و مادر و مُعلِّمین می‌شدیم ، نماز ظهر خوانده بازمی گشتیم . روز هشتم ذی حِجّه ، در طرف عصر ، در مسجد برای اعمال حج مُحرِم شده ، برای عرفات حرکت کردیم .


ورود به عَرَفات


غروب آفتاب وارد مِنا شدیم . تا ساعت نصفه از شب ، در مسجد خَیف به اعمال مشغول بودیم . سپس حرکت کرده برای بیابان عرفات ، نزدیک طلوع  فجر وارد عرفات شدیم . این بیابان بسیار تماشا داشت . چهار فَرسَخ [کذا] در فرسخ بندهای چادر به هم پیوسته بود . مقابل این چادر‌ها چراغ‌های تِریک [زنبوری یا بادی یا
تُلُمبه ای] روشن بود . در محلّی که حاج صالح برای ما مهیا کرده بود وارد شدیم . روز را تا غروب آفتاب مشغول وظایف مذهبی در آن مکان شریف بودیم . تا کسی جمعیت مسلمین را در این محل نبیند ، نمی‌فهمد چه لذّت و چه هیاهویی است؟! ‌‌‌ همان محشر و قیامتی که اسلام خبر داده ، در این روز در آن محل مُجسّم نموده است . در پای کوه عَرَفات جمعیت بیشماری که فقط لباس آن‌ها دو پارچة سفید اِحرام است ، سر برهنه میان آفتاب ایستاده و مشغول تضرّع و زاری می‌باشند . صداهای دعا و گریه و آمین در این بیابان بدین هیئت خیلی مؤثر است . شخص را قهراً متوجّه به عالَم غیبی می‌نماید و مُجسّم می‌کند که بشر بالطبع گمشده‌ای دارد و در مدّت عمر از پی گمشدة خود می‌گردد که آن کمال ذاتی است که رو بدان سیر می‌نماید . منتهی آنکه هرکس این کمال را در چیزی تصوّر می‌نماید . صورت مطلوب بشر گرچه مختلف است ولی مقصود یکی است [ شیخ بهایی نیز چه زیبا سروده است : هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو - هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو - در میکده و دَیر که جانانه تویی تو - مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو - مقصود تویی کعبه و بُتخانه بهانه ] . در هیچ مکانی و هیچ محلّی عظمت اسلام و اخلاق و سیاست او مانند عرفات در پیش چشم مجسّم نیست. من دعای عرفة صحیفه سجادیه را در میان آفتاب از بعد از ظهر تا عصر مشغول خواندن بودم . از شدّت حرارت آفتاب ، گرمی آفتاب قیامت را که در اسلام خبر داده حسّ نمودم . نزدیک غروب آفتاب این جمعیت حرکت نمود ؛ مانند سیلی عظیم که اوّل و آخرش و عرض و طولش دیده نمی‌شد . پاسی از شب گذشته وارد مَشعَر شدیم . این محلّی است [که] مابین عرفات و مِنا می‌باشد . تمام این جمعیت شب دهم ذی حِجّه را باید در این محل باشند و به عبادت مشغول باشند . ریگ‌ها را از برای رَمی جَمَرَه برمی چینند . از اتفاقیات من در آن شب یکی این بود که سال گذشته در چنین شبی من در حرم حضرت رضا (عَلَیهِِ السَّلامُ) بودم در بالای سر ایستاده مشغول دعا بودم . حاج نجفعلی که یکی از اَخیار مردم عراقِ سلطان آبادِ ایران است در آن شب در آن محل پهلوی من ایستاده بود . به من اظهار کرد : فلانی! امشب که شب عید اَضحَی است در جوار قبر حضرت رضا(عَلَیهِِ السَّلامُ) از خدا چه می‌خواهی؟ گفتم : این حاجت را دارم که سال آینده چنین شبی در مَشعَرُ الحَرام باشم . گفت : اگر من دعا کنم که سال آینده چنین شبی در‌‌‌ همان محل باشی به من چه می‌دهی؟ گفتم: نذر می‌کنم مبلغ سی تومان که سیصد ریال باشد به تو بدهم . دست مرا گرفت و گفت : صیغه نذر خود را بخوان . من صیغه نذر خواندم . دیگر او را ندیده بودم تا آنکه در این شب در مَشعَر داشتم ریگ برای رَمی جَمَرَه می‌چیدم و یک نفر نوکر من چراغ بادی [چراغ زنبوری یا تُلُمبه ای] به دستش بود در جلوی من روشنی می‌انداخت ، یک وقت دیدم یک نفر دست مرا گرفت و گفت : «سی تومان نذری خود را بده». برگشتم نگاه کردم ، دیدم حاج نجفعلی است . با یک عالم خوشرویی و خنده دست مرا گرفته و اصرار می‌نماید که سی تومان نذری را بده . من از این اتّفاق به حیرت افتادم ، ولی از طرفی هم ‌‌‌نهایت خوشوقت بودم که به آرزوی خود به برکت حضرت رضا (عَلَیهِِ السَّلامُ) و نَفَس این پیرمرد رسیده بودم . این مرد در این چند روزه مُصاحِب من بود . طلوع فجر از این مکان حرکت کرده وارد مِنا شدیم . این محل بین دو کوه است . تماشای غریبی [عجیب و شگفت انگیزی] در اینجا است ؛ زیرا که تمام این جمعیت باید در این محل گوسفند قربانی خود را بکشند . هر یک از افراد حاجیان از یک گوسفند کمتر قربانی نمی‌کنند . تا ده و بیست هم بر حسب نذر و یا تقصیرات خود می‌کُشند . و از غرایب [عجائب] آنکه در این وادی غیر ذِی ذَرع چندان گوسفند حاضر است که پس از خاتمة قربانی در طرف عصر دامنه کوه‌ها از گوسفندی که بر می‌گردد سیاه می‌زند . اولاً در مِنا قربانی نمودیم و سپس رَمی جَمَرَه «8» و تا حدّی مُحِلّ شدیم . برای ظهر به مکّه آمدیم . طواف و سعیِ حج را به جای آوردیم . باز در طرف عصر [از] مکّه به مِنا آمدیم . تمام خطرات حاج در این روز است . از شدّت گرما و سختی اعمال و خستگی کمتر کسی جان به سلامت می‌برد . بسیاری در این روز مفقود الاثر می‌شوند . با آنکه در آن سال می‌گفتند مرگ و بیماری نیست ، مَعَ الوَصف کمتر جایی بود که مُرده در بین راه دیده نمی‌شد . در مسجد خَیف تمام سطح مسجد مُرده روی هم ریخته بود . آنچه بخواهند مواظبت از نظافت کنند باز ممکن نمی‌شود . شب یازدهم ذی حِجّه و روز یازدهم و شب دوازدهم و روز دوازدهم و شب سیزدهم [ایّام تشریق] را در مِنا بودیم .


مریض شدن در مِنا و تذکّر از حرف مُرتاض هندی


از سوانِح دیگر آنکه در مِنا گرفتار مرض حالت وبایی شدم . تمام رُفقا مرا تنها گذاردند ؛ چون اگر آثار این مرض در هر کس در آن سرزمین پیدا شود اگر پدر باشد پسر از او فراری است و اگر پسر باشد پدر از او فراری است ؛ کسی دادرس کسی نیست . در ظرفِ چهار ساعتِ این مرض ، من^ خود را مُشرف به هلاکت دیدم . ناگاه درآن حال یادم آمد از حرف یکی از مُرتاضین هندی که به من گفته بود : «تو به سفر مکّه می‌روی ، مریض می‌شوی ، نترس» یاد آمدن من از این حرف قوه تازه‌ای به قلب من رسانید ، به طوری که بکلّی مرض مَفقُودُ الأَثر شد و این یکی از پیشگویی های مُرتاض هندی بود که من به او رسیدم . رُفَقای خود را که از من نا‌امید بودند صدا زدم ، گفتم : بیایید که من نمی‌میرم . باز باور نمی‌کردند ، تا آنکه من خود برخاستم و چایی دَم کردم ، مشغول خوردن شدم . آنها هم از دور تماشا می‌کردند . مدّت دو ساعت باز نزدیک نمی‌آمدند ، تا آنکه یقین کردند آثار مرض از قی کردن و حالت اِسهالی از من ظاهر نشد ، سپس جمع شدند و من قضیّه مُرتاض هندی را از برای آنها گفتم . روز سیزدهم حرکت کرده به مکّه آمدیم . در مکّه توقف کردیم تا روز عید غدیر هیجدهم ماه ذِی حِجّه طواف وداع کردیم و بیرون آمدیم . نصفه‌ای از شب بود وارد جُدَّه شدیم . اکنون بعض سوانح مکّه را با آنچه از برای من اتّفاق افتاد می‌نویسم و سپس کیفیت اعمال عُمره و حَجَّةُ الأِسلامی [حَجّ تَمتُّع و واجب] را شرح می‌دهم و در خاتمه این سفرِ حجاز قدری از تاریخ مکّه را می‌نویسم .


مُباحَثَه با قاضی وهّابی


از جمله سوانح در مکّه یکی مُباحَثَه مذهبی بود با قاضِی القُضات مَذهَب وَهّابی مکّه مُعظَّمه که سه سال بود در تصرّف اِبن سعود و جماعت وَهّابیّه بود . مذهب وَهّابی در مکه رسمیّت داشت و ما سابقاً اشاره به این مذهب کرده بودیم . باطن این مذهب اَخباریّة نَبَویّه [کذا] هستند که ریشه آن از خوارج تولید شده . می‌گویند : آنچه را که از پیغمبر
(صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ) و چهار خلیفه او حدیثی در بیان حکم او نرسیده محکوم به حرمت است و اعمالی را که پیغمبر (ص) و خلفای راشدین معمول نداشتند بِدعت و ضلالت است . مذاهب خمسه اسلام را کُلاً بِدعت [دانند] و گویند بعد از زمان خُلَفا وجود پیدا کرده است و این اختلاف از آنها در فروع بیشتر است و در اصول و ضروریات با سایر مذاهب شرکت دارند . اعمال نماز و روزه و حج و زکات‌‌ همان رَوِیَّه اسلام دارند ، فقط جمود به ظاهر قرآن و سنّت نَبَوِیَّه و سیرة خلفای راشدین دارند و اصل در جمیع موضوعات و اشیا را حرمت دانند ، مگر آنکه از قرآن و یا اخبار نَبَوِی و سیرة خُلَفا حکمی بر حلّیت آن به دست آورند و بسیاری از مردم مَرام آن‌ها را ندانسته ، سخن های بی موضوع در خصوص آن‌ها گفته اند.
جوهره عقیده آنها همین چند کلمه بود که نوشتم ؛ از این روی زیارت قبور را به طوری که از شهری به شهری برای زیارت قبری بروند بدعت دانند و مراسم تمام مذاهب اسلامی را در بنای بر سر قبور و تعمیرات و تزیینات ، همه را بدعت و ضلالت می‌دانند و شُرب دُخانیات را نیز از بِدَع و ضلالات دانند ، همچنین خوردن قهوه و چای ؛ چه آنکه گویند این ها در حکم مُسکِرات و لَهوِیّات مُبتَدَعَه در اسلام است . و از روی عقیده نهی از منکر ، آنچه را که مُنکَر دانند با تمام قوا در صدد دفع آن برآیند . در مِنا یک نفر مصری را به واسطة کشیدن جیگاره [سیگار] سر بریدند ؛ از این روی در آن سال حاجیان با آنکه قُرب [قریب] یک کُرور [کُرور ایرانی برابر با پانصد هزار] بودند راجع به دود کشیدن تقیّه می‌کردند . من خودم در مِنا در میان خیمة خود قلیان می‌کشیدم . یک نفر شُرطه وَهّابی قلیان را با سنگ زد شکست و نزدیک بود مرا هم بکشد . می‌گفت : تو بُت می‌پرستی و اینکه در مقابل تو بود بُت بود . من هم تدبیری که کردم [اینکه] خود را از خیمه بیرون انداختم ، فریاد کردم : «حَرامِیُُّ یَرمِی الحَجَرَ» که این دزد است سنگ در خیمه می‌اندازد که من فرار کنم ، [تا] او برود مال ما را ببرد ؛ چون دزد‌ها در آنجا همین کار را می‌کردند ؛ سنگ در خیمه و چادر‌ها می‌انداختند ، صاحبان آن‌ها فرار می‌کردند ، آن وقت می‌رفت [کذا] اثاثیه او را می‌برد [کذا] . وقتی من خود را به جهالت زدم و فریاد زدم سایر شُرطَه‌ها آمدند و او را تنبیه کردند . در هر حال در اجرای احکامات (احکام) قرآنی ، عَصبِیّتی [تَعصُّبی] کامل دارند و استیلای آن‌ها بر مکّه و حجاز ، به واسطة سیاست و همراهی دولت انگلستان بود ؛ چنانکه در تمام ممالک اسلامی در باطن ، سیاست این دولت حکم فرماست  . تمام سفارت و قُونسُولگری های اسلامی در حجاز رُوحاً [باطِناََ] در تحت اراده دولت انگلیس می‌باشند . ضعف و قوّت مذاهب اسلامی هم بر حسب اراده دولت انگلیس می‌باشد . در تمام این ممالک هر روز و هر ساعت آنچه واقع شود ؛ مذهبی، اجتماعی، سیاسی، جمع ، تفریق، تمام به دست باطنی [با نقشه های شومِ پشت پرده] انگلیس می‌باشد . اجرای احکامات قرآنی هم به دست مذهب وَهّابیّه در حجاز به واسطة سیاسات چندی است از طرف این دولت . بِالجُمله شب‌ها بعد از نماز مغرب قاضِی القُضات وَهّابی در مسجد الحرام بر روی ریگ های زمین در نزدیکی مَقامِ ابراهیم
(عَلَیهِِ السَّلامُ) می‌نشست و بیان احکام مذهب خود می‌کرد و سایر مذاهب را به دلایل و براهین نقلیه رد می‌کرد . شبی من میل کردم به پای موعظه او بنشینم . با لباس ایرانی بودم و عمامه سیاه به سر داشتم . از میان جمعیت نشستگان رفتم تا آنکه در حلقه نزدیک قاضی ، رو به رو نشستم و جمعیت در عقب سر من افتاد . قاضی مرا در زِیّ علمای عَجَم دید ، برآشفت ، قطع سخن کرد و روی به من نموده ، گفت : «أَنتَ ما مَذهَبُکَ؟»؛ «مذهب تو چیست؟» گفتم : «اَلتَّوحیدُ وَ الإِقرارُ بِرِسالَةِ نَبِیِّهِ مُحَمَّدِِ (صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ)»؛ «مذهب [من] عقیده به وحدانیت خدا و اقرار به نبوت محمد (ص) [است] .» گفت : «لاَ، أََنتَ تَکذِبُ ، أَنتَ فِی زِیِّ الرَّفَضَةِ وَ الرَّفَضَةُ کُلُّهُم مُشرِکُُ!» ؛ «نه چنین است ، [دروغ می گویی] در صورت رَفَضَه هستی و رافضی‌ها همه مُشرک اند.» در جواب گفتم : «فَرضاً علَى قَولِکُم إنَّ اللّـهَ تَعَالَى‏ یَقُولُ : (وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ) «9»؛ «به فرض که [طبق گفته شما] رافضی ، مُشرک باشد ، [ولی] خداوند در قرآن می‌فرماید به پیغمبر خود که : اگر یک نفر از مشرکین پناهنده به تو شد برای آنکه بشنود کلام خدا را ، پس او را پناه بده تا آنکه کلام خدا را بشنود.» اکنون من پناهنده به شما شده تا آنکه سخنان خدا را از شما بشنوم . از این جواب ، از آن غضب و برآشفتگی قدری فرو نشست و مشغول سخن خود شد ، گفت : ‌ای جماعت مسلمین! هرکس ایرادی بر عقاید ما دارد اظهار دارد جواب بشنود .

یک نفر مصری اظهار داشت : «بِأَیِّ سَبَبِِ أَنتُم تَمنَعُونَ النِّساءَ عَن زِیارَةِ القُبُورِ؟»؛ «برای چه جهت شما زن‌ها را از زیارت قبور منع می‌نمایید؟» چون به قاعده مذهب خود در قبرستان ابوطالب شُرطَه گذارده بودند و زن‌ها را از رفتن به قبرستان و زیارت قبور منع می‌کردند . در جوابِ مصری گفت : «لِأَنَّ رَسُولَ اللهِ (ص)  لَعَنَ زائِراتِ القُبُورِ ، کَما فِی رِوایَةِ جَمعِِ مِنَ الصَّحابَةِ»؛ «به جهت آنکه پیغمبر (ص) لعن فرموده زنانی را که به زیارت قبور می‌روند ، چنانکه در روایت بسیاری از صحابه می‌باشد.» چون این جواب را قاضی داد ، از اتّفاقات ، من در روز گذشته کتاب صحیح بخاری را از کتاب ‌فروشی در بابُ السَّلام خریده بودم و مبحث و باب زیارت قبور را مطالعه می‌کردم و گویا خداوند این سبب را برای جواب قاضی قبلاً برای من فراهم کرده بود . در صحیح بخاری این حدیث را خوانده بودم و از برای قاضی خواندم . گفتم : «مَولانا ، ما تَقُولُ فِی هذِهِ الرِّوایَةِ عَن اِبنَ عُمَرَ عَن أُُمِّ مَلیکَةَ قالَت : رَأَیتُ عائِشَةَ کانَت تَخرُجُ عَن بَقیعِِ عَن زِیارَةِ المَوتَی قُلتُ لَها : أَما کانَ رَسُولُ الله (ص) لَعَنَ زائِراتِ القُبُورِ وَ نَهَى النِّساءَ عَن زِیارَةِ المَوتََى؟! قالَت : نَعَم ، وَ لکِن أَجازَ»؛ «چه می‌فرمایی در (مورد) این روایت که اِبن عُمر روایت کرده از أُمّ‌ مَلیکه که گفت : دیدم عایشه را که از قبرستان بقیع از زیارت قبور برمی‌گشت ، گفتم : آیا نبود که پیغمبر (ص) منع نمود زنان را از رفتن به قبرستان برای زیارت مردگان؟! در جواب من گفت : بلی و لکن بعداً اجازه داد.» قاضی در جواب فرمود : نهی پیغمبر (ص) مسلّم است ، ولی این حدیث غیر مسلّم می‌باشد و مَعمُول بِه نیست . گفتم : جناب قاضی! اَحمَد بن حَنبَل چه گونه است در دین؟ گفت: شخص بزرگی بود و ما در مسائل فروعیه به فتاوای او عمل می‌نماییم . گفتم : «إِنَّ أَحمَدَ بنَ حَنبَلَ یَقُولُ : فِی هذَا الحَدیثِ جَمعُُ بَینَ النّاسِخِ وَ المَنسُوخِ» ؛ «احمد بن حنبل می‌فرماید : در حدیث أُمّ مَلیکه جمع بین ناسخ و منسوخ است.» گفتم: «إِن [کانَ] کَما تَقُولُ فَبِمَ قالَ هذا؟!»؛ «اگر آنچه را که قاضی می‌فرمایند که حدیث أُمّ مَلیکه غیر مُسلّم است پس این حرف اَحمَد برای چیست؟!» پس فرموده او دلیلی است که این حدیث نیز مُسلّم است . چون رشته کلام بدین مقام رسید ، قاضی گفت : اکنون وقت ادای فریضه عشا می‌باشد ، نه وقت بحث و از جای برخاست از برای نماز جماعت . مصریین و اغلب از اعراب اهل سنّت فهمیدند که قاضی نماز را بهانه کرد و از جواب عاجز مانده ، طَفره رفت . مصریین به دور من جمع شدند و دست مرا می‌بوسیدند و صداهای «أَحسَنتَ ، أَحسَنتَ» بلند شد . قاضی ‌‌نهایت [خیلی] بدش آمد و اشاره به شُرطَه‌ها کرده گفت : این‌ها را متفرّق کنید . جمعیت متفرق شد و ما هم از پی کار خود رفتیم . در فردا شب ، باز قاضی برای درس نشست . من باز در حضور قاضی رفتم و با ادب نشستم . پس از ادای مراسم از من پرسید : شما اهل کجا هستید؟  من گفتم : اهل ایران . در جواب گفت : «اِیرانِیُّ کُلُّهُم مُشرِکُُ ؛ لِأَنَّهُم کُلُّهُم رَفَضَةُُ» ؛ «ایرانی‌ها تماماً مشرک هستند ؛ به واسطه آنکه همه آن‌ها رافضی می‌باشند.» باز من در جواب گفتم: «أَنَا بِحَمدِ اللّـهِ مِن أَهلِ التَّوحیدِ»؛ «بِحَمدِ اللـه من از اهل توحید هستم ،  ولی بفرمایید بدانم برای چه رَفَضَه از اهل شرک می‌باشند؟» در جواب گفت : به واسطه آنکه آنها از شهرهای خود برای زیارت قبور مردگان به شهر دیگری حرکت می‌نمایند و از برای مردگان و شهدای کربلا نذر می‌کنند ؛ در صورتی که پیغمبر (ص) فرموده : نباید از شهری برای شهری به جهت زیارت حرکت نمود ، مگر از برای سه مکان ؛ «مسجد الحرام» و «مسجد اَقصَی» و «مسجد مدینه» . و نذر هم از برای خداست و این دو عمل شرک محض می‌باشد . من در جواب گفتم : امّا حرکت از شهری برای شهری برای زیارت [قبور] ، داخل فرمایش پیغمبر نیست ؛ زیرا فرمایش آن حضرت اختصاص به مسجد دارد و شامل غیر مسجد نمی‌شود . و امّا زیارت قبور ؛ چه فرق است در مسافت نزدیک و بعید ، در صورتی که در اَخبار صحیحه است که پیغمبر (ص) به زیارت قبر مادر خود رفت و در تمام کتب مذاهب اسلام است که پیغمبر (ص) فرمود : من شما را نهی کردم از زیارت قبور [أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ . تکاثُر و افزون طلبى و تفاخر شما را سرگرم كرد . * تا آنجا كه به زيارت مقبره‌ها رفتيد . سوره تکاثُر آیه 1و 2.]، ولی اجازه دادم شما را که به زیارت قبور بروید ؛ زیرا که سبب از برای تذکّر مرگ می‌باشد . و از روی همین احادیث ، اِبن تَیمیّه [اَحمَد بن عَبدالحَلیم بن تَیمِیَّه حَرّانی معروف به اِبن تَیمِیَّه]، رییس مذهب شما فتوا به استحباب زیارت قبور مُؤمنین داده است و فرقی در مسافت نزدیک و دور نگذاشته . در این صورت رفتن شیعه به زیارت قبور از راه دور چه دلیلی بر شرک می‌شود؟!

و امّا نذورات آن‌ها ، هیچ کس از شیعه نذری برای صاحبان قبور نمی‌کند و این نذر از برای خداست و از خدا تمنّا می‌کند که ثواب او را عاید روح صاحبِ قبر نماید و این مطلب به ضرورت دین ثابت است و [اینکه می گویند شیعه نذر برای صاحبان قبور می کند] بر شیعه اِفترا است . قاضی در جواب گفت : اگر این دو مطلب را تصحیح کنیم دیگر انکار این از شیعه نمی‌توان کرد که جماعت شیعه از صاحبان آن قبور حاجت می‌طلبند و آنها را شفیع قرار می‌دهند ؛ در صورتی که شفاعت از انبیا در عالَم دنیا منقطع است . گفتم : جناب قاضی! این حرفی است بر خلاف نصِّ قرآن ؛ زیرا که در قضیه سورة یوسف در قرآن است که وقتی پسران یعقوب (ع) در نزد پدر آمدند ، گفتند : برای ما استغفار کن در پیش خدا ، جواب فرمود : (سَوْفَ أسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی) ؛ «10» . زود باشد که از خدای خود برای شما طلب آمرزش نمایم . پس اگر شفاعت منقطع بود در دنیا ، پیغمبری مانند یعقوب (عَلَیهِِ السَّلامُ) باید آنها را از این توسّل منع نماید و به آنها بگوید که این شرک است ، نه آنکه آنها را وعده آمرزش خواستن از خداوند بدهد . پس به نصّ قرآن شفاعت در دار دنیا از انبیا منقطع نخواهد بود . در جواب گفت : جماعت شیعه تعظیم و تکریم به قبور می‌نمایند و این نیز شرک است و از برای غیر خدا نباید تعظیم و تکریم کرد . گفتم : جناب قاضی معلوم می‌شود پیغمبر (ص) را با دیگران در نزد خدا مساوی می‌داند و قائل به تعظیم شَعائِرِ اللّـه نیست [ وَ مَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ . سوره حج آیه 32.] ؛ چه آنکه اگر به قبر نبیّ و خلفای او تعظیم نکنند و تکریم ننمایند فرقی در میان آنها و دیگران نخواهد بود ، و لازم می‌آید که نبیّ و سایر خلق مساوی باشند و در صورت تساوی ، امر به تعظیم شَعائِرِ اللّـه در قرآن از برای چیست؟! آیا مذهب شما این طور می‌گوید که پیغمبر (ص) از شعائر الهیّه نمی‌باشد و در تمام شؤون با دیگران مساوی است و قبر ابو جهل و ابو لَهَب با قبر پیغمبر (ص) باید در نظر امّت به یک چشم دیده شود؟ آیا خدا به این مطلب راضی است. گفت : رَفَضَه و جماعت شیعه طواف در حول قبور ائمه و شهدا را مُکفِی [کذا صحیح : کافی] از حجّ واجب می‌دانند ، و این یکی از جمله بِدَع و مُنکَرات و مُوجِبات کفر است و عامل آن مُشرک و مُرتد خواهد بود . گفتم : جناب قاضی! «اَلشاهِدُ عَلََى أَنَّ کَلامَکُم صِرفُ الأِفتِراءِ عَلََى الشِّیعَةِ تَشَرُّفِی بِزِیارَةِ بَیتِ اللّـهِ الحَرامِ وَ أَنَا مِنَ الشِّیعَةِ وَ یَکُونُ مَعِی قَریبُُ مِنَ الأَلْفِ مِنْ جَماعَةِ الشِّیعَةِ قَد أَتَوا مِنْ فَجٍّ عَمیقِِ لِأداءِ مَناسِکِ الحَجِّ الواجِبِ ، وَ لَو کانَ کَما یَقُولُ جَنابُکُم، ما مَعنَى لِأِتیان هَؤُلاءِ الجَماعَةِ إِلََى بَیتِ اللّـهِ الشَّریفِ وَ أَعمالِ المَناسِکِ؟! وَ هذا دَلیلُُ واضِحُُ عَلََى هذَا البُهتانِ ، تَعالَى اللهُ (عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبیراً)» ؛ «شاهد بر اینکه فرمایش جنابعالی صرف افترای به جماعت شیعه می‌باشد ، آمدن من است به زیارت حج ، با قریب هزار نفر از جماعت شیعه و اگر چنانچه این جماعت طواف در حول قبور ائمه (عَلَیهِِمُ السَّلامُ) را کافی از حجّ واجب می‌دانسته ، در این مکان آنها را چه کار بود؟! و با این معنی که شما به آن‌ها نسبت می‌دهید اتیان حجّ و به جای آوردن مَناسِک از این جماعت چه معنی دارد؟! پس این نیست [جز این] که این بُهتان بزرگ خواهد بود بر این جماعت ،  و خدای مُنزّه است از آنچه می‌گویند ستمکاران در گفتار خویش» . قاضی فرمود : این جمله را انکار نمودی و می‌گویی افترا است ، لکن نمی‌توانی انکار کنی بنا و ساختن قُبّه‌ها را بر مراز مردگان و قبور ائمه و علمای خود ، با آنکه در اخبار شیعه و کتب فقهیة آنها است که گفته اند : «کُلُّ ما جُعِلَ عَلَى القَبرِ مِن غَیرِ تُرابِ القَبرِ فَهُوَ ثِقلُُ عَلََى المَیِّتِ»؛ «هر‌گاه چیزی غیر از خاک خود قبر بر روی قبر قرار داده شود بر میّت گران خواهد بود.» و علاوه بر آنکه زینت قبور و بلند کردن قبور زیاده از یک شِبر از روی زمین بدعت است و هر بدعتی ضلالت و گمراهی خواهد بود . گفتم : (أَمّا مَعنَى حَدیثِ «کُلُّ ما جُعِلَ عَلَى القَبرِ») ؛ صحیح است و لیکن جماعت شیعه درکجا غیر از تراب قبر بر روی قبر چیزی قرار داده اند، و یا اینکه قبور را از حدّ مذکور بیشتر بلند کرده اند ؟! ساختن قبور را آنها بر طبق روایت قرار داده اند ، امّا نصب ضریح و صندوق ، مربوط به وضع قبر نیست ، چه آنکه این ضریح و صندوق به واسطه حفظ احترام قبر مُؤمن است که سیره نبوت و خلفای راشدین بر آن جاری بوده و نهی نمودند از راه رفتن بر قبور و نشستن و پای گذاردن بر آن‌ها و در اخبار از سیرة حضرت رسول (ص) و سنّت آن حضرت و رَوِیّه خلفای راشدین کاملاً این معنی معلوم است و چون در آن مکان‌ها اجتماع زیاد است و بیشتر مردمان وحشی و از آداب دینی بی اطلاع ؛ از این روی به نصب این ضَرایِح و صندوق‌ها حفظ حرمت قبور مؤمن می‌کنند . و امّا بنای بر سر قبر ، پس آن بنا از برای مردگان نیست ، بلکه از برای زندگان است که آنها را از گرما و سرما و باران و برف محفوظ دارد و در کجای شرع انور است و در کدام حدیث ، وجود نبوّت منع فرموده و خلفای راشدین نهی کرده باشند که بنایی که منافع او عاید جمعی از مؤمنین است ، چنین بنایی ممنوع است؟! چه این بنا در قبرستان باشد یا در بیابان و یا در شهری . آیا بناهای غَسّال خانه‌ها را که برای حفظ غسّالین و تشییع کنندگان می‌سازند در شرع منعی رسیده که چون بالای جسد مُرده است باید خراب کرد؟! و [آیا] این بنا را کسی می‌گوید از برای مُرده ساختند ؟!


و امّا زینت ، آن‌ها نیز نه برای مردگان است بلکه از برای زندگان است . علاوه بر آنکه آن‌ها هم در حکم بَیت الله [است] و اخبار زیاد دارد که خلفای راشدین در زینت بیت الله کوشش می‌کردند، و به نصّ قرآن که می‌فرماید: (فِی بُیُوتٍ أذِنَ اللهُ أنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ) «11» مفسّرین تمام مذاهب اسلامی آن بیوت را تعبیر کرده اند که مراد بیوت اهل بیت (عَلَیهِِمُ السَّلامُ) است ؛ چنانکه در اخبار زیاد دارد که صحابه بلکه حضرت ختمی مَرتَبت (ص) به در خانه علی (عَ) می‌آمدند و می‌گفتند: «اَلسَّلاَمُ عَلَیکُم یَا أَهلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ» و سیرة خُلَفا نیز بر همین جاری بود . قاضی فرمود : این در حال حیات آنها است نه در حال ممات . گفتم : شما خود می‌گویید ظواهر قرآن را نباید تأویل کرد ، حتّی می‌فرمایید : (اَلرَّحْمَنُ عَلَى العَرْشِ اسْتَوَى12»به همین معنای ظاهر است ؛ چنانکه بزرگان شما اِبن تَیمِیّه و اِبن قَیِّم گفته‌اند . در این صورت بر حسب ظاهر قرآن ، ائمة اثنی عشر (عَلَیهِِمُ السَّلامُ)  نَمُرده‌اند بلکه زنده می‌باشند ؛ چه آنکه خداوند می فرماید : (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِى سَبِیلِ اللهِ أمْوَاتاََ بَلْ أحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)؛«13» . گمان نبرید کسانی را که در راه خدا کشته شده اند آنان مردگان باشند ، بلکه آنها زنده هستند و در نزد پروردگار خود روزی می‌خورند . در این صورت آیا عَلِیّ بن اَبِی طالب (عَلَیهِِ السَّلامُ) مقتول در راه خدا است یا نیست؟ اگر می‌گویید مقتول در راه خدا است ، پس زنده است و بُقعه او خانة اوست و خدا عظمت و رفعت خانه او را در قرآن اجازه داده است و اگر می‌گویید مرده است ، چگونه او را خلیفه چهارم پیغمبر می‌دانید و اقوال و کردار او را حجّت از برای فروع دینی خود می‌شمارید؟ قاضی فرمود : «عَلَى فََرضِ التَّسلیمِ بِما تُأَوَِّلُ أَو تُنکِرُ ، ما مَعنَى جَعلِهِمُ القُبُورَ قِبلَةََ؟»؛ «بر فرض تسلیم به آنچه که تو تأویل می‌کنی و انکار نسبت می‌نمایی ، چه معنا دارد که جماعت شیعه قبور ائمه خود را قبله از برای نماز قرار می‌دهند؟! » گفـتم : ایـن نیز افتـرایی است ماننـد افتـرای قبل که فرمودید طواف قبور ائمه خود را مُکفِی [کذا] از حجّ واجب می‌دانند و مِن باب احترام در وقت نماز در آن بِقاع ، قبر را عقب سر نمی‌اندازند ، زیرا که برای امام زنده و مرده قائل نیستند . بر طبق آیه شریفة مذکوره (وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِى سَبِیلِ اللهِ أمْوَاتاََ...) اگر اکنون علی بن ابی طالب (ع) زنده باشد و در مجلس جناب قاضی بخواهد نماز بگزارند و علی بن ابی طالب (ع) در عقب سر قاضی واقع شود ، جناب قاضی چه خواهند کرد ؟! و اگر می‌فرمایید پشت به او می‌کنم و روی به قبله را مقدّم می‌دانم چه آنکه روی به خدا مقدّم است ، من می‌گویم دو مَحظور واقع می‌شود ؛ یکی آنکه خدا را جهتی از برای روی او نیست . (فَأیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ) «14» پس مقصود روی به کعبه کردن است . و در صورت روی به کعبه کردن که اِمام و خلیفه مُفتَرَضُ الطّاعَه را پشت سر اندازی کفر است ؛ چه آنکه راهنمای کعبه او است و انکار خلیفه و بی احترامی او کفر است و روی به قبله در این صورت از او مقبول نیست ؛ چه آنکه شما خود اهل قبله را غیر از خود کافر می‌دانید و توجّه آنها را به سوی قبله در وقت نماز ، قبول حق و دلیل اسلام نمی‌دانید ؛ چه آنکه می‌گویید این‌ها خُلَفاء را عقب سر انداخته اند و به قول آنها عمل نمی‌کنند . در این صورت پس باید امام را عقب سر نینداخت ؛ چه آنکه او زنده است . پس باید کاری کرد که هم توجّه به سوی قِبله از دست نرود و هم احترام امام فوت نشود و جمع این دو به این است که در قِبابِ ائمه (عَلَیهِِمُ السَّلامُ) در وقت توجّه به سوی قبله از برای ادای نماز ، در عقب قبر بایستند و یا در محاذی بالای سر یا پایین پا، که هر دو جهت محفوظ مانده شود و شیعه که پشت به قبور ائمه (ع)  در حال نماز نمی‌کنند برای این جهت است ، نه آنکه پشت به قبله و روی به قبر امام کنند درحال نماز و این فرمایش از جناب قاضی یا برای عدم اطلاع است از عقاید شیعه و یا آنکه افترایی است از دیگران شنیده و باور کرده اند . فرمود : جماعت شیعه از همه این‌ها گذشته سَبِّ خلفای راشدین می‌نمایند و کفری بالا‌تر از این نیست و کسانی که مانند این خُلَفا رکن رکین اسلام بودند و پیغمبر (صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ) آنان را محترم شمرد ، این طایفه آنها را لعن و سبّ می‌نمایند ، در این صورت جای محکومیت به اسلام و ایمان از برای این طایفه نمی‌باشد . گفتم : جناب قاضی ، تاریخ اسلام را مطّلع هستند که در صدر اوّل اسلام چه واقع شد یا مطلع نیستند؟! فرمود : مطّلع هستم .  گفتم : اما اینکه می‌فرمایید شیعه خلفا را سَبّ می‌نمایند ، شیعه دو طایفه می‌باشند ؛ یکی عوام و یکی خواص . امّا خواص لعن به اسم نمی‌کنند ، بلکه به طور کلّی لعن می‌نمایند کسانی را که خدا در قرآن آنها را لعن کرده در آیه شریفه که می‌فرماید : (إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدُّنْیَا وَ الآخِرَةِ) «15» ؛ «آن کسانی که خدا و پیغمبر (ص) را اذیت و آزار می‌نمایند ، لعنت می‌کند آنها را خدا در دنیا و آخرت.» خواصّ شیعه می‌گویند : هر کس پیغمبر (ص) را اذیت کرد ما او را لعن می‌نماییم و هر کس حقّ اهل بیت  او را غصب نمود ما نیز او را لعن می‌نماییم ؛ چه آنکه غصب حقّ اهل بیت (عَلَیهِِمُ السَّلامُ)  اذیت خدا و رسول (ص) است به طور محقَّق ؛ از این روی ، می‌گویند : «اَللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَه عَلَى ذَلِكَ». و اوّل غاصب هرکس می‌خواهد باشد و آخِر تابع هم هر که می‌خواهد باشد . آیا شما که خود را از مؤمنین حَقّه می‌دانید اذیت کنندگان به پیغمبر (ص) و خدا و اهل بیت (ع) را مستوجب لعن نمی‌دانید؟! اگر مستوجب ندانید که لازم می‌آید دوست داشتن شما دشمنان آل محمد (ع) را و اگر مستوجب می‌دانید چه ایرادی است به شیعه می‌نمایید؟! دیگر آنکه شما می‌فرمایید این خلفا را پیغمبر (ص) محترم شمرده ، ما هم باید محترم بشماریم . من عرض می‌کنم : خوب بود شما در صدر اسلام بودید و این نصیحت را به اَبی بَکر و عُمَر و عُثمان و عایشه و معاویه می‌نمودید و راجع به علی بن ابی طالب (ع) این توصیه می‌کردید که : این شخص را پیغمبر (ص) محترم شمرده ، شما این قدر به او بی احترامی نکنید! آیا به جای وصیت پیغمبر (ص) در احترام علی (ع)، اگر این گروه را وصیت می‌کرد در هتک احترام علی (ع) ، بیش از این می‌توانستند علی (ع) را هتک حرمت نمایند؟! خیلی عجب است که شما می‌فرمایید کسی را که پیغمبر (ص) محترم شمرده مسلمان هم باید او را محترم بشمارد و اگر مسلمان او را محترم نشمارد کافر است ، آیا علی (ع) را پیغمبر (ص) محترم شمرده بود یا نشمرده بود؟ اگر [گویید] محترم نشمرده بود ، این نسبت کفر است و قائل او خارج از اسلام است ؛ چه آنکه به نصّ آیات قرآن ، اولویت و حرمت علی (ع) در نزد تمام مذاهب اسلام ثابت است . در این صورت آنهایی که فَدَک او را و خلافت او را غصب کردند و شمشیر به روی او کشیدند ، چگونه باز می‌توان حکم به اسلامیت آنها نمود؟! کلام قاضی تناقض عجیب دارد ، آیا عایشه و معاویه که آن گونه هتک حرمت علی (ع) کردند، محکوم به اسلام می‌باشند و شیعه که می‌گوید : «لعنت خدا بر غاصبین آل محمد (ع) » کافر و واجب القتل می‌باشند؟!

در جواب فرمود : «قالَ النَّبِیُّ : لا یُغلَقُ بابُ التَّوبَةِ حَتَّى
یَطْلُعَ  الشَّمسُ مِنَ المَشرِقِ إِلَى المَغرِبِ وَ أُُمُّّ المُؤمِنینَ عائِشَةُ تائِبُُ [کذا]، وَ کَذلِکَ مُعاوِیَةُ»؛ «پیغمبر (ص) فرمود : باب توبه تا مادام که آفتاب از مشرق برون آید و به مغرب فرو رود به روی خلق بسته نخواهد شد و عایشه و معاویه از کردار خود توبه کردند.» من در جواب گفتم : جناب قاضی قائل به تفکیک بین انواع گناه هستند یا نیستند؟ آیا در بین گناهان ، صغیره و کبیره قائل می‌باشند یا نمی‌باشند؟ اگر گویند همه گناهان صغیره است خلاف کتاب الله است ؛ چه آنکه یک دسته از گناهان را خداوند وعده خلود ابدی در آتش جهنم داده و توبه را در آمرزش آن گناه مدخلیت نداده . فرمود : البته گناهان مشترک بین صغیره و کبیره است . گفتم : کبائر کدام است؟ فرمود: آن گناهی که خداوند وعده خلود در عذاب را به فاعل آن داده . گفتم : در این صورت اذیّت خدا و پیغمبر (ص) از گناهان کبیره است یا از گناهان صغیره ؟  گفت: از گناهان کبیره است . گفتم : کسی که شمشیر به نَفس پیغمبر (ص) بکشد گناهش صغیره است یا کبیره ؟  فرمود : گناهش کبیره است . گفتم : پس چگونه توبه عایشه و معاویه قبول شد با آنکه شمشیر به روی نَفس پیغمبر (ص) کشیدند ؛ چه آنکه به اجماع مسلمین مراد از (أنْفُسَنَا) «16» در آیة مُباهَلَه ، نَفس علی (ع) می‌باشد؟ قاضی در جواب گفت : این عمل از آنها گناه نبود و خطای در اجتهاد بود ، بعد که فهمیدند اجتهاد آنها مُصاب نبوده توبه کردند . من در جواب گفتم : در این کلام دو محذور برای قاضی است : یکی آنکه ؛ شما معلومات مُحقَّقَه را به وَهمیات و ظنّیات می‌خواهید پایمال نمایید و این خود بر خلاف قرآن و اساس کتاب الله است ؛ چه آنکه از معلوم مُحَقَّق به توا‌تر اسلامی ، اینها خروج بر خلیفة وقت کردند . کفر ثابت و توبه کردن را شما به وَهمیّات و ظنیّات به آنها می‌چسبانید . اگر شما در تمام مذاهب اسلام یک حدیث و یا یک خبر آوردید و لو از ضِعافِ رُوات که عایشه توبه کرد و یا معاویه توبه نمود ، من باز هم فرمایش قاضی را تصدیق می‌نمایم . توبه اینها را علمای سنّت از خودشان احتمالا گفته اند ، و ابداً در تمام مذاهب اسلام چنین حدیثی نیست که اینها توبه کرده باشند . دوم آنکه ؛ اگر کشتن خلیفه پیغمبر (ص) از روی اجتهاد خطایی واقع شود و بعد قابل توبه باشد ، لعن بر خلیفه هم اَولی تر (اَولی) است به قبول توبه از آن . جماعت شیعه هم می‌گویند ما با ادلّه و براهین قاطعه آنها را مستوجب لعن می‌دانیم ، هر وقت معلوم شد که ما به خطا رفته ایم آن وقت توبه می‌نماییم و تاکنون بر ما خطای این عمل مُحَقّق نشده است . وقتی معلوم می‌شود که خُلَفا و معاویه و عایشه زنده شوند و در نزد ما اقرار کنند که ما از کرده خود پشیمان شد ‌ه ایم ، سپس پیغمبر (ص) و علی (ع) را به گوش خود بشنویم که بگویند ما از کردار و ستم های آن‌ها بر اهل بیت (عَلَیهِِمُ السَّلامُ) راضی هستیم ، سپس از ذات حضرت حق بشنویم که ما توبه آنها را قبول کردیم ؛ زیرا که گناه معلوم مُحَقَّق مُتوا‌تر را نمی‌توان به غیر این گونه توبه مُحقَّق که علم به وقوع او حاصل شود صرف نظر کرد و از تکلیف دست برداشت ؛ چه آنکه اگر این طور باشد گناهان کبیره اشخاص به تأویل آنکه از روی اجتهاد بوده و به خطا رفته اند و توبه کرده اند رفع تکلیف دیگران نخواهد کرد . علاو بر آنکه دیگر موضوع گنهکار در عالَم باقی نمی‌ماند . علاوه بر آنکه شیعه بر این اجتهاد اَحَقّ از دیگرانند ؛ چه جای شگفت است که اشخاصی که اولاد و نَفس پیمبر (ص) را کشته اند توبه آنها قبول و جزو اسلام محسوب اند و شیعه بیچاره که می‌گوید : «لعنت بر کسانی [که] ظلم به پیغمبر (ص) و اهل بیت (ع)  او کردند»، کافر [ند] و گناه‌شان غیر قابل عفو و توبه آنها غیر قابل قبول و مَهدُورُ الدَّم می‌باشند ! . این تقصیر از جناب قاضی نیست ، بلکه از صدر سَلَف به خَلَف ارث رسیده . معاویه خروج به امام و خلیفه وقت می‌نماید او را آمرزیده و رَضِیَ اللهُ عَنهُ می‌نامند ، اما پسر پیغمبر (ص)  بر فرض هم بر یزید خروج کرده بود گناهش را غیر قابل عفو و توبه او را غیر قابل قبول دانسته و او را بدان کیفیتِ شرم آور کشتند! خوب بود این قبولی توبه را که درباره دشمنان آل رسول (عَ) قائل شدند ، لااقل درباره اولاد رسول (عَلَیهِِمُ السَّلامُ) و اَتباع آنها قائل شده بودند . چون سخن بدین جمله رسید یک نفر از تابعینِ قاضی دست به چوب خیزران کرد و رو به من آمد . من وقتی حمله او را رو به طرف خود دیدم که می‌خواهد مرا بزند ، گفتم : «أَ هکَذا مَعنَى قَولِهِ تَعالَى : (مَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِناً) «17» همین است معنای فرمایش خداوند تَعالی که به طور عموم می‌فرماید : هرکس داخل مسجد الحرام شد عِرض و جان و مال او باید ایمن باشد؟! قاضی فوراً جلو او را گرفت و به او تَعرُّض کرد و به من فرمود: «هذا عامِیُُّ جاهِلُُ لا یُعبَأُ بِهِ»؛ «این شخص عامی و جاهل است ، اعتنایی به او نباید کرد.» گفتم: در این صورت که در چنین مکانی چنین حرکتی از چنین شخصی صادر می‌شود می‌فرمایید این شخص جاهل و عامی است و عذرخواهی می‌نمایید به [سبب] جهالت او ، من هم عرض می‌نمایم که آنچه را جُهّال و عَوام شیعه در جاهای خود راجع به خُلفا زیاده از لعن به جای می‌آورند ، معذورند و جاهل . شما نباید کردار عوام و جُهّال آنها را مدرک قرار دهید . چون پایه سخن بدینجا رسید ، یک نفر از شُرطَه‌ها آمد و به قاضی کلامی به طور نجوا گفت . قاضی بلند شد و گفت : «حَسبُنَا اللَّیلَةَ ، دَعْ مَا بَقِی مِنَ الکَلاَمِ ، مَوعِدُنَا الَّلیلَةُ الآتیةُ»؛ پس از آن قاضی بر خاسته و رفت .
همهمه زیادی در میان مُستمعین واقع شد و جمعی از شیعیان عرب عراقی و مسلمین مصری در اطراف من باز جمع شدند و از این کلمات ساده عوام فهم من که بر حسب بضاعت خود گفته بودم تحسین می‌کردند و بسیاری نام مرا یاد داشت می‌کردند . رُفقای ایرانی من خوف بر داشته بودند ، به خصوص اصفهانی‌ها که رسماً مُدّعی من بودند که دامنه سخن را کوتاه کنم . می‌گفتند : عاقبت اسباب صدمه فراهم خواهد شد . حتی بعضی از آنها بکلّی از من اعراض کردند و حق داشتند ؛ زیرا که به نظر یک نفر روضه خوان به من نگاه می‌کردند و تصور می‌کردند که صحبت های من از روی بی اطلاعی است و تقصیر هم نداشتند ؛ زیرا که در اصفهان هر کس را دیدند منبر می‌رود مردم درباره او دو طبقه عقیده پیدا می‌کنند : یکی آنکه اگر علاّمه دهر باشد به صرف منبر رفتن او را بی سواد صِرف می‌دانند .  و دیگر طبقه ، عقیده‌شان این است که هرکس پای بر منبر گذارد ، او را علاّمه دهر می‌دانند ، اگر چه نَقّال بی سواد و مُرده شوری بی اعتقاد باشد! از این روی ، بعض از آنها می‌گفتند : فلانی تصوّر می‌نماید که اینجا هم اصفهان است . به یکی از آنها گفتم : من بدنامی اصفهانی بودن بر سر دارم ، در صورتی که اغلب روزگار من در مسافرت های شرق و غرب طی شده و در هیچ جای از آنجا‌ها که من بوده ام اصفهانی نبوده که برای من تکلیف معین نماید . ولی پس از آنکه کشف شد ، معلوم شد دو سه نفری از روضه خوان های اصفهانی این وسوسه را در میان آنها ایجاد کرده اند که مرا از این گفتگو‌ها باز دارند که مبادا در چنین مکانی صورت آبرومندی از برای من پیدا شود و بر آنها گران واقع گردد ، ولی من خالِی الذِّهن بودم و انتظار شب آینده را داشتم [که باز در مجلس سخنرانی قاضِی القُضات وَهّابی حاضر شوم ] .


موضوع استعمال دود


چون شب آینده شد من چند مقصود داشتم که از قاضی سؤال کنم ، ولی به واسطه قضیّه جزئیه ای که واقع شد و در نظر وهّابیّه خیلی اهمیت داشت ، مقاصد من از میان رفت ، گرچه نتیجه خوبی گرفته شد از برای رفاهیّت حال عموم و آن این بود که وقتی قاضی شروع به تکلّم کرد یک نفر در مقابل او شروع به سیگار کشیدن نمود . قاضی و شرطه‌ها متعرّض او شدند و نزدیک بود مانند‌‌ همان مصری که او را به واسطه استعمال دود کشتند ، این شخص هم قربانی یک سیگار واقع شود! این شخص تُرک تبریزی بود ، فارسی هم می‌فهمید . گر چه در چنین جایی اصلاً بی ادبی بود سیگار کشیدن و این از عادات جاهلانة ایرانی‌ها است که معبد در نظر آن‌ها احترام ندارد ، ولی ناچار شدم حفظ جان او بشود ، به او گفتم خود را به دیوانگی بزن . شروع کرد حرکات دیوانگی از خود ظاهر کردن . من هم وقت را فرصت شمرده گفتم : «أَیُّهَا القاضِی هذا مَجنُونُُ وَ لَیسَ عَلَیهِ حَرَجُُ» از شنیدن این کلام ، قاضی اهل تعرّض را منع کرد و مجلس ساکت شد و آن شخص را از مسجد بیرون فرستادند . من به قاضی گفتم : شما از باب بی ادبی این شخص تغیُّر کردید یا از جهت حرمت استعمال دود؟ گفت : از باب هر دو . امّا از باب بی ادبی معلوم است و امّا از جهت حرمت به واسطه آنکه در حدیث صحیح است از پیغمبر
(ص) که می‌فرماید : «کُلُّ ما أَتلَفَ بِالمالِ وَ أَضَرَّ بِالبَدَنِ فَهُوَ حَرامُُ» و هر دو موضوع که ضرر به بدن و اِتلاف مال است ، در استمال دود موجود است؛ در این صورت از مُحرّمات قطعیه است . من در جواب گفتم : جناب قاضی! این موضوع بِالنِّسبه به اشخاص متفاوت است و در شرع برحسب آیات قرآنیه که می‌فرماید: (لا یُکَلِّفُ اللهُ نَـفْساً إِلاَّ مَا آتَاهَا) «18»و فرموده : (لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْسا إلاَّ وُسْعَهَا) «19» احکامات [کذا] از جهت وجوب و حرمت بر کلیه اشخاص کلیت ندارد . ممکن است فعلی برای شخصی حرام و برای شخص دیگری واجب باشد . خوردن غذای مُباح برای یک نفر [که برایش مُضِرّ و مُهلک است] حرام و برای دیگری [که سبب نجات جانش است] واجب می‌شود . در این صورت این موضوع هم به حسب حال اشخاص متفاوت است ؛ چه آنکه ممکن است استعمال دود برای شخصی [دارای] منفعت عُقَلایی و یک نوع تَداوِی برای قُوای دِماغی او باشد . در این صورت علاوه بر آنکه بر بدن ضرر ندارد ، منفعت عقلایی دارد و چون منفعت او بر بدن به حسب شخصی ثابت گردد صَرف مال در موضوع او اتلاف مال نیست و اگر برای بدن ضرر او [آن] محقَّق شد ، حرمت اختصاص به استعمال دود ندارد ، بلکه هر چیزی که استعمال او [آن] برای بدن ضرر داشته باشد صَرف مال از برای او [آن] اتلاف و استعمال او [آن] حرام است . پس حدیث به جای خود صحیح است ولی کلیّت او دربارة کلیه اشخاص جاری نمی‌شود ؛ پس حرمت دود ذاتاً غیر مُسلّم است .  و اگر می‌فرمایید که از مُحْدَثات است و هر مُحْدَثی بِدعَت است، این جمله راجع به کلیات و ضروریّات دینی است ، مربوط به جزئیات و موضوعات خارجیه نیست و إلاّ لازم می‌آید تداوی بر حسب قانون جدید طبّی حرام باشد و سوار شدن بر اتومبیل و طیّاره جزو مُحرّمات باشد و اجماع مسلمین از صدر اوّل تا کنون این حرف را نزده اند . بلکه ممکن است این کلام مُنقلب بر شما باشد ؛ چه آنکه آنچه را که شما از فتاوای اِبن عَبد الوَهّاب می‌فرمایید همه از مُحْدَثاتی است که پس از هزار سال از زمان نبوّت تولید شده و از زمان آن حضرت تا زمان اِبن عَبد الوَهّاب این فتاوی در کار نبوده و تمام این اقوال از مُحدَثات است ؛ مانند آنکه شما تمام مسلمین را کافر حربی و بلاد آنها را دارُالحَرب می‌دانید . این عقیده از صدر اوّل اسلام تاکنون غیر از عقیدة وَهّابیّه که اکنون قریب به سیصد سال است، وجود نداشته است و نمی‌دانم به کدام دلیل شما کلیه مسلمین و اهل «لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ» را کافر حَربی دانسته و مال و خون و ناموس آنها را مُباح می‌دانید! گرچه من چندان بهره‌ای از علم ندارم ولی چندان بی اطّلاع از مذاهب اسلام هم نیستم . از شما یک سؤال دارم و آن این است که از زمان انقضای خلفای راشدین تا زمان اِبن عَبد الوَهّاب این امّت چه حال داشته اند؟ آیا جزو امّت حضرت ختمی مرتبت  (ص) بوده اند یا نبوده اند؟ اگر از امّت آن حضرت بوده اند ، چه چیز سبب شد که بعداً آنها کافرحَربی باشند ، در صورتیکه آنچه را که شما موجب کفر و ارتداد آنها می‌دانید سیره مستمرّه بوده است تا زمان خلفای راشدین و اگر این مدّت تا زمان شیخ اِبن عَبد الوَهّاب کلّیة فِرَق اسلام حکم کافر حربی داشته اند ، پس این مدّت جزو زمان جاهلیّت محسوب است و آن کس که بعد از هزار سال این عقیده را احداث کرده ، باید خود پیغمبر (ص) یا مهدی موعود (عَلَیهِِ السَّلامُ) باشد و چگونه خداوند دراین مدّت ، مردم را به ضلالت گذارده است؟! و مردمان حَرَمَین که اصل ظهور نبوّت در آنها بوده ، چگونه می‌شود که آنها از سیرة نبوّت و خلفای راشدین بکلّی بی بهره و بی اطلاع باشند و دیار نَجد که در احادیث صحیحه ، اِخبار از فتنه بزرگی برای دین در آخر الزمان داده شده است ، مرکز حقیقت و ظهور حقایق دینی شده است؟! چنانچه در کتاب صَحیحَین آن اَخبار ذکر شده است ، و بِالخُصوص در کتاب صحیح بخاری است از عبد الله بن عُمَر که پیغمبر (ص) روی به مشرق ایستاد و سه مرتبه فرمود :  «اَللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِى شَامِنَا وَ فِى یَمَنِنَا . قَالَ : قَالُوا وَ فِى نَجْدِنَا ، قَالَ : قَالَ اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِى شَامِنَا وَ فِى یَمَنِنَا . قَالَ : قَالُوا وَ فِى نَجْدِنَا ، قَالَ : قَالَ هُنَاکَ الزَّلاَزِلُ وَ الْفِتَنُ ، وَ بِهَا یَطْلُعُ قَرْنُ الشَّیْطَانِ .  «20» «خدایا! برکت مرحمت کن در شام و یَمَن ما . پس مردم عرضه داشتند : و در نجد! و آن حضرت اعتنا به گفته آنها نفرمود تا آنکه سه مرتبه این کلام را آن حضرت تکرار نمود و مردم نیز کلمه «و در نجد» را تکرار کردند . پس آن حضرت فرمود : نه چنین است سرزمین نَجد محل فتنه و زَلازِل اَقدام از دین خواهد بود و از نَجد ظاهر می‌شود شاخ شیطان و آن شاخ شیطان [فِرقه ضالّه وَهّابیّت] که بر شکم اهل ایمان زده می‌شود و آن حضرت خبر داده به جز این فتنه [فِرقه ضالّه وَهّابیّت] دیگر شاخ شیطانی از نَجد دیده نشده است.» صدق این فرمایش و معجزه بودن این کلام در ‌‌نهایت وضوح است ؛ چه آنکه بر حسب احادیث در کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم ، خبر از ایمان مردم یَمَن می‌دهد و تاکنون بر طبق‌‌ همان فرمایش در ‌‌نهایت ظهور است و خبر از ایمان مردم فارس و ایران می‌دهد ، بر طبق بیان معجزه آثارش که فرمود : «اگر ایمان به ثُریّا باشد ، مردمانی از فارس او را در آغوش خود خواهند آورد.»  [لَوْ کَانَ الأِیمانُ (العِلمُ) مُعَلَّقًا بِالثُّرَیَّا لَنَالَهُ رِجَالٌ مِنَ الْفُرْسِ]  تاکنون علمای دین و بزرگان از رجال اسلام همه از فارس بوده اند . صاحبان کتب صِحاح تمام از اهل ایران بوده اند، تِرمِذ و نِساء و نیشاپور و بخارا و سَجَستان که این مُحدّثین از آنجا برخاسته اند، همه از خاک فارس است و فارس نه مراد شیراز است ، بلکه مراد تا آنجایی است که همه فارس زبان می‌باشند و عرب ، فارس را در مقابل عرب و سایر ملل استعمال می‌نماید ، چنانچه عَجَمی را بر غیر عربیّت ـ هر زبانی که باشد ـ استعمال می‌نماید .  پس آنچه خبر داده از ظهور علم و ایمان، همه واقع شده و همچنین خبری که از نَجد داده به چشم می‌بینیم . این کرداری که جناب قاضی و مذهب او  ، از مسلمانان ،  سبب کفر و بلکه فاعل آنها را کافر حَربی می‌دانند ، همین کرداری است که در تمام مسلمین تا زمان خلفای راشدین سیره مستمرّه اهل اسلام بر او جاری بوده [ و سیره خلفای راشدین نیز بر این بود که کلیه اهل قبله را محکوم به اسلامیت می‌دانستند] و بر فرض این گونه افعال گناه کبیره و یا فسق باشد ، فاعل او را از زمان نبیّ تا کنون کافر ندانسته اند ، ولی نه جناب قاضی تقصیر دارند نه دیگران ، این یکی از بدبختی‌ها است که هفتصد سال است دچار مسلمین دنیا شده و هر روزی به دسیسة ملّت نصاری و نفوذ اروپا  ، یک مذهبی در اسلام اختراع می‌شود تا آنکه روزگار ملّتی که جهانگیرِ عالَم بوده اکنون بدین بلیّه اسارت گرفتار است که هر طایفه در صدد اضمحلال دیگری است و چهارصد میلیون نفوس [گویا به] کلمة «لا اِلهَ اِلَّا اللهُ» دست خوش بازیگری دیگران واقع شده است .


ملاقات با اِبن سُعُود


این پادشاه تازه نَجد و حِجاز که کاملاً مراقب وقایع و مُترصِّد به دست آوردن رُوحیّات سایر مذاهب اسلامی و نظریه آنها راجع به طرز سلطنت جدید خود بود ، قضیه فیما بین من و قاضی به گوش او رسیده بود . دو ساعت از آفتاب برآمده بود در روز شانزدهم ماه ذِی حِجَّه مرا در حضور خواند . وقتی وارد شدم ، جناب قاضی هم در حضور بود . وضع این سلطنت بسیار ساده و زمان خلفای راشدین به خصوص دورة عُمَری را مجسّم می‌نمود . فقط حاجِبی بر در ایستاده بود و هرکس حاجتی داشت حاجِب اطلاع داده ، او را در حضور می‌خواند ، اگر چه حمّالی بود . بر تختی از چوب خرما نشسته بود و در اطراف ، مانند‌‌ همان تخت چند عدد بود که هر کس را اجازه می‌داد و معین می‌کردند می‌نشست . من و قاضی رو به رو نشستیم . این مرتبة دوم است که من این پادشاه را ملاقات می‌نمایم . پس از نیم ساعتی مُتوجّه به من شد و از حالات کشور ایران پرسید و چنان اظهار داشت که ما برای تَرفِیَه رِفاه] حال مسلمانانِ دنیا وسیله راحتی را برای مسافرت آنها در حجاز برای تشرّف به حج فراهم کرد‌ه ایم و طرز حکومت اسلامی را تجدید نمودیم و امنیت را در سراسر کشور بر طبق حکم قرآن جاری ساخته ایم ، مَعَ الوَصف مسموع می‌شود که دولت ایران از آمدن ایرانیان به مَکّه مُعظَّمه کراهت دارد! من عرضه داشتم که اگر مقام خلافت را اجازه داشته باشم سِرّ این نکته را معروض دارم . رخصت تکلّم فرمود . عرضه داشتم : نه فقط دولت ایران کراهت داشته باشد بلکه تصوّر می‌کنم که سایر دُوَل اسلامی نیز کراهت داشته باشند ؛ زیرا که مذهب شما بر حسب آنچه قاضیِ حاضر عقیده دارند و در رسائل این مذهب نوشته شده ، غیر خود را ، از تمام فِرَق اسلامیّه ، کافِر حَربی می‌دانند و‌‌ همان معامله که با کفار حَربی و مشرکین معمول می‌دارند ، از اباحه عِرض و جان و نفس و مال ،‌‌ همان معامله را با مذاهب اسلام می‌نمایند و اگر خوف از سیاستِ مَلِک نبود یک نفر مسلمان غیر از فِرقة وَهّابیّه از حجاز و مکه ، جان به سلامت نمی‌برد . در صورتی که سیره خلفای راشدین بر این بود که کلیه اهل قبله را محکوم به اسلامیت می‌دانستند و اگر کسی به واسطه گناه کبیره واجب القتل می‌شد ، فقط اجرای قتل درباره او می‌کردند و معامله کفّار حَربی با آنها نمی‌کردند ؛ چنانچه آیه شریفه (وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً) «21» و احادیث زیادی در کُتُب صدر سَلَف از حضرت رسول اکرم (ص)‌ و خلفای راشدین شاهد این مقال است و اِبن تَیمِیَّه و اِبن قَیِّم که از مُؤسّسین این مذهب می‌باشند ، آنان نیز بر اهل قبله اجرای احکام کافر حربی نکردند ؛ چنانکه کتب آنها و مقالات ایشان نیز شاهد است . اکنون که پادشاه حجاز و نَجد در این کشور حکم قرآن و سیره خُلَفا و سنّت رسول (ص) را جاری ساخته ، کشتن کسی که به طواف بیت الله آمده ، برای استعمال کردن جیگاره و شرب دُخان بر فرض گناه کبیره باشد ، چگونه با قرآن و سنّت و سیره راشدین موافقت دارد؟! با نصّ قرآنی که می‌فرماید : (مَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِناً) «22» . البته در این صورت چون مسلمانان دنیا می‌بینند با آنها در این کشور اینگونه معمول داشته می‌شود و نام او را اجرای حکم قرآنی می‌گذارند ، به هیچ وجه ایمن نیستند . این اشتداد و سختگیری جز نفرت چیزی ایجاد نخواهد کرد در صورتی که قضایای واقعه در صدر اسلام ، در میان اَتباع خُلَفاء بلکه شخص خُلَفاء [را] محمول بر خطای در اجتهاد دانستند و توبه را مُصحِّح ایمان آنها قرار دادند . معلوم می‌شود این سیره از خلفای راشدین و اَتباع آنها که پادشاه حجاز (دامَ مُلکُهُ) مَرام خود را بر احیای آن قرار داده در میان اهل مذهب وَهّابیّه صورت عملی ندارد و عمل بر خلاف آن است . پس از این کلمات ، پادشاه با کمال توجّه به این عرایض ، حالت برافروختگی در قیافه او ظاهر شد و مُفاد فرمایش او در جواب من این بود که ‌ای فرزند ایمانی! در تمام مذاهب افراط و تفریط زیاد است و البته در این مذهب نیز در طرف افراط رفته در جهاتی و در طرف تفریط در جهات دیگری بسیار است و ما آن‌ها را اصلاح خواهیم کرد و از امروز حکم آزادی حاجّ ، هر کس بر حسب عقیده و مذهب خود و استعمال و شُرب دُخان ، داده خواهد شد . در تحت یک قوانینی که چندان هم به قُضات و مُتشرِّعین مذهب ما که اکنون مرا خلیفه اسلام می‌دانند گران نباشد و حاجّ از این جهات آسوده خاطر باشند و رفع این اشتداد را شما باید به وطن خود برده و بشارت دهید . چون پایه سخن بدین مرتبه رسید ، من اجازه مرخّصی گرفتم . اجازه داده شد و به حکومت جُدَّه امر به اطلاع داد که وسایل راحتی ما را از حیث مَرکَب و منزل فراهم سازند . من بلند شدم و خواستاری تأیید و تَشیید اَرکان دولت حجازی را از طرف ذات اَقدَسِ حضرتِ حقّ نمودم و او نیز با من مُصافَحَه نمود و به کلمة «اَللهُ یَحفَظُکَ» مرا دعا گفت و از آنجا بیرون آمده . رفقای ایرانی ، بِالخُصوص چند نفر اصفهانی ‌‌نهایت متزلزل بودند . صورت حال را اظهار داشتم ، همگی خوشحال شدند جز یک نفر آخوندی که گرفته شد . هنوز ظهر نشده بود که جارچی از طرف پادشاه ندای آزادی حاجّ را ، بِالخُصوص در استعمال دُود در داد و این خدمت اتفاقی از من به حاجّ رسید . اکنون مناسبت آن است که قدری از وضع تاریخ مکّه و جغرافیای طبیعی او بیان کنم...

**  اصلاحات و اضافات  توسّط  :  استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی



پی نوشت ها :


1. «سِیام [به سین] کشوری در آسیای جنوبی، در قسمت شبه جزیرة هند و چین ، از شمال و مشرق به لائوس و کامبوج محدود است و خود در شمال و مغرب بیرمانی قرار دارد و از جنوب به دریای چین جنوبی محدود می‌گردد و پایتخت  آن بانکوک است. این کشور تا 1939 به نام سِیام نامیده می‌شد». (لغت نامه دهخدا، ج9، ص 13867)
2. شرح نهج‌ُالبلاغه، ج18، ص353، شماره 144
3. برای آگاهی از منابع متعدد این حدیث و نقل هـای مختلف آن، رک: جمع پریـشان، ج3، ص 617 ـ 614 مقالة «اِبن حَزم الأَندُلُسِی وَ رَأیُهُ فِی إِسلامِ الفُرسِ».
4. آل عمران (3) : 97
5. «اَلمُؤذِّنُونَ فِی مَسجِدِ المَدینَةِ مِن وُلدِ سَعدِ القَرَظِ مَولَی عَمّارِ بنِ یاسِرِِ» (مُعجَمُ البُلدانِ، ج5 ، ص82 ، ذیل یَثرِب).
6. بقره : 286
7. آیة شریفه
(لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساََ إلاَّ وُسْعَهَا) شامل حال هم که باشد ، کفاره برداشته نمی‌شود ، فقط حرمت مُنتفی می‌شود و شخص مضطرّ می‌تواند تَظلیل کند [زیر سایه قرار گیرد] ولی باید کَفّاره بدهد .
8. احتمالاً این تعبیر سَهوُالقَلَمِ مؤلّف است ؛ زیرا روز عید ابتدا رَمی می‌کنند و سپس قربانی، نه به عکس که در متن آمده است.
9. توبه (9) : 6
10. یوسف (12) : 98
11. نور (24) : 36
12. طه (20) : 5
13 . آل عمران (3) : 169
14. بقره (2) : 115
15. اَحزاب (23) : 57
16. آل عمران (3) : 61
17. آل عمران (3) : 97
18. طلاق (65) : 7
19. بقره (2) : 286
20. صحیح بخاری، ج2، ص 23
21. نساء (4) : 94
22. آل عمران (3) : 97 .

http://miqat.hajj.ir/article_36452.html

**  اصلاحات و اضافات  توسّط  :  استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی