تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان+قسمت چهارم
57 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

Related image

تفسیر سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربی کتابِ اَلمیزان  جلد 13.علامه طباطبایی»+قسمت چهارم .

با ترجمه و توضیح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدًى (13) وَ رَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (14) هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً (15)‏ وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمَتَهِ و يُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقاً (16) وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18) وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)‏ وَ كَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِم بُنْيَاناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِداً (21) سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءََ ظَاهِراً وَ لَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً (23) إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24) وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِئَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَ لَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً (26) .

آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟! (9) .

زماني را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: (پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص  عطا کن ، و راه نجاتي براي ما فراهم ساز)  (10) .
ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند. (11) .
سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشکار گردد که)  کدامیک از آن دو گروه از اصحابِ کهف حسابِ مدت خوابشان را بهتر داشته اند. (12) .
ما داستان آنان را بحق براي تو بازگو مي کنيم، آنها جواناني بودند که به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم.(13) .
و دلهايشان را مُحکم ساختيم در آن موقع که قيام کردند و گفتند: (پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است، هرگز غير او معبودي را نمي خوانيم، که
اگر چنین کنیم و غیر او را بخوانيم در اين هنگام  سخني بگزاف گفته ايم و از راه حق عدول و تجاوز كرده ‏ايم . (14) .
اين قومِ ما هستند که معبودهايي جز خدا انتخاب کرده اند، 
چرا دليل آشکاري بر این کار و  برای ادّعای خدایی خدایانِ جعلی خود  نمي آورند؟!  و چه کسي ظالم تر است از آن کس که بر خدا دروغ ببندد؟!) (15) .
و (به آنها گفتيم:) هنگامي که از آنان و آنچه جز خدا مي پرستند کناره گيري کرديد، به غار پناه ببريد ، که پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مي گستراند، و در اين امر ، آرامشي براي شما فراهم مي سازد! (16) .
و (اگر در آنجا بودي) خورشيد را مي ديدي که به هنگام طلوع ، به سمت راست غارشان متمايل مي گردد، و به هنگام غروب ، به سمت چپ، و آنها در محل وسيعي (در عمق و وسط) از آن (غار) قرار داشتند، اين از آيات خداست! هر کس را خدا هدايت کند، هدايت يافته واقعي اوست، و هر کس را گمراه نمايد، هرگز وَليّ و راهنمايي براي او نخواهي يافت! (17) .

و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !! و ما آنها را به سمتِ راست و چپ مي گردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگِ آنها  بازو ها و  دست هاي خود را بر دهانه غار به حالت نگهبانی و هجوم و حمله  گشوده بود و مراقبت مي کرد. اگر  اطلاع و آگاهی بر حال آنها پیدا می کردی و  وضع و حالشان را می دیدی ، از آنان مي گريختي، و سر تا پاي تو از ترس و وحشت پُر مي شد!  .  (18) .
اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: (چه مدت خوابيديد؟!) گفتند: (يک روز، يا بخشي از يک روز!) (و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقيقا بدانند) گفتند: (پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است . اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه اي که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذاي پاکيزه تري دارند ، و مقداري از آن براي روزي شما بياورد. اما بايد دقت کند، و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد. (19) .
چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش بازمي گردانند، و در آن صورت، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد) (20) .
و اينچنين مردم را متوجه حال آنها کرديم، تا بدانند که وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است، و در پايان جهان و قيام قيامت شکي نيست . در آن هنگام که ميان خود درباره کار خويش نزاع داشتند، گروهي ميگفتند: (بنايي بر آنان بسازيد (تا براي هميشه از نظر پنهان شوند ! و از آنها سخن نگوييد که) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است!) ولي آنها که از رازشان آگاهي يافتند (و آن را دليلي بر رستاخيز ديدند) گفتند: (ما مسجدي در کنار (مَدفَن) آنها مي سازيم (تا خاطره آنان فراموش نشود. ) (21) .
گروهي خواهند گفت: (آنها سه نفر بودند، که چهارمين آنها سگشان بود!) و گروهي مي گويند: (پنچ نفر بودند، که ششمين آنها سگشان بود. ) -همه اينها سخناني بي دليل است- و گروهي مي گويند: (آنها هفت نفر بودند، و هشتمين آنها سگشان بود. ) بگو: (پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است!) جز گروه کمي، تعداد آنها را نمي دانند. پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو ، و از هيچ کس جز خدا درباره آنها سؤال مکن . (22) .
و هرگز در مورد کاري نگو : (من فردا آن را انجام مي دهم). (23) .
مگر اينکه خدا بخواهد . و هرگاه فراموش کردي و «اِن شاءَ اللهُ» نگفتی ، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بياور ، و بگو : (اميدوارم که پروردگارم مرا به راهي روشنتر از اين هدايت کند) (24) .

آنها در غارشان سيصد سال درنگ کردند ، و نُه سال (نيز) بر آن افزودند. (25) . [يهوديان در مورد مقدار توقّفِ اصحابِ كهف در آن غار از حضرت امیرالمؤمنین على «عَلَیهِ السَّلام» سؤال كردند. آن حضرت  در پاسخ به آنها فرمود: اقامت و توقف آنها در آن غار  309 بوده است . آنها گفتند: در كتاب ما 300 سال آمده است.  آن حضرت فرمود : نُه سال اضافی به خاطر تفاوت سال شمسى و قمرى است . مَجمَعُ البَیان]
بگو: (خداوند از مدت دَرنگ و اقامت و توقفشان در آن غار  آگاهتر است، غيب آسمانها و زمين از آن اوست . راستي چه بينا و شنواست! . آنها هيچ وَليّ و سرپرستي جز او ندارند .  و او هيچ کس را در حُکم و فرمان و فرمانروایی خود شرکت نمي دهد و از کسی در باره چیزی اجازه و مشورت نمی گیرد) (26) .


***  وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً***

و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !! و ما آنها را به سمتِ راست و چپ مي گردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگِ آنها  بازو ها و  دست هاي خود را بر دهانه غار به حالت نگهبانی و هجوم و حمله  گشوده بود و مراقبت مي کرد. اگر  اطلاع و آگاهی بر حال آنها پیدا می کردی و  وضع و حالشان را می دیدی ، از آنان مي گريختي، و سر تا پاي تو از ترس و وحشت پُر مي شد! (سوره کهف آیه 18) .

* وَ قَولُهُ :«وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ». اَلأَيقاظُ جَمعُ «يَقِظ» وَ «يَقظان» وَ الرُّقُودُ جَمعُ «راقِد» وَ هُوَ النّائِمُ ، وَ فِي الكَلامِ تَلويحُُ إِلَى أَنَّهُم كانُوا مَفتُوحِي الأَعيُنِ حالَ نَومِهِم كَالأَيقاظِ. وَ قَولُهُ : «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ» .  أَي : وَ نُقَلِّبُهُمْ جِهَةَ اليَمينِ وَ جِهَةَ الشِّمالِ ، وَ المُرادُ : نُقَلِّبُهُمْ تارَةََ مِنَ اليَمينِ إِلَى الشِّمالِ وَ تارَةََ مِنَ الشِّمالِ إِلَى اليَمينِ لِئَلّا تَأكُلَهُمُ الأَرضُ ، وَ لا تُبلَى ثِيابُهُم، وَ لاتَبطُلُ قُواهُمُ البَدَنِيَّةُ بِالرُّكُودِ وَ الخُمُودِ طُولَ المَكثِ. وَ قَولُهُ : «وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ » .  اَلوَصيدُ : فِناءُ البَيتِ وَ قِيلَ : عَتَبَةُ الدّارِ وَ المَعنى : كانُوا عَلَى ما وُصِفَ مِنَ الحالِ وَ الحالُ أَنَّ كَلبَهُم مُفتَرِشُُ بِذِراعَيهِ ، باسِطُُ لَهُما بِفِناءِ الكَهفِ وَ فِيهِ إِخبارُُ بِأَنَّهُم كانَ لَهُم كَلبُُ يُلازِمُهُم وَ كانَ ماكِثاََ مَعَهُم طُولَ مَكثِهِم فِي الكَهفِ. وَ قَولُهُ : «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» بَيانُ أَنَّهُم وَ حالَهُم هذا الحالَ كانَ لَهُم مَنظَرُُ مُوحِشُُ هائِلُُ لَو أَشرَفَ عَلَيهِمُ الإِنسانُ فَرَّ مِنهُم خَوفاََ مِن خَطَرِهِم تَبَعُّداََ [وَ تَحَذُّراََ] مِنَ المَكرُوهِ المُتَوَقَّعِ مِن ناحِيَتِهِم وَ مَلَأََ قَلبَهُ الرَّوعُ وَ الفَزَعُ ، رُعباََ  وَ سَرَى إِلَى جَميعِ الجَوارِحِ فَمُلِأَ الجَميعُ رُعباََ،  وَ الكَلامُ فِي الخِطابِ الَّذِي فِي قَولِهِ : « لَوَلَّيْتَ» وَ قَولِهِ : «وَ لَمُلِئْتَ» كَالكَلامِ فِي الخِطابِ الَّذِي فِي قَولِهِ : «وَ تَرَى الشَّمْسَ...کهف.17». وَ قَد بانَ بِما تَقَدَّمَ مِنَ التَّوضيحِ أَوَّلاََ : اَلوَجهُ فِي قَولِهِ : «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» وَ لَم يَقُل: وَ لَمُلِئَ قَلبُكَ رُعباََ . وَ ثانِياََ : اَلوَجهُ فِي تَرتيبِ الجُملَتَينِ: «لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» وَ ذلِكَ أَنَّ الفِرارَ وَ هُوَ التَّبَعُّدُ مِنَ المَكرُوهِ مَعلُولُُ لِتَوَقُّعِ وُصُولِ المَكرُوهِ تَحَذُّراََ مِنهُ ، وَ لَيسَ بِمَعلُولِِ لِلرُّعبِ الَّذِي هُوَ الخَِشْيَةُ وَ تَأَثُّرُ القَلبِ ، و َالمَكرُوهُ المُتَرَقَّبُ يَجِبُ أَن يَتَحَذَّرَ مِنهُ سَواءُُ كانَ هُناكَ رُعبُُ أَو لَم يَكُن. فَتَقديمُ الفِرارِ عَلَى الرُّعبِ لَيسَ مِن قَبيلِ تَقديمِ المُسَبَّبِ عَلَى سَبَبِهِ بَل مِن تَقديمِ «حُكمِ الخَوفِ» عَلَى [حُصُولِ] الرُّعبِ وَ هُما حالانِ مُتَغايِرانِ قَلبِيّانِ ، وَ لَو كانَ بُدِّلَ الخَوفُ [بَدَّلَ الخَوفَ] مِنَ الرُّعبِ لَكانَ مِن حَقِّ الكَلامِ تَقديمُ الجُملَةِ الثّانِيَةِ وَ تَأخيرُ الأُولَى [ وَ کانَتِ الجملةُ فِی الآیَةِ الشَّریفَةِ هکَذا : لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ خَوفاََ وَ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً] وَ أَمّا بِناءََ عَلَى ما ذَكَرناهُ فَتَقديمُ «حُكمِ الخَوفِ» عَلَى «حُصُولِ الرُّعبِ» وَ هُما جَميعاََ أَثَرانِ لِلأِطِّلاعِ عَلَى مَنظَرِهِمُ الهائِلِ المُوحِشِ ، أَحسَنُ وَ أَبلَغُ لِأَنَّ الفِرارَ أَظهَرُ دَلالَةََ عَلَى ذلِكَ مِنَ الأِمتِلاءِ بِالرُّعبِ .

«وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ .و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !» . كلمه «اَيقاظ» یعنی بیدار ها  جمع «يَقُِظ» و «يَقظان» به معنای بيدار ، و كلمه «رُقُود»  یعنی خواب رفتگان و خفتگان جمع «راقِد» یعنی خواب رفته  و خفته و خوابیده ،  می باشد . و در كلام و سخن خدا یعنی آیه 18 از سوره کهف  تلویح و اشاره شده است به اينكه اصحاب کهف در حال خواب ، چشمانشان باز بوده است، زيرا مى ‏فرمايد:  وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ  یعنی و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !!

«وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ . و ما آنها را به سمت راست و چپ مي گردانديم تا بدنشان سالم بماند.» مراد و مقصود اين است كه آنان را يك بار از طرف راست به چپ و بار ديگر از جانب چپ به راست مى‏ گردانيم تا زمین بدنهايشان را که متصل و چسبیده به کفِ غار بوده نخورَد و از بین نَبَرد  و نیز لباس هایشان نپوسد  و قُواى بدنيّشان در اثر ركود  و خُمود و بى ‏حركتى و بی تَحرّکی در طول مدّتِ اقامتشان در غار(که 309 سال قمری بوده) از كار نيفتد.

«وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ . و سگِ آنها  بازو ها و  دست هاي خود را بر دهانه غار به حالت نگهبانی گشوده بود و مراقبت مي کرد» .  كلمه «وَصيد» به معناى درگاهِ و پیشگاه خانه است و بعضى از مفسّرین(مثل سیّد مَحمود شَهابُ الدّین اَفَندی آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى در  ج 15  ص 229.) گفته است که کلمه «وَصید» به معناى «عَتَبَةُ الدّارِ » آستان یا آستانه خانه است ، و معناى آيه شریفه اين است كه: اصحاب كهف كه وضع و حالشان بیان شد  در حالى آن وضع را داشتند كه سگشان دو بازو  و دستان خود را به حالت نگهبانی  روى زمين و دمِ دربِ غار ، مُفترِش و پهن كرده بود ، و ضمنا جمله(وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ )  خبر مى ‏دهد كه  اصحاب كهف سگی  داشتند که  پیوسته  ملازمشان بود  و در طول اقامتشان در غار با آنها همراه بوده است .

 و قول و سخن خدا که فرمود :«لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً اگر نگاهشان مي کردي، از آنان مي گريختي، و سر تا پاي تو از ترس و هَراس و  وحشت پُر مي شد! . » بیانگر آن است که آنها در حالی که در خواب بودند و چشمانشان کاملا باز بود در چنین حالتی ، وضع و حالشان آن چنان وحشتناک و ترستاک بود  كه اگر كسى از نزديك بر حالشان اشراف و اطلاع پیدا می کرد و آنان را مى ‏ديد  از ترس و از خطرى كه از ايشان احساس مى‏ كرد پا به فرار مى‏ گذاشت تا خود را از چیز مكروه و نامطلوب و ناگوار و ناخوشایندی که از ناحيه آنان احساس مى‏ كند دور بدارد. و  قلب آدمى از ديدن وضع و حال آنان سرشار از وحشت و ترس مى شد‏  و از قلب و دلش به سراسر اعضاء و جوارح و  وجودش  سرایت می کرد و سراپاى او  پر از رُعب و وحشت می گشت. سخن و کلام  ما در باره خطاب"لَوَلَّيْتَ" و" لَمُلِئْتَ"  همان سخنی است كه در باره خطاب"وَ تَرَى الشَّمْسَ... آیه 17 از سوره کهف"بیان شد .  در رابطه با آیه 17 از سوره کهف قبلا گفته شد که خطاب در این آيه به نبیّ مُکرَّم اسلام  (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)  به عنوان اینکه آن جناب سامِع و شنونده خطاب  است می باشد  نه اينكه  آن حضرت  مخصوص به آن خطاب باشد  بلكه روى سخن در این آیه شریفه  با همه مردم است  و اين شیوه و روش سخن گفتن در کلام و خطابِ عُرفی شیوع و رواج دارد و در عُرف مردم  مُتعارَف است كه مثلاََ با کلام و سخنی  يك نفر را مُخاطب قرار داده ولى همه افراد  را اراده مى ‏كنند بدون اینکه آن کلام به مُخاطب خاصّی اختصاص داشته باشد . در اینجا یعنی در آیه 18 از سوره کهف نیز خطاب به پیامبر اکرم (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)  به عنوان اینکه آن حضرت شنونده خطاب است ، می باشد نه اینکه آن بزرگوار مخصوص به این خطاب باشد بلکه خطاب الهی در این آیه شریفه به همه مردم است به این معنا که اگر هر کسی  اطلاع و آگاهی بر  وضع و حال اصحاب کهف پیدا می کرد و آنها را می دید  از آنان مي گريخت و سر تا پايش از ترس و وحشت پُر مي شد! .
** تذکر 1- : عبارت (وَ ملأ قَلبهُ الرَّوع وَ الفَزَع ، رُعباََ .) به دو صورت ممکن است خوانده شود : 1-وَ مَلَأَ قَلبَهُ الرَّوعَ وَ الفَزَعَ ، رُعباََ .  یعنی اطلاع بر حال و منظره وحشتناکشان در غار ، قلب و دل آدمی را  به جهت رُعبی که حاکم می شد سرشار و مملوّ از ترس و وحشت می کرد . طبق این معنایی که ذکر شد  در این صورت  «مَلَأَ»فعل معلوم است و ضمیر مستتر در آن  فاعل می باشد که به «اطّلاع از حال آنان» برمی گردد  و دو مفعول می گیرد که عبارت است از  کلمه «قَلبَهُ»  و  کلمه «اَلرَّوعَ» و   «اَلفَزَعَ» هم عطف به  «اَلرَّوعَ»  می باشد  و  کلمه «رُعْباً» نیز مفعول له حصولی است  . 2- وَ مُلِأَ قَلبُهُ الرَّوعَ وَ الفَزَعُ ، رُعباََ . و  قلب آدمى از جهت رُعب ، از ديدن آنان سرشار از وحشت و ترس مى‏ گردد . در این صورت «مُلِأَ» فعل مجهول است و «قَلبُهُ» نائب فاعل و «اَلرَّوعَ» مفعول دوم و منصوب است . و کلمه ««رُعْباً»» تمییز می باشد .

** تذکر 2-  :در جمله  «فَمُلِأَ الجَميعُ رُعباََ»  ، مُلِأَ  فعل مجهول و اَلجَمیعُ  نائب فاعل است و کلمه رُعباََ  تمییز می باشد .

** تذکر 3- در عبارت و جمله(لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً) . کلمه «فِراراََ» ممکن است مفعول مطلق تأکیدی باشد و عاملش (لَوَلَّيْتَ) می باشد و فعل «لَوَلَّيْتَ» هم به معنای «لَفَرَرتَ» باشد . و نیز ممکن است که «فِرَاراً» مفعول لَه تحصیلی باشد .  یعنی همانا رو بر می گردانی تا فرار کنی . کلمه «فَِرار» به کسر فاء و فتح آن  (هر دو) صحیح است ولی در قرآن «فِراراََ» به کسر فاء آمده است .

از شرح و  توضيحى كه گذشت دو نكته روشن گرديد : 1- يكى اينكه چرا فرمود : (وَ لَمُلِئْتَ «مِنْهُمْ» رُعْباً . از ترس از ايشان پُر مى‏ شوى) و نفرمود : (وَ لَمُلِئَ قَلبُكَ رُعباََ . دلت پُر از ترس مى‏ شود).  2-  دوم اينكه وجه ترتیب و به دنبال هم آمدن دو جمله در آیه 18 از سوره کهف چیست؟  چرا اول فرمود"لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً" و سپس فرمود:"وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً" ؟ . اما نكته اول : اینکه در آیه 18 از سوره کهف «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» آمده است و نفرمود  «وَ لَمُلِئَ قَلبُكَ رُعباََ» .وجه و جهت این مطلب روشن  و واضح است زیرا پُر شدن ترس و رُعب در همه اعضاء و جوارح و در همه وجود آدمی معلول اِمتِلاء و پُر شدن رُعب و هراس در قلب است لذا با بیان و ذکر جمله (لَمُلِئْتَ «مِنْهُمْ» رُعْباً) که به منزله معلول است نیازی به ذکر علتش یعنی «وَ لَمُلِئَ قَلبُكَ رُعباََ» نمی باشد. و به عبارت دیگر بیان و ذکر معلول  در واقع بیان و ذکر علت هم هست وَ لاعَکسَ . وقتی گفته می شود که همه اعضاء و جوارح سرشار از ترس شد معلوم می شود که قلبِ انسان سرشار از ترس و رُعب است  ولی بیانِ علت ملازم با بیان معلول نیست . یعنی وقتی که قلب پُر از رُعب و ترس باشد ممکن است در اعضاء و جوارح نیز ظاهر شود اما لازمه اش آن نیست که حتما  ترس و رُعب در اعضاء و جوارح نیز مشهود باشد . و به عبارت سوم گاهی قلب و دل آدمی به شدت مرعوب چیزی می شود و ترس بر می دارد بدون اینکه این ترس آشکار گردد و گاهی نیز قلب انسان نه تنها مرعوب می شود بلکه سرشار ار رعب می گردد و به همه وجود و اعضاء و جوارح سرایت می کند. خداوند در این آیه شریفه می فرماید با دیدن صحنه و منظره خواب اصحاب کهف همه وجود و اعضاء و جوارحت مملوّ از رعب می گردد نه اینکه فقط مرعوب شوی و قلبت به شدت ترسان و مرعوب گردد .    و اما نکته دوم که چرا در آیه شریفه اول فرمود«لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً» و سپس فرمود:«وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» ؟ بیانش آن است که  «فِرار» به معناى تَبَعُّد و دور كردن خويش از مكروه و حادثه بد و ناگوار و ناخوشایند است  و فرار در واقع معلول توقع و انتظارِ رسيدن مكروه و ناگواری و ناخوشایندی است، نه معلول رُعب و ترس كه حالتى است درونى و باطنی و تَاثُّرى است كه در قلب پيدا مى‏ شود و اینگونه نیست که  به دنبال رُعب حتما «فِرار» تحقق یابد  زیرا که چه بسا قلبِ انسان دچار ترس و رُعب مى‏ شود ولى فرار نمى ‏كند و چه بسا  كه آدمی بدون رُعب و ترس هم بايد فرار کند زیرا اگر فرار نکند فرضا دچار خسارت و ضرر و زیان جانی یا مالی می گردد . به عبارت دیگر کلمه « رُعْباً» مفعول لَه حصولی است  نه  مفعول له تحصیلی . مفعول له حصولی آن است فعل و کار و عمل به جهت حاصل بودن آن واقع شده است مثل (قَعَدتُ عَنِ الحَربِ جُبناََ . بازماندم از جنگ به جهت ترس) . در این مثال بازماندن از جنگ به جهت ترسی بوده که حاصل و موجود بوده است . در آیه شریفه نیز کلمه «رُعباََ» مفعول له حصولی است یعنی فرار کردن به جهت حاصل بودن و موجود بودن رُعب و ترس است . انسان بواسطه رُعبی که موجود است فرار می کند تا به خطر و ضرری که مورد انتظار و توقع است نرسد نه اینکه فرار می کند تا از خودِ رُعب و ترس دور شود و خلاصی یابد  و به عبارت سوم در آیه شریفه 18 از سوره کهف عنایت و توجه به حکم و اثرِ خوف که همان فرار کردن از خطر و ضرر موردِ توقّع و انتظار است می باشد  نه اینکه عنایت و توجه به خودِ رُعب و حصول رُعب شده باشد تا از آن خلاصی پیدا شود پس «فرار» برای تَبَعُّد و دوری از رُعب نیست بلکه برای دوری از مکروه و ناخوشایندی که مورد انتظار و توقع است می باشد . به هر حال (عقلا و شرعا و فطرتا) واجب است  که از هر امرِ مكروه و نامطلوب و حادثه ناگواری كه توقُّع و انتظارِ تحققش می رود پرهیز و اجتناب و  تَحَذُّر و دوری شود و به عبارت دیگر بايد از آن فرار نمود چه ترسى در دل ايجاد شده باشد و يا نشده باشد. پس اينكه «فرار»  مقدم بر رُعب  آورده شده است از باب تقدُّم و تقديم مُسبَّب(فرار) بر سبب(رُعب و ترس) نيست زیرا بیان شد که فرار معلول و مُسبَّب از رُعب نیست  تا از باب  تقدیم مسبب بر سبب باشد ، بلكه از باب تقديم حكم و اثرِ خَوف( که فرارِ از خطر و ضرر باشد)  بر حُصول رُعب ( که خشیت و تأثُّر قلبی و باطنی است) می باشد  چون خَوف و رُعب دو حالت متغاير قلبى و باطنی و درونی هستند و اگر  در این آیه شریفه به جاى كلمه «رُعْب» كلمه «خَوف» ذکر می شد حق كلام اين بود  كه جمله دومى مقدم  و جمله اوّلى مؤخَّر آورده شود  چون  فرار مُسبّب از خَوف است نه مُسبب از رُعب و این دو کلمه(خَوف و رُعب) اگر چه هر دو از حالات و صفات قلبی و باطنی  و  به معنای ترس است ولی با دقت در جوانب این دو کلمه معلوم می شود که هر یک از آن دو  معنای خاصی را افاده می کند  . خَوف فقط به معنای ترس نیست بلکه خوف علاوه بر اینکه معنای ترس دارد در واقع عکس العمل در برابر یک عاملِ مَخوف و ترس آور و خطر آفرین و آسیب زا می باشد و لذا به دنبال خَوف ، فرار خواهد بود  ولی رُعب اینگونه نیست بلکه فقط به معنای ترس است که خصوصیت امتِلاء و پر بودن در آن لحاظ شده است. پس رُعب که صفت و حالت قلبی و باطنی است به معنای ترس زیاد و فراوان است )  و در این صورت (اگر در آیه شریفه به جاى كلمه «رُعْب» كلمه «خَوف» ذکر می شد) جمله و عبارت چنین می شد : «لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ خَوفاََ وَ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً». و اما بنا بر آنچه ما گفتيم هر چند خَوف و رُعب هر دو از آثار  اطلاع يافتن بر منظره ‏ وحشتناك و ترسناکِ خوابِ اصحاب کهف  است ولی تقدیم و مقدم داشتنِ «اثر و حکمِ خَوف» بر حصولِ رُعب در بیان معنای مورد نظر که ذکر شد  بليغ ‏تر  و رساتر و بهتر است  زیرا قبلا گفته شد که فرار معلول رُعب نیست بلکه معلول خَوف می باشد و فرار هم به جهت تَبَعُّد و دوری از خطر و خسارت و ضرری است که مورد توقع و انتظار می باشد و با توجه به مطالب ذکر شده می توان گفت که  كلمه «فرار» و نیز عبارت (لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً ) دلالتش برای بیان معنای مورد نظر ، روشن تر و واضح تر است از امتِلاء به رُعب که از عبارت(لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً) فهمیده می شود . روی این جهت جمله «لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً» مقدم  بر «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» شده است

**  ذِرَاع از ماده ذَرع : جمع آن  أَذْرُع و ذُرْعان است .  اَلذِّراعُ مِنَ الأِنسانِ : فاصله بین سر آرنج تا نوك انگشتِ ميانه  انسان است - دست انسان از آرَنج تا سر انگشتان - ما بین مُچِ دست و آرَنج -  دست - ساعِد  -ساقِ دست- بازو  . ذِراع در گاو و گوسفند بالای پاچه  و  در اسب و شتر بالای کفِ پا است . ذِراع واحد اندازه گیری طول می باشد . ذِراع 50 تا 70 سانتیمتر می باشد .  ذِراعَین  یعنی دو بازو

** اَلعَتَبَة  : جمع آن عَتَب و عَتَبات است . عَتَبَة (عَتَبَةُ الدّارِ) یعنی آستانه در -درگاه خانه - آستانه خانه -جناب- حضرت - پیشگاه - چهار چوبه دربِ خانه.  عَتَبَه یعنی چهار چوبه حرم هر یک از ایمّه (ع) -  مقبره هریک از ائمّه معصومین (عَلَیهِِمُ السَّلامُ ) - عَتَباتِ عالِیات به معنای آستانه‌های بلندمرتبه است و به مزارها و مَراقِد مقدس ائمّه معصومین  (عَلَیهِِمُ السَّلامُ )  گفته می‌شود که در شهرهای کربلا و نجف و کاظمین و سامرّاء  قرار دارند . گاهی هم  تعبیر اَعتابِ مُقدَّسه و عَتَبات نیز برای اشاره به آنها به کار می‌رود.

** اَلفِناء : جمع آن  اَفنِیَة و فُنِیّ است . فِناء (فِناءُ الدّارِ)یعنی  آستانه در - پیشگاه خانه -درگاه خانه - دَمِ در - حیاط و محوّطه خانه

** یَقُِظ  «به ضمّ و کسر قاف» ، یَقظان : بیدار- هوشیار- زیرک - آگاه به امور . جمع آن «اَیقاظ» می باشد .

** اَلوَصید : از  ماده «وَصد» بر وزن مَنع  در اصل به معنای «انضمام چیزی به چیز دیگر است به نحوی که کاملا بر آن منطبق شود .  و «وَصید» بمعنای «درگاه» منزل می‌باشد ظاهرا از این جهت که محلّی است که درب در آنجا بر منزل بسته و مُنطبق می‌گردد.  - دهانه غار  - عَتَبَه درِ خانه-آستانه دربِ خانه - چهار چوبه درب خانه- دَمِ در .  گیاهانی که نزدیک هم کاشته شده اند - غار - کوه - آغُل و آشیانه ای که در کوه برای حیوانات و مواشی و دام ها و گوسفند ها از سنگ درست می کنند  . طبق گفته راغب اصفهانی در کتاب مفرداتش ، «وَصید» در اصل به معنای انباری و اتاقی است که در کوهستان برای ذخیره اموال ایجاد می کنند و در آیه 18 از سوره کهف به معنای دهانه غار می باشد . كلمه «وَصيد» به معناى «فِناءُ البَيتِ»  درگاهِ خانه است . و بعضى از مُفسّرین(مثل شَهابُ الدّین آلوسی صاحب تفسیر «روحُ المَعانى» ج 15  ص 229.) گفته است که کلمه «وَصید» به معناى «عَتَبَةُ الدّارِ » یعنی آستانه خانه است  . در قاموس قرآن از استاد سید علی اکبر قُرَشی ج7 ص221 در باره کلمه وَصد  بر وزن مَنع چنین آمده است : وَصد به معنای بافتن و ثُبوت آمده است . وَصَدَ الثَّوبَ : نَسَجَهُ یعنی لباس را بافت . وَصَدَ الشَّئُ یعنی ثابت شد . وَصَدَ بِالمَکانِ یعنی در مکان مُقیم شد و اقامت کرد .  حضرت آیت الله العُظمی عَلّامه جوادی آملی در جلسه دوازدهم از تفسیر سوره کهف  در باره معنای کلمه وَصید و اینکه کدام معنا در آیه شریفه مناسب تر است چنین می فرماید : ﴿وَكَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ﴾ اينها با سگ آمده بودند بيرون ، خُب ، نگهبانِ اينها بود . اين سگ در وَصيد بود ، آيا وصيد به معناي فِنا (است) ؟، فِنا يعني آستان ، پيشگاه . اينكه «حَلّت بِفِنائِك» يعني پيشگاه تو ، «وَ أَناخَت بِرَحلِكَ» [بِحارُالأَنوار، ج97، ص337. بِحارُالأَنوار، ج 45، ص 218 و 115. مُفاتيحُ الجَنان، زيارت مخصوصه‏ امام حسین «ع»]. پيشگاه ،  فِناء يعني آستان .  پيشگاه ، آن دمِ در است. برخي ها خواستند بگويند وصيد ، عََتَبَه است. عَتَبَه اين چهارچوب را مي‌گويند . عَتَبَه‌ بوسي اين چهارچوب را مي‌گويند .  اعتاب مقدّسه اين چهارچوبها را مي‌گويند و  گر نه آن حرم و آن ضريح را نمي‌گويند . عَتَبات آن داخل حرم را نمي‌گويند .  اَعتاب ، حرمها را ، اين چارجوبها را مي‌گويند . عَتَبه ، عَتَبه‌بوسي ، عَتَبَه‌بوسي يعني همين چهارچوب‌بوسي كه تبرّك است . اَعتاب كه مي‌گويند ، اَعتاب مقدّسه از همين قبيل است ، عَتَبات از همين قبيل است ، وقتي كه وارد مي‌شدند اين چهارچوبها را مي‌بوسيدند . خُب ، حالا اين وَصيد به معني عَتَبَه است يا به معني آستانه؟ برخي ها همان آستانه معنا كردند كه با نگهباني سگ سازگارتر است . برخي ها به عَتَبه  . شايد همان تعبيرِ آستانه ، آستان  يعني دمِ در آن  اَوليٰ باشد

** اَلرَّوع : ترس- بی تابی- بی قراری  - اِعجاب کسی را برانگیختن- رُعب و ترسِ خفیف  . ترس سبک و خفیفی را  که بر قلب مُسلَّط و  چیره می شود رَوع می نامند چه  این حالت در اثر فَزَع و بی تابی و بی قراری باشد و یا این که به جهت شگفتی و تعجب در جمال و کمال چیزی باشد.

** اَلرُّوع : قلب یا بندِ دل- هوش- ذکاوت

** اَلرَّوَع : شجاعت - زیبایی- حسن- جمال  . 

** اَلرّائِع : شگفت انگیز- زیبا - ترسیده

** اَلفَزَع : وحشت - ترس- بی قراری - گرفتگی و نفرت و ناراحتی از امر مَخوف و ترسناک - خَوف و ترسِ  شدید از ضرر ناگهانی - «فَزَع» مرتبه و درجه ای از خَوف و ترس است. اگر ترس و آثار آن در انسان به طور ناگهانی ایجاد شده باشد و نتواند آن را تحمّل کند  آن را فَزَع می گویند  . مانند: «إِذْ دَخَلُوا عَلي‏ داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغي‏ بَعْضُنا عَلي‏ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلي‏ سَواءِ الصِّراطِ. » (سوره ص آیه 22) .در آن هنگام که  آن دو فرشته جهت آزمایش بی مقدمه و ناگهانی  بر داود  وارد شدند و او از دیدن آنها وحشت کرد گفتند: «نترس ، دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده است . اکنون در میان ما بحق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن .

** رَعَبَ ، یَرعَبُ رَعباََ وَ رُعباََ : ترسید .   رَعَبَ الرَّجُلَ : آن مرد را ترسانید  . رَعَبَ الأِناءَ اَوِ الحَوضَ : ظرف یا حوض را پُر (از آب)کرد .

**  اَلرَّعب : طلسم - اَفسون

** اَلرُّعب : ترس-وحشت - دستپاچگى . جَوهرى آن را خَوف و طَبَرسى خَوف و فَزَع گفته است . در اَقرَبُ المَوارِد آمده است كه رُعب مصدر است به معنى ترسيدن و ترساندن  یعنی هم لازم و هم متعدى استعمال شده است . و نيز اسم است به معنای فَزَع . ولى راغبِ اصفهانی می گويد: رُعب به معنای  انقطاع و بریدن و نومیدی و لاعلاجِى بر اثر اِمتِلاء و پُر شدنِ از خَوف و ترس می باشد .  و با توجه به معنای اِمتِلاء و پُر شدن که در کلمه رُعب است لذا  در لغت چنین آمده است :«رَعَبتُ الحَوضَ» : یعنی حوض را پُر (از آب) كردم .  «السَّيلُ الرّاعِب» یعنی سيلى كه درّه را پُر مى‏ كند و موجب ترس و هراس و وحشت می شود . سَيل و آب فراواني که با پُرکردن بيابان موجب ترس مي‌شود «سَيل راعِب» نام دارد.  با توجه به اینکه  اصل ، عدمِ تَرادُف است لذا بايد رُعب با خَوف فرق داشته باشد «رُعب»  که صفت و حالت قلبی و باطنی و درونی برای انسان است سه اصل دارد: 1- خَوف و ترس 2- اِمتِلاء و پُربودن 3- انقطاع و بریدن و نومیدی . جامع ترین و اصلی ترین معنا  برای رُعب همان چیرگی و تسلط و اِستیلاءِ خَوف و ترس بر قلب است که آرامش و  امنیّت درونی را به کلی سلب می کند. اما مفاهیم اِمتِلاء و انقطاع و نومیدی از لوازم آن معنای اصلی(چیرگی و تسلط و اِستیلاءِ خَوف و ترس بر قلب) می باشد  چرا که استیلاء بر چیزی ، ملازم آن است که از مُستولِی پُر شود. . پس کسی که حالتِ رُعب برایش حاصل و غالب  شود در واقع از هر چیزی که مشغول آن بوده و  از هر غَرَض و هدفی منقطع و بریده و نومید می گردد .

كلمه رُعب پنج بار در قرآن آمده است : 

1- سَنُلْقي‏ في‏ قُلُوبِ الَّذينَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَکُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَي الظَّالِمينَ . بزودی در دلهای کافران ، بخاطر اینکه بدون دلیل ، چیزهایی را برای خدا همتا قرار دادند ، رُعب و ترس می افکنیم و جایگاه آنها ، آتش است و چه بد جایگاهی است جایگاه ستمکاران . (سوره آل عمران آیه 151)

2- وَ أَنْزَلَ الَّذينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَياصيهِمْ وَ قَذَفَ في‏ قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَريقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَريقاً  . و خداوند گروهی از اهل کتاب [ یهود ] را که از آنان [ مشرکان عرب ] حمایت کردند از قلعه های مُحکمشان پایین کشید و در دلهایشان رُعب افکند ( و کارشان به جایی رسید که ) گروهی را به قتل می رساندید و گروهی را اسیر می کردید!! . (سوره اَحزاب آیه 26) .

3- إِذْ يُوحي‏ رَبُّکَ إِلَي الْمَلائِکَةِ أَنِّي مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا سَأُلْقي‏ في‏ قُلُوبِ الَّذينَ کَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ . و ( به یاد آر ) موقعی را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: «من با شما هستم کسانی را که ایمان آورده اند ، ثابت قدم دارید . بزودی در دلهای کافران ترس و وحشت می افکنم . ضربه ها را بر بالاتر از گردن ( بر سرهای دشمنان ) فرود آرید . و همه انگشتانشان را قطع کنید . (سوره اَنفال آیه 12)

4-هُوَ الَّذي أَخْرَجَ الَّذينَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ في‏ قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْديهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ . او کسی است که کافرانِ از اهل کتاب را در نخستین برخورد ( با مسلمانان ) از خانه هایشان بیرون راند . گمان نمی کردید آنان خارج شوند ، و خودشان نیز گمان می کردند که دِژهای مُحکمشان آنها را از عذاب الهی مانع می شود امّا خداوند از آنجا که گمان نمی کردند به سراغشان آمد و در دلهایشان ترس و وحشت افکند ، بگونه ای که خانه های خود را با دستِ خویش و با دستِ مؤمنان ویران می کردند پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم . (سوره حشر آیه 2)

5وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً . و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !! و ما آنها را به سمتِ راست و چپ مي گردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگِ آنها  بازو ها و  دست هاي خود را بر دهانه غار به حالت نگهبانی و هجوم و حمله  گشوده بود و مراقبت مي کرد. اگر  اطلاع و آگاهی بر حال آنها پیدا می کردی و  وضع و حالشان را می دیدی ، از آنان مي گريختي، و سر تا پاي تو از ترس و وحشت پُر مي شد! (سوره کهف آیه 18) .

** خَوف :  بیم - ترس-  هراس - وحشت - نگرانی -اضطراب - بی قراری و ناامنی و ضدّ آرامش  .  خَوف موجب اضطراب و سلب آرامش و سلبِ تمرکز در انسان می شود . خَوف به معنای پیش بینی و یا تصور امر نامطلوب و ناگوار از روی نشانه های قطعی و یا ظنی و یا خیالی و توهمی و یا مشکوک است . گاهی برخی افراد حتی از سایه خود در شب می ترسند !! . و نیز گاهی یک پدیده مشکوک سبب نگرانی و ترس و اضطراب می شود .  خَوف در امور دنیوی و اخروی هر دو به کار می رود . «خَوف» و مشتقات آن مجموعا 124 مرتبه و در 112  آیه از قرآن کریم به کار رفته است . خَوف برخلاف خشیت عبارت است از ترتيبِ اثرِ عملي و پرهيز از گزند هر عامل مضّر و زیانبار است هر چند كه با تأثر و اعتقاد قلبي به مضرّ بودن آن همراه نباشد، مانند هراس انسان از مار و عقرب و خود نگهداري از آن  ولی خَشيت همان تَأثُّر قلبي و اعتقاد به تأثير چيزي است. بدين معنا كه انسان كسي يا چيزي را منشأ اثر و مبدأ تأثير بداند و از او هراسان و متأثر گردد مثل خَشیَت از مقامِ پروردگار که علماء ربّانی از این ویژگی برخوردارند  . مفسران در ذيل آيه 182 از سوره بقره («فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ . و کسی که از انحرافِ وصیت کننده  و تمایل یک جانبه او به بعض ورَثه  ، یا از گناه او  که مبادا وصیّت به کار خلافی کند  بترسد ، و میان آنها را اصلاح دهد ، گناهی بر او نیست و مشمولِ حکم تبدیلِ وصیّت نمی باشد. خداوند ، آمرزنده و مهربان است.)  گفته‌اند: خَوف براي چيزي است که  آن چیز يا واقع نشده است  و يا علم  و ظن و توقع  و انتظار  به وقوع آن وجود داشته باشد.

** خَشیَت  : خَوفِ آمیخته با تعظیم  را  خَشیت می گویند  و  خشیت بیشتر در جایی بکار می رود که نسبت به مقام و منزلت  کسی  که از او خَشیَت داریم علم و آگاهی و شناخت داشته باشیم  و  چون  علماء ربّانی  معرفت و شناخت به مقام و منزلت پروردگار دارند لذا در قرآن کریم متصف و مخصوص به صفتِ خَشیَت شدند و در سوره فاطر آیه 28  در باره آنان چنین آمده است : «إِنَّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء» هر آینه از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مى‏ ترسند. «خَشيت» همان خَوف همراه با مراقبت و خودنگهداري است؛ يعني اين كه انسان همراه با هراس و ملاحظه‏ اي كه دارد، مراقب اعمال خويش باشد و خودنگهداري كند. هر يك از دو واژه «خَوف» و «خَشيت» در زبان فارسي به «ترس» ترجمه مي‏شود. از اين رو در مُسامحاتِ عرفي جاي يك‏ديگر استعمال مي‏شوند. برخي نيز گمان كرده‏ اند كه فرقي با يك‏ديگر ندارند، ولی حق اين است كه از حيث لغت با يك‏ديگر تفاوت دارند، زيرا خَشيت همان تَأثُّر قلبي و اعتقاد به تأثير چيزي است. بدين معنا كه انسان كسي يا چيزي را منشأ اثر و مبدأ تأثير بداند و از او هراسان و متأثر گردد، در حالي كه خَوف عبارت است از ترتيب اثر عملي و پرهيز از گزند هر عامل مضّر و زیانبار است  هر چند كه با تأثر و اعتقاد قلبي به مضرّ بودن آن همراه نباشد، مانند هراس انسان از مار و عقرب و خود نگهداري از آن. «خَشیَت»: مراقبت و نگهداری نفس به همراه خَوف و ترس را خَشیَت نامند. به بیان دیگر؛ خشیت ترسی است که با تعظیم و بزرگداشت چیزى همراه است و بیشتر این حالت از راه علم و آگاهى نسبت به چیزى که از آن خَشیَت و بیم هست، حاصل مى ‏شود. در برابر خشیت ، اهمال کاری، غفلت و بی مبالاتی است.

** «حَذَر»: یعنی پرهیز و دورى کردن از چیز ترسناک و هراس آور. با مراجعه به موارد استعمال این واژه خواهیم دید که به معناى ترس نیست، بلکه به معناى پرهیز و احتیاط از خطر آینده است .  مانند آیۀ «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُم»؛ ‏هر فریاد را بر علیه خود گمان می کنند آنها دشمن ‏اند پس از آنها بپرهیز.  با توجّه به آنچه در معنای خَوف گفته شد، ارتباط حَذَر با ترس در پرهیز و دوری از چیزی است که شخص از آن می ترسد  .   حَذَر : این واژه و مشتقات آن 21 مرتبه در قرآن کریم به کار رفته است و غالباً به معنای احتیاط ، مواظب بودن و به هوش بودن نسبت به چیزی  و یا نسبت به ضرر ظنی یا قطعی می باشد . اصل در  این ماده، پرهیز و مراقبت ناشی از خَوف است، نه مطلق پرهیز و نه مطلق خَوف .  و آمادگی و تجهیز  و هوشیاری از لوازم و آثار  این اصل است؛ «وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِیر...»  (آل عمران: 28)؛ و خدا شما را از خودش مى ‏ترساند که بازگشت به سوى اوست.

*** قَولُهُ تَعالَى: «وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» اِلَى آخِرِ الآيَتَينِ . اَلتَّساؤلُ  :  سُؤالُ بَعضِ القَومِ بَعضاََ ، وَ الوَرِقُ بِالفَتحِ فَالكَسرِ : اَلدَّراهِمُ وَ قِيلَ هُوَ الفِضَّةُ مَضرُوبَةََ كانَت أَو غَيرَها، وَ قَولُهُ : «إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ . » . أي : إِن يَطَّلِعُوا عَلَيكُم أَو إِن يَظفَرُوا بِكُم . وَ الإِشارَةُ بِقَولِهِ : «وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ» [اِشارَةُُ] إِلَى إِنامَتِهِم بِالصُّورَةِ الَّتِي مَثَّلَتهاَ الآياتُ السّابِقَةُ .  أي  : كَما أَنَمناهُم فِي الكَهفِ دَهراََ طَويلاََ عَلَى هذَا الوَضعِ العَجيبِ المُدهِشِ الَّذي كانَ آيَةََ مِن آياتِنا ، كَذلِكَ بَعَثناهُم وَ أَيقَظناهُم لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ . وَ هذَا التَّشبيهُ وَ جَعلُ التَّساؤُلِ غايَةََ لِلبَعثِ مَعَ ما تَقَدَّمَ مِن دُعائِهِم لَدَى وُرُودِ الكَهفِ وَ إِنامَتِهِم إِثرَ ذلِكَ ، يَدُلُّ عَلَى أَنَّهُم إِنَّما بُعِثُوا مِن نَومَتِهِم لِيَتَسَاءلُوا فَيَظهَرَ لَهُم حَقيقَةُ الأَمرِ ، وَ إِنَّما أُنيمُوا وَ لَبِثُوا فِي نَومَتِهِم دَهراََ لِيُبعَثُوا ،وَ قَد نَوَّمَهُمُ اللهُ إِثرَ دُعائِهِم وَ مَسأَلَتِهِم رَحمَةََ مِن عِندِ اللهِ وَ اهتِداءََ «مُهَيَّأََ» مِن أَمرِهِم . فَقَد كانَ أَزعَجَهُم اِستِيلاءُ الكُفرِ عَلَى مُجتَمَعِهِم وَ ظُهُورُ الباطِلِ وَ إِحاطَةُ القَهرِ وَ الجَبرِ وَ هَجَمَ عَلَيهِمُ اليَأسُ وَ القُنُوطُ مِن ظُهُورِ كَلِمَةِ الحَقِّ وَ حُرِّيَّةِ أَهلِ الدّينِ فِي دِينِهِم فَاستَطالُوا لَبثَ الباطِلِ فِي الأَرضِ وَ ظُهُورَهُ عَلَى الحَقِّ [ أَوْ ] کَالَّذي مَرَّ عَلي‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّي يُحْيي‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ . وَ بِالجُملَةِ لَمّا غَلَبَت عَلَيهِم هذِهِ المَزعَمَةُ وَ استَيأَسُوا مِن زَوالِ غَلَبَةِ الباطِلِ أَنامَهُمُ اللهُ سِنينَ عَدَداََ ثُمَّ بَعَثَهُم لِيَتَسائَلُوا فَيُجيبُوا بِيَومِِ أَو بَعضِ يَومِِ ثُمَّ يَنكَشِفُ لَهُم تَحَوُّلُ الأَحوالِ وَ مُرورُ مِآتِِ مِنَ السِّنينَ عِندَ غَيرِهِم وَ هِيَ [عِندَهُم] بِنَظَرَةِِ أُخرى كَيَومِِ أَو بَعضِ يَومِِ . فَيَعلَمُوا أَنَّ طُولَ الزَّمانِ وَ قِصَرِهِ لَيسَ بِذاكَ الَّذي يُميتُ حَقاََ أَو يُحيِي باطِلاََ وَ إِنَّما هُوَ اللهُ سُبحانَهُ جَعَلَ ما عَلَى الأَرضِ زينَةََ لَها وَ جَذَبَ إِلَيهَا الإِنسانَ وَ أَجرَى فِيهَا الدُّهُورَ وَ الأَيّامَ «لِیَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ» ، وَ لَيسَ لِلدُّنيا إِلّا أَن تَغُرَّ بِزِينَتِها طالِبِيها مِمَّن أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ . وَ هذِهِ حَقيقَةُُ لاتَزالُ لائِحَةََ لِلإِنسانِ كُلَّما اِنعَطَفَ عَلَى ما مَرَّت عَلَيهِ مِن أَيّامِهِ السّالِفَةِ وَ ما جَرَت عَلَيهِ مِنَ الحَوادِثِ حُلوُها وَ مُرُّها وَجَدَها كَطائِفِِ فِي نَومَةِِ أو سِنَةِِ فِي مِثلِ يَومِِ (مِنَ الأَیّامِ) غَيرَ أَنَّ سُكرَ الهَوَى وَ التَّلَهِّي بِلَهوِ الدُّنيا لايَدَعُهُ أَن يَنتَبِهَ لِلحَقِّ فَيَتَّبِعَهُ لكِنّ لِلهِ سُبحانَهُ عَلَى الإِنسانِ يَومُُ لايَشغَلُهُ عَن مُشاهَدَةِ هذِهِ الحَقيقَةِ «شاغِلُُ» مِن زِينَةِ الدُّنيا وَ زُخرُفِها وَ هُوَ يَومُ المَوتِ كَما عَن عَلِيِِّ (عَلَیهِِ السَّلامُ) : «اَلنَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا .» وَ يَومُُ آخَرُ وَ هُوَ يَومُُ يُطوَي فِيهِ بَِساطُ الدُّنيا وَ زِينَتُها وَ يُقضَي عَلَى العالَمِ الإِنسانِيِّ بِالبَيدِ وَ الأِنقِراضِ . وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ تَعالَى: «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ » غايَةُُ لِبَعثِهِم وَ اللّامُ لِتَعليلِ الغايَةِ وَ تَنطَبِقُ عَلَى ما مَرَّ مِنَ الغايَةِ فِي قَولِهِ : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . الکَهف . اَلآیَة 12.». وَ ذَكَرَ بَعضُهُم: أَنَّهُ بَعضُ الغايَةِ وُضِعَ مَوضِعَها لِاستِتباعِهِ لِسائِرِ آثارِ البَعثِ كَأَنَّهُ قيلَ لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم وَ يَنجَرُّ ذلِكَ إِلَى ظُهُورِ أَمرِهِم وَ انكِشافِ الآيَةِ وَ ظُهُورِ القُدرَةِ وَ هذا مَعَ عَدَمِ شاهِدِِ عَلَيهِ مِن جَِهَةِ اللَّفظِ ، تَكَلُّفُُ ظاهِرُُ . وَ ذَكَرَ آخَرُونَ : أَنَّ اللّامَ فِي قَولِهِ : «لِيَتَسَاءلُوا » لِلعاقِبَةِ دُونَ الغايَةِ اِستِبعاداََ لِأَن يَكُونَ التَّساؤُلُ وَ هُوَ أَمرُُ هَيِّنُُ ، غايَةََ لِلبَعثِ وَ هُوَ آيَةُُ عَظيمَةُُ ، وَ فِيهِ أَنَّ جَعلَ اللّامَ لِلعاقِبَةِ لا يُجدِي «نَفعاََ» فِي دَفعِ مَا استَبعَدَهُ إِذ كَما لايَنبَغِي أَن يُجعَلَ أَمرُُ هَيِّنُُ ، غايَةََ مَطلُوبَةََ لِأمرِِ خَطيرِِ وَ آيَةِِ عَظيمَةِِ كَذلِكَ لايَحسُنُ ذِكرُ شَئِِ يَسيرِِ عاقِبَةََ لِأمرِِ ذِي بالِِ وَ آيَةِِ عَجيبَةِِ مُدهِشَةِِ ، عَلَى أَنَّكَ عَرَفتَ صِحَّةَ كَونِ التَّساؤُلِ عِلَّةََ غائِيَّةََ لِلبَعثِ آنِفاََ .

                       [متن عربی اَلمیزان جلد13  از ص275 تا ص277]

* قَولُهُ تَعالَى: «وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» اِلَى آخِرِ الآيَتَينِ . اَلتَّساؤلُ  :  سُؤالُ بَعضِ القَومِ بَعضاََ ، وَ الوَرِقُ بِالفَتحِ فَالكَسرِ : اَلدَّراهِمُ وَ قِيلَ هُوَ الفِضَّةُ مَضرُوبَةََ كانَت أَو غَيرَها، وَ قَولُهُ : «إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ . » . أي : إِن يَطَّلِعُوا عَلَيكُم أَو إِن يَظفَرُوا بِكُم . وَ الإِشارَةُ بِقَولِهِ : «وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ» [اِشارَةُُ] إِلَى إِنامَتِهِم بِالصُّورَةِ الَّتِي مَثَّلَتهاَ الآياتُ السّابِقَةُ .  أي  : كَما أَنَمناهُم فِي الكَهفِ دَهراََ طَويلاََ عَلَى هذَا الوَضعِ العَجيبِ المُدهِشِ الَّذي كانَ آيَةََ مِن آياتِنا ، كَذلِكَ بَعَثناهُم وَ أَيقَظناهُم لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ .

آیه شریفه 19 و  20 از سوره کهف را مورد بحث و بررسی قرار می دهیم :

وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً  .  اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم و بیدار نمودیم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: (چه مدت خوابيديد؟!) گفتند: (يک روز، يا بخشي از يک روز!) (و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقيقا بدانند) گفتند: (پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است . اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه اي که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذاي پاکيزه تري دارند ، و مقداري از آن براي روزي شما بياورد. اما بايد دقت کند، و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد. (سوره کهف آیه 19).

إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً .  چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش بازمي گردانند، و در آن صورت، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد)  (سوره کهف آیه 20 .) .

كلمه «تَسائُل» مصدر از باب تَفاعُل به معنای سؤال و پرسش عدّه ای از یکدیگر است . این مسئله تَسائُل و سُؤالِ اصحاب کهف از یکدیگر بعد از بیداری از خواب طولانی که در آیه 19 مطرح شده است برای درک و شهود حقایق الهی از جمله مسئله توحید و معاد و بارور ساختن آن در دل و قلب می باشد و منظور از تسائل و پرسش از یکدیکر صِرفا پرسش در باره مدت زمان خوابشان نبوده است بلکه بنابراینکه لام در «لِيَتَسَاءلُوا» برای غایت باشد ، غایتِ متوسِّط و میانی بَعث و بیدار کردن اصحاب کهف از خواب طولانی ، همین تسائُل بوده و این تسائُل هم برای غایتی دیگر که اِحصاء مدت زمان خواب طولانی بوده است می باشد تا معلوم شود که از میان اصحاب کهف کدامیک از آنها بطور دقیق مدت زمان را احصاء و شمارش می کند  و روشن گردد که آن کسی که بطور دقیق احصاء می کند کسی است که در طول این مدت خواب ، همه مسائل و حقایق را می داند و آگاه بوده است و از کمالات بالاتری برخوردار است و آنگاه همه این مراحل و پرسش و پاسخ ها و احصاء کردن ها نیز برای غایت بالاتر و مهم تری که همان مسئله توحید و معاد و امور تربیتی و مسئله ابتلاء و امتحان الهی بوده است می باشد زیرا که در عصرِ اصحاب کهف مشکلِ جامعه و مردم آن زمان در مسئله توحید و معاد و عدم تربیت دینی و الهی و ظلم و فساد بوده است و شرک و بُت پرستی با حمایت و پشتیبانی حکومتِ فاسدِ دقیانوسی در همه جا حاکم بوده و مردمانی که در آن عصر زندگی می کردند آلوده به بُت پرستی و شرک و کفر و انکارِ معاد و سائر مفاسد بودند و با توجه به مباحث و مطالبی که قبلا در باره اصحاب کهف در ضمنِ آیاتِ مربوط به آنها ذکر شد روشن گردید که مسئله اصلي و مهم در قصّهٴ اصحاب كهف نیز تبيين مبدأ و توحید و معاد و امور تربیتی و مسئله ابتلاء و امتحان الهی بوده است و این تَسائُل و سؤال و جواب نیز در همان راستا می باشد . مرحوم علامه طباطبایی در جلد 13 از اَلمیزان ، صفحه 276 ، لامِ در«لِيَتَسَاءلُوا» را لامِ غایت می داند نه لامِ عاقبت و در آنجا فرمودند : وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ تَعالَى: «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» غايَةُُ لِبَعثِهِم وَ اللّامُ لِتَعليلِ الغايَةِ وَ تَنطَبِقُ عَلَى ما مَرَّ مِنَ الغايَةِ فِي قَولِهِ : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . یعنی : از بحث ها و مطالب گذشته آشکار و روشن شد که قول خداوند در آیه 19 از سوره کهف که فرمود : «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ»  این جمله ، جمله غائیّه و غایت برای بعث و بیدار کردن اصحاب کهف می باشد و لامِ در آن برای تعلیل و بیان کردن علّتِ غایت واقع شدن جمله «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» برای «وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ» می باشد و به عبارت دیگر عبارت «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» غایتِ بعث و بیدار کردن اصحاب کهف است . و اين غايت در جمله «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» با غايتى كه در جمله «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً آیه 12 از سوره کهف» است منطبق می باشد و یا اینکه بگوییم : اين عبارتِ «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» معادل و منطبق با «لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَي لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» است و هر دو بیانگر علمِ فعلی الهی است به این معنا که در واقع و در خارج ، عینیت و حقیقتِ مطلب(کمالات برخی از اصحاب کهف و سائر حقایق) برای دیگران معلوم و روشن شود . منطبق بودن در اینجا به این معنا که تسائُل و سؤال و جواب کردن آنها  برای غایتی دیگر که اِحصاء مدت زمان خواب طولانی بوده است می باشد تا برای دیگران معلوم شود که از میان اصحاب کهف کدامیک از آنها بطور دقیق مدت زمان را احصاء و شمارش می کند  و روشن گردد که آن کسی که بطور دقیق احصاء می کند کسی است که در طول این مدتِ خواب ، همه مسائل و حقایق را می داند و آگاه بوده است و از کمالات بالاتری برخوردار است و در جلد 13 از اَلمیزان ص 278 آمده است : [... بَل لِبَيانِ حَقيقَةِِ مِن حَقائِقِ مَعارِفِ التَّوحيدِ ... وَ يَظهَرُ بِذلِكَ أَنَّ القائِلينَ مِنهُم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» كانُوا أَعلَى كَعباََ فِي مَقامِ المَعرِفَةِ مِنَ القائِلينَ : «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» یعنی کلام برخی از اصحاب کهف که گفتندرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» بیانگر حقیقتی از حقایق معارف توحیدی است که آنها دارا بودند ... و با این بیان روشن و آشکار می شود و مى‏ توان فهميد كه گويندگان جمله «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ» در مقام معرفت توحیدی و خداشناسى از گويندگان «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» برتر و بالاتر بوده ‏اند ]   و آنگاه همه این مراحل و پرسش و پاسخ ها و احصاء کردن ها نیز برای غایت بالاتر و مهم تری که همان مسئله توحید و معاد و امور تربیتی و مسئله ابتلاء و امتحان الهی بوده است می باشد   حضرت آیت الله علامه عبدالله جوادی آملی که از شاگردان برجسته علامه سید محمدحسین طباطبایی هستند در این رابطه بیان زیبایی دارند . ایشان در جلسه هفدهم از تفسیر سوره کهف فرمودند : [ اصحاب كهف چون قبل از وجود مبارك موساي كليم بودند به شهادت اينكه داستان آنها در تورات آمده اينها به دين حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) متديّن بودند . محور اصلي هم توحيد بود گرچه در خطوط كلّي اخلاق ، فقه و مانند آن با مُشركانِ عصرشان اختلاف داشتند لكن قرآن كريم آن عُنصر اصلي را كه توحيد بود طرح كرد كه اينها مُوحِّد بودند و آنها مُشرك و چون صِرف توحيد كافي نيست و مهم‌ترين عامل تربيت، اعتقاد به مَعاد است و بُرهانِ معاد هم كارِ آساني نيست ذاتِ اَقدس الهي جريان مَعاد را براي اينها تبيين كرد . اينها را با سير انفسي خواباند و بعد بيدار كرد تا اينها با سير انفسي جريان معاد را ادراك كنند و ديگران با سير آفاقي به مسئله معاد پي ببرند . كسي كه خودش سيصد سال مي‌خوابد و بعد بيدار مي‌شود سيري در درون خود دارد و جريان برزخ و امثال برزخ را مشاهده مي‌كند و به اين آيات انفسي راه پيدا مي‌كند اما ديگران كه از حال اينها باخبر مي‌شوند از آيات آفاقي طَرْفي مي‌بندند يعني آنچه را كه اين اشخاص خودشان در خود مشاهده مي‌كنند براي آنها آيات انفسي است ديگران كه از اينها باخبر مي‌شوند براي اينها آيات آفاقي است . هم برهان توحيد را قبلاً ارائه فرمودند،  هم جريان معاد را با اين مسئله تشريح كردند. ] .

کلمه «لِيَتَسَاءَلُوا» می تواند به معنای («لِیَعْلَمُوا» : تا بدانند ، «لِيَتَعَلَّمُوا» : تا تَعَلُّم کنند و فرابگیرند و یاد بگیرند ، «لِيَتَناظَرُوا» : تا مناظره و بحث کنند ، «لِيُباحِثُوا» : تا مباحثه و گفتگو کنند ،«لِيَتَدبَّرُوا» : تا تدبُّر و اندیشه کنند)  باشد  و كلمه «وَرِق» به فَتحِ واو و کسرِ راء به معناى  دِرهَم ها و پول ها است، بعضى از مفسرین(مثل سیّد مَحمود شَهابُ الدّین اَفَندی آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى ، ج 15، ص 229.»)  گفته‏ است که «وَرِق» به معناى پولِ نقره اعمّ از مسکوک(سِکَّه دار) و غیر مسکوک(غیر سِکَّه دار) است. و معناى جمله «إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ . درسوره کهف آیه 20» چنین است :  اگر اطلاع و آگاهی یابند بر شما و يا  اگر ظَفَر و دسترسی بیابند بر شما. و اشاره با جمله («وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ . اينگونه آنها را از خواب برانگيختيم و بیدار نمودیم») در واقع اشاره به خواباندن اصحاب كهف به صورتى  كه آياتِ سابق بيان نموده است نیز می باشد ، يعنى همانگونه كه آنها را روزگاری طولانی (309 سال قمری) در آن کهف و غار به جهت مقصود و منظوری به خواب بردیم خوابی که به صورت شگفت انگیز و مُدِهش و وحشتناک بوده و يكى از آيات و نشانه های قدرت ما محسوب می شد همانطور نیز آنها را به قدرت ما و برای غایت و هدفی که منظور بوده مبعوث و بیدار کردیم تا از يكديگر  تسائُل و پرسش كنند تا حقایق الهی از جمله توحید و معاد برای آنها و جامعه آن زمان روشن و آشکار گردد. و به عبارت دیگر :  اَساساََ غایت و هدف از اینکه  روزگاری طولانی و بیش از سه قرن (309 سال قمری) از طرف خدا خوابانده شدند و در خواب قرار گرفتند برای این بوده که مَبعوث و بیدار شوند تا از یکدیگر در باره وضعیّت خوابشان تسائُل و پرسش کنند تا به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی که در عبارات بعدی از متن اَلمیزان آمده است :حقیقت مطلب در رابطه با مسئله خوابشان و نیز سائر مطالب بر آنان آشکار شود (فَيَظهَرَ لَهُم حَقيقَةُ الأَمرِ).

** اَلوَرِقُ  : این کلمه به صورت های «وَرْق» ،«وِرْق» ،«وُرْق» ، «وَرِق» خوانده شده است و معانی آن عبارتند از : دِرهَم - دَراهِم - پول- پول فلزی - سِکَّه -سِکَّه دِرهَم - سِکّه نقره ای . شِمشِ نقره . مرحوم شیخ طَبَرسی(اَمینُ الأِسلام) در تفسیر مَجمَعُ البَیان و مرحوم راغب اصفهانی در کتاب مفردات ، وَرِق را به معنای دَراهِم ذکر کرده اند  و در کتاب مِصباحُ المُنیر فَیُّومی «وَرِق» را به معنای سِکَّه اعم از مسکوک و غیر مسکوک بیان کرده است . حضرت آیت الله علامه عبدالله جوادی آملی در جلسه شانزدهم و هفدهم از تفسیر سوره کهف در باره کلمه «وَرِق» چنین می فرماید : «فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هذِهِ» آن روزها سخن از اوراق بهادار و اسكناس و اينها نبود هر چه بود سِكَّه بود . سِكَّه ، ساليان و قرنهاي مُتمادي قبل از اسلام بود ، مُنتها در صدر اسلام با همين شمش طلا و نقره معامله مي‌كردند تا به رهبري وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) در عصر عُمَربن‌عَبدالعَزيز سِكّه زده شد . ساليان مُتمادي سِكّه رواج داشت بعد به صورت اسكناس و اوراق بهادار و اينها در آمد . سِكَّه قبلاً بود . قرون متمادي قبل از اسلام بود . وَرِق يعني يكي از اين سكّه‌هاي دِرهَمي . معلوم مي‌شود وَرِقي داشتند وَرِق البته برخي ها گفتند اعمّ از مسكوك و غير مسكوك است . سكّه‌هاي زده شده را مي‌گويند وَرِق ، شمش را هم مي‌گويند وَرِق . حالا آن روز اگر سكه نبود ، شمش بود نظير صدر اسلام .
* وَ هذَا التَّشبيهُ وَ جَعلُ التَّساؤُلِ غايَةََ لِلبَعثِ مَعَ ما تَقَدَّمَ مِن دُعائِهِم لَدَى وُرُودِ الكَهفِ وَ إِنامَتِهِم إِثرَ ذلِكَ ، يَدُلُّ عَلَى أَنَّهُم إِنَّما بُعِثُوا مِن نَومَتِهِم لِيَتَسَاءلُوا فَيَظهَرَ لَهُم حَقيقَةُ الأَمرِ ، وَ إِنَّما أُنيمُوا وَ لَبِثُوا فِي نَومَتِهِم دَهراََ لِيُبعَثُوا ، وَ قَد نَوَّمَهُمُ اللهُ إِثرَ دُعائِهِم وَ مَسأَلَتِهِم رَحمَةََ مِن عِندِ اللهِ وَ اهتِداءََ مُهَيَّأََ مِن أَمرِهِم . 

اين تشبيه مذکور (که همانگونه که اصحاب کهف را به قدرت خود و به جهت منظور و مقصودی خواباندیم همانطور هم بیدار می کنیم) و نیز تَسائُل و پرسش آنها از یکدیگر بعد از بیدار شدن  که به عنوان غایت و هدفِ بعث و بیدار کردن آنها قرار داده شده است و نیز با توجه و عنایت به دعائى كه در هنگام ورودشان به غار كردند و  مُتَعاقِب و به دنبال آن به خواب رفتند همه اینها خود دليل بر اين است كه اصحاب كهف براى اين از خواب بيدار شدند تا پس از پرسش و سؤال از يكديگر حقيقت امر بر آنان  روشن و ظاهر گردد . و اَساساََ غایت و هدف از اینکه  روزگاری طولانی و بیش از سه قرن (309 سال قمری) از طرف خدا خوابانده شدند و در خواب قرار گرفتند برای این بوده که مبعوث و بیدار شوند تا از یکدیگر در باره وضعیّت خوابشان تسائُل و پرسش کنند. و خداوند مُتعال هم به دنبال دعا و درخواستِ رحمت از درگاه پروردگارشان آن هنگام که در غار اقامت داشتند و عرضه داشته بودند : رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً .پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کن. آیه 10 از سوره کهف ) و به دنبال دعایی که برای رفع مشکل و گرفتاری شان از پیشگاه الهی مسئلت کرده بودند و عرضه داشتند : «وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً . و راه نجاتي براي ما مُهَیّا و فراهم و آماده ساز.آیه 10 از سوره کهف) ، آنها را به خواب طولانی فرو برد و سپس بیدارشان فرمود تا از یکدیگر در باره حقیقت و شماره خوابشان سؤال کنند . و منظور از تَسائُل و پرسش از یکدیکر نیز صِرفا پرسش در باره مدت زمان خوابشان نبوده است بلکه بنابراینکه لام در «لِيَتَسَاءلُوا» برای غایت باشد ، غایتِ متوسِّط و میانی بَعث و بیدار کردن اصحاب کهف از خواب طولانی ، همین تسائُل بوده و این تسائُل هم برای غایتی دیگر که همان اِحصاءِ و شمارش مدت زمان خواب طولانی بوده است می باشد تا معلوم شود که از میان اصحاب کهف کدامیک از آنها بطور دقیق مدت زمان را احصاء و شمارش می کند  و روشن گردد که آن کسی که بطور دقیق احصاء می کند کسی است که در طول این مدت خواب ، همه مسائل و حقایق مربوطه را می داند و آگاه بوده است و از کمالات علمی و معنوی و معرفت توحیدی بالاتری برخوردار است و آنگاه همه این مراحل و پرسش و پاسخ ها و احصاء کردن ها نیز برای غایت بالاتر و مهم تری که همان مسئله توحید و معاد و امور تربیتی و مسئله ابتلاء و امتحان الهی بوده است ، می باشد. البته مرحوم علامه طباطبایی در جلد 13 از اَلمیزان صفحه 276 در ردّ نظر برخی از مفسرین(از قبیل شهابُ الدّین آلوسی) که گفته بودند : جمله «لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم» به عنوان «بعضُ الغایة» جایگزین غایات دیگر است ، فرمود که  این تفسیر ، تکلُّفِ آشکار و بدون دلیل سخن گفتن است  و بعلاوه شاهد و دلیلی از لفظ و عبارتِ این آیه شریفه برای این ادّعا وجود ندارد و جمله «لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم» غایت برای «تَسائُل» است نه اینکه بیانگر غایاتِ دیگر هم باشد ولی باید توجه داشت که این سخن علامه نیز خالی از اشکال نیست زیرا که منعی وجود ندارد که جمله «لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم» بیانگر سائر غایات و آثار باشد و از کلام خود علامه در عبارات قبلی و بعدی نیز فهمیده می شود که «تَسائُل» نمی تواند غایتِ منحصر برای بعث و بیدار شدن اصحاب کهف باشد . مثلا مرحوم علامه طباطبایی در جلد 13 صفحه 276 از اَلمیزان چنین فرمودند : وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ تَعالَى: «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ » غايَةُُ لِبَعثِهِم وَ اللّامُ لِتَعليلِ الغايَةِ وَ تَنطَبِقُ عَلَى ما مَرَّ مِنَ الغايَةِ فِي قَولِهِ : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . اَلکَهف . اَلآیَة 12.» یعنی از مطالب گذشته ظاهر و روشن شد که قول خداوند مُتعال در آیه 19 از سوره کهف که فرمود : «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ»  این جمله ، غایت برای بعث و بیدار کردن یا بیدار شدن اصحاب کهف می باشد و به عبارت دیگر هدف و غایتِ بیدار کردن اصحاب کهف برای آن بود : تا از يکديگر در باره وضعیت و چگونگی و مدّت زمانِ خوابشان از یکدیگر سؤال کنند . و لام در «يَتَسَاءلُوا» برای تعلیلِ غایت است و غایت را می رساند . و اين غايت نیز با غايتى كه در آیه 12 از سوره کهف :  «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً .» آمده بود منطبق می باشد  و انطباقش به این صورت است که آیه «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ...» در واقع غایت برای جمله «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» است . پس مسئله انطباقی که مرحوم علامه در این عبارت مطرح می کند نشان می دهد که «تَسائُل» نمی تواند غایت منحصر برای بعث باشد .
تذکر :  به نظر می رسد که این عبارت (وَ اهتِداءََ مُهَيَّأََ مِن أَمرِهِم) که در متن اَلمیزان در جلد13 ص275 آمده است  در رساندن منظور و مقصود ،خیلی مناسب و جالب نیست و بهتر است که کلمه «مُهَيَّأََ» حذف شود . اگر چه منظور مرحوم علامه اشاره به دعای اصحاب کهف در آیه 12 از سوره کهف می باشد . آنها وقتی که وارد غار شدند و همه راه ها را بر خود بسته دیدند و در تنگناه شدید قرار گرفتند و مورد تعقیب و تهدید همه جانبه بودند لذا برای رهایی از مشکلات و گرفتاریهای شدیدی که پیش رو داشتند به درگاه الهی عرضه داشتند : «وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً . و راه خلاصی و نجاتي براي ما مُهَیّا و فراهم و آماده ساز.آیه 10 از سوره کهف)

* فَقَد كانَ أَزعَجَهُم اِستِيلاءُ الكُفرِ عَلَى مُجتَمَعِهِم وَ ظُهُورُ الباطِلِ وَ إِحاطَةُ القَهرِ وَ الجَبرِ وَ هَجَمَ عَلَيهِمُ اليَأسُ وَ القُنُوطُ مِن ظُهُورِ كَلِمَةِ الحَقِّ وَ حُرِّيَّةِ أَهلِ الدّينِ فِي دِينِهِم فَاستَطالُوا لَبثَ الباطِلِ فِي الأَرضِ وَ ظُهُورَهُ عَلَى الحَقِّ [ أَوْ ] کَالَّذي مَرَّ عَلي‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّي يُحْيي‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ .    [ متن عربی اَلمیزان جلد 13 ص275 ]

پس به تحقیق که سیطره و اِستیلاء کُفر و ظهور و غلبه ظاهری باطل و قهر و غلبه و چیرگی و احاطه و تسلُّط و جبر و زورگویی حکومتِ فاسدِ دقیانوسی بر جامعه و مردمِ آن زمان ، اصحاب کهف را به شدّت بی قرار و نگران کرده بود و عرصه را بر آنها تنگ کرده بود . و یأس و نومیدی شدید از ظهور و غلبه کلمه حقّ(توحید و یکتاپرستی) و نومیدی از حرّیّت و آزادی اهل دین در دینشان بر همه وجود آنها(اصحاب کهف) هجوم و یورش برده بود و به عبارت دیگر اصحاب کهف در عصر خود با توجه به حاکمیّت ظاهری اهلِ باطل و با ملاحظه فساد و ظلم و جنایت و اختناقی که از سوی حکومت فاسد و ظالم آن زمان جریان داشت ، از غلبه و پیروزی کلمه حقّ(توحید و یکتاپرستی) و حُرّیّت و آزادی دینداران در دینشان ، احساس یأس و نومیدی شدید می کردند و  درنگ و بقا و استمرار باطل و اهل آن در زمین و ظهور و غلبه آن بر حق را طولانی پنداشته بودند !! . حوصله‏ و طاقت اصحاب کهف از طول‏ كشيدن عمرِ و دورانِ باطل و نيامدن دوران ظهور و غلبه حق بسر آمده بود و نزدیک بود که در این باره دچار شکّ و شبهه و تردید شده شوند كه لطف الهی شامل حالشان گردید و بعد از آنكه وارد غار شدند از خداوند مُتعال درخواست رحمتى از ناحيه خودش و اِهتِدا و هدایتی جهت رهایی و خلاصی نسبت به امر و مشکل و گرفتاری خود نمودند كه  هر چه زودتر از اين دو دلى و سرگردانى و اضطراب و گرفتاری ها و نیز از  تهدیدها و تعقیب های قوم و حکومت فاسد زمانشان نجات يابند . خداوندِ سبحان نيز دعايشان را مُستجاب نمود و آنچه را که درخواست کرده بودند به آنها عنایت فرمود . قضیّه و ماجرای اصحاب کهف از این جهت نیز شبیه ماجرای آن شخصى است كه از دهی مخروبه و ویران که دیوارهای آن روی سقف ها فرو ریخته بود و اجساد و استخوان های اهل آن به هر سو پراکنده بود ، مى‏ گذشت و ناگهان اين سؤال به نظرش رسيد كه آيا خدا بار ديگر این مرده ها و این اجساد و استخوان ها را زنده مى‏ كند و آيا چنين چيزى ممكن است؟  در حالی که  شکّ و شُبهه و تردید فکر و ذهنش را مشغول کرده بود در همان حال خداوند متعال براى اينكه او را از آن سرگردانى و شکّ و تردید نجاتش دهد وی را براى صد سال ميراند و مجددا زنده ‏اش كرد تا حقیقت مطلب برای او روشن و آشکار گردد  . این قضیه در سوره بقره آیه 259 چنین آمده است :   [ أَوْ کَالَّذي مَرَّ عَلي‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّي يُحْيي‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلي‏ طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلي‏ حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَي الْعِظامِ کَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلي‏ کُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ. یا همانند کسی(یعنی عُزَیر از پیامبران بنی اسرائیل) که از کنار یک آبادی  ویران شده  عبور کرد ، در حالی که دیوارهای آن ، به روی سقفها فرو ریخته بود ، ( و اَجساد و استخوانهای اهل آن ، در هر سو پراکنده بود او با خود ) گفت: «چگونه خدا اینها را پس از مرگ ، زنده می کند؟!» ( در این هنگام ، ) خدا او را یکصد سال میراند سپس زنده کرد و به او گفت: «چقدر درنگ کردی؟» گفت: «یک روز یا بخشی از یک روز.» فرمود: «نه ، بلکه یکصد سال درنگ کردی! نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود ( که همراه داشتی ، با گذشت سالها ) هیچ گونه تغییری نیافته است! ( خدایی که یک چنین مواد فاسدشدنی را در طول این مدت ، حفظ کرده ، بر همه چیز قادر است! ) ولی به اُلاغ خود نگاه کن ( که چگونه از هم متلاشی شده است! این زنده شدن تو پس از مرگ ، هم برای اطمینان خاطر توست ، و هم ) برای اینکه تو را نشانه ای برای مردم ( در مورد مَعاد و روز رستاخیز ) قرار دهیم. ( اکنون ) به استخوانهای مَرکَب سواری خود نگاه کن که چگونه آنها را برداشته ، به هم پیوند می دهیم  و گوشت بر آن می پوشانیم!» هنگامی که  این حقایق  بر او آشکار شد ، گفت: «می دانم خدا بر هر کاری توانا است».  سوره بقره آیه 259 .]

** زَعَجَ ، یَزعَجُ  زَعْجاً و اَزَعَجَهُ : بی قرار و نگرانش کرد - آشفته خاطرش کرد - پریشان و ناراحتش کرد - عرصه را بر او تنگ نمود - او را از جایش کَند و بیرون نمود - طردش کرد - او را راند - وادارش کرد .
** اَلزَّعَج : آشفتگی خاطر - ناآرامی - پریشانی - ناراحتى

* وَ بِالجُملَةِ [فِی الجُملَةِ] لَمّا غَلَبَت عَلَيهِم هذِهِ المَزعَمَةُ وَ استَيأَسُوا مِن زَوالِ غَلَبَةِ الباطِلِ أَنامَهُمُ اللهُ سِنينَ عَدَداََ ثُمَّ بَعَثَهُم لِيَتَسائَلُوا فَيُجيبُوا بِيَومِِ أَو بَعضِ يَومِِ ثُمَّ يَنكَشِفُ لَهُم تَحَوُّلُ الأَحوالِ وَ مُرورُ مِآتِِ مِنَ السِّنينَ عِندَ غَيرِهِم وَ هِيَ [عِندَهُم] بِنَظْرَةِِ أُخرى كَيَومِِ أَو بَعضِ يَومِِ . فَيَعلَمُوا أَنَّ طُولَ الزَّمانِ وَ قِصَرِهِ لَيسَ بِذاكَ الَّذي يُميتُ حَقاََ أَو يُحيِي باطِلاََ  .

کوتاه سخن اینکه ، وقتی که غلبه پیدا کرد بر اصحاب کهف این گمان و پندار كه ديگر حق ظاهر شدنى نيست و از ظهور و غلبه کلمه حقّ(توحید و یکتاپرستی) و حرّیّت و آزادی اهل دین در دینشان ، ناامید شده بودند  و از زَوال غلبه باطل احساس نومیدی کرده بودند ، خداوند مُتعال به حکمت بالغه خویش سالهاى مُتمادى و طولانی(309 سال قمری) به خوابشان بُرد و آن گاه بيدارشان كرد تا از يكديگر بپرسند  که چقدر خوابيده‏ اند ؟! ، يكى بگويد يك روز ، ديگرى بگويد پاره ‏اى و بخشی از يك روز ، آن گاه  به اطراف و  پيرامون خود بنگرند و ببينند که  اوضاع و احوال دنيا طور ديگرى شده است و كم كم بفهمند كه صدها سال است كه به خواب رفته ‏اند و اين چند صد سال كه «به نظر ديگران» چند صد سال بوده برای آنها يك روز و يا بعضى از يك روز به نظر می آمد .  آنگاه از این ماجرای خواب طولانی و بیداریشان بدانند و متوجه شوند كه :  أَنَّ طُولَ الزَّمانِ وَ قِصَرِهِ لَيسَ بِذاكَ الَّذي يُميتُ حَقاََ أَو يُحيِي باطِلاََ . طولانی بودن و یا کوتاه بودنِ زمان و دوران و  روزگار ( کفر و باطل) چنان نيست كه بتواند حقى را بميراند يا باطلى را زنده كند .
** بِالجُملَةِ  - فِی الجُملَةِ : کلمه «بِالجُملَةِ» با «فِی الجُملَةِ» از نظر معنا و مفهوم متفاوت هستند . «بِالجُملَةِ» به معنای «بطور کلّی» است ولی «فِی الجُملَةِ» به معنای «بطور خلاصه» می باشد .
** طافَ بِهِ الخِیالُ : خواب دید - رؤیا دید

* وَ إِنَّما هُوَ اللهُ سُبحانَهُ جَعَلَ ما عَلَى الأَرضِ زينَةََ لَها وَ جَذَبَ إِلَيهَا الإِنسانَ وَ أَجرَى فِيهَا الدُّهُورَ وَ الأَيّامَ «لِیَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ» [إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا . الکهف.اَلآیة 7 ] ،

و همانا خداوند سبحان آنچه که روی زمین هست زینت و زیور آن قرار داد و انسان ها را به سوی زینت های زمینی جذب کرد و به عبارت دیگر خداوند متعال بر اساس حکمت خویش ، میل و علاقه به متاع ها و زینت های زمینی و دنیایی را در دل های انسان ها قرار داد تا بتوانند از این راه در مدّت مقرَّری که برای هر یک از آنها در این دنیا تعیین شده به زندگی و معیشت خود ادامه دهند . خداوند قرنها و روزگارها را در دنیا  جريان داد تا آنان را بيازمايد كه كدامیک از آنها  نيكوكارترند ؟!! «لِیَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ» (این عبارت از آیه 7 از سوره کهف اِقتِباس شده است در آنجا که فرمود : إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا . ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم، تا آنها رابیازماییم که کدامینشان بهتر عمل می کنند.) . [ مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی در جلد سیزدهم از تفسیر المیزان ص257  ذَیل آیه 7و 8 از سوره کهف در این باره  چنین فرمودند :وَ لَقَد أُتِىَ فِي الآيَتَينِ بِبَيانِِ عَجيبِِ فِي حَقيقَةِ حَياةِ الإِنسانِ الأَرضِيَّةِ وَ هُوَ أَنَّ النُّفُوسَ الإِنسانِيَّةَ - وَ هِيَ فِي أَصلِ جَوهَرِها عِلوِيَّةُُ شَريفَةُُ - ما كانَت لِتَميلَ إِلَى الأَرضِ وَ الحَياةِ عَلَيها وَ قَد قَدَّرَاللهُ أَن يَكُونَ كَمالُها وَ سَعادَتُهَا الخالِدَةُ بِالأِعتِقادِ الحَقِّ و َ العَمَلِ الصّالِحِ فَاحتالَتِ العِنايَةُ الأِلهِيَّةُ إِلى تَوقِيفِها مَوقِفَ الأِعتِقادِ وَ العَمَلِ وَ إِيصالِها إِلى مِحَكِّ التَّصفِيَةِ وَ التَّطهيرِ وَ إِسكانِهَا الأَرضَ إِلى أَجَلِِ مَعلُومِِ بِإِلقاءِ التَّعَلُّقِ وَ الأِرتِباطِ بَينَها وَ بَينَ ما عَلَى الأَرضِ مِن أَمتِعَةِ الحَياةِ مِن مالِِ وَ وَلَدِِ وَ جاهِِ وَ تَحبِيبِهِ إِلى قُلُوبِهِم فَكانَ ما عَلَى الأَرضِ وَ هُوَ جَميلُُ عِندَهُم  ، مَحبُوبُُ فِي أَنفُسِهِم ، زِينَةُُ لِلأَرضِ وَ حِليَةُُ تَتَحَلَى بِها لِكَونِهِ عَلَيها فَتَعَلَّقَت نُفُوسُهُم عَلَى الأَرضِ بِسَبَبِهِ وَ اطمَأَنَّت إِلَيها .  و به تحقیق در دو آیه هفتم و هشتم از سوره کهف بیان عجیب و شگفت انگیزی در باره حقیقتِ زندگی و حیاتِ زمینی و دُنیَوِی انسان آمده است و آن عبارت است از اینکه نُفُوس و ارواحِ انسانی که اصلِ جوهره و حقیقتشان ، آسمانی و مَلَکوتی و عَرشی و عِلوی و  پاک و شریف و گرانمایه و بلند قَدرند  هرگز مایل نبودند که میل به زمین و حیات دُنیوی و عالَمِ خاکی پیدا کنند ولى خداوندِ مُتَعال چنين تقدير و مقدَّر فرمود كه كمال و سعادتِ جاوید و همیشگی آنها از راه اعتقادِ به حق و عملِ صالح (در عالَم دنیا و در زمین) تأمين گردد . سپس عنایت و توجه و حکمت و تدبیر الهی براین قرار گرفت  و تقدیر خود را چنین اِحتِیال و تدبیر نمود و بکار بست که آن نفوس و ارواح انسانی را در مَوقِف و جایگاهِ کسبِ اعتقادِ حق و عملِ صالح در دنیا قرار دهد و آنها (نُفوسِ انسانی) را در دنیا به محک و بوته امتحان و آزمایش و تصفیه و تطهیر برساند و برای مدتی معلوم و مقدَّر در قالب های اندامِ دنیوی روی زمین اسکان دهد و خداوند این تصفیه و تطهیر و اِسکانشان را با اِلقاء عشق و علاقه و عُلقه بین آنها و بین آنچه که در زمین است از متاع ها و امکانات زندگی از مال و اولاد و مقام و منصب محقق و مقدَّر فرمود و محبت و دوستیِ «ما عَلی الأَرض» و آنچه که در زمین است را (جهتِ زندگی و ادامه حیات و کسب کمالاتِ معنوی) به دل های آنها انداخت .پس آنچه که در زمین است هم مایه زینت و حِلیه و آرایش و آراستگی زمین می باشد و هم برای آن نفوسِ انسانی که به تقدیر الهی به زمین آمده اند و برای مدتی زمینی شده اند  ، جمیل و زیبا و محبوب است و خودشان را که بر روی زمین هستند با آن زینت ها آراسته و مزیّن می کنند . پس به تقدیر و اِلقاءِ الهی ، نفوسِ انسان ها گه گریزان از زمین بودند ، به زمین و آنچه که در آن است عُلقه و علاقه و اُنس پیدا کردند و لذا زندگی زمینی و دنیایی را پذیرفتند و در آن اِسکان و سکونت و اطمینان و آرامش پیدا کردند . اين مطلبی که ذکر شد از آيه (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا... آنچه که در زمين است ما آن ها را زينت زمين قرار داديم) استفاده می شود و زينت بودنِ امور دنیوی و ماديات و متاع های زندگی فرع بر آن است كه در دل انسان ها و در نظرشان محبوب باشند و به عبارت دیگر تا پیشاپیش اُمور دنیوی و مادیات و متاع های زندگی محبوب و مورد علاقه و وسیله سکونت و آرامش انسان ها نباشند ، زینت بودن آن ها برای زمین معنایی ندارد .  ]

* وَ لَيسَ لِلدُّنيا إِلّا أَن تَغُرَّ بِزِينَتِها طالِبِيها مِمَّن أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ . وَ هذِهِ حَقيقَةُُ لاتَزالُ لائِحَةََ لِلإِنسانِ ، كُلَّما اِنعَطَفَ عَلَى ما مَرَّت عَلَيهِ مِن أَيّامِهِ السّالِفَةِ وَ ما جَرَت عَلَيهِ مِنَ الحَوادِثِ حُلوُها وَ مُرُّها وَجَدَها كَطائِفِِ فِي نَومَةِِ أو سِنَةِِ فِي مِثلِ يَومِِ [ مِنَ الأَیّامِ ] غَيرَ أَنَّ سُكرَ الهَوَى وَ التَّلَهِّي بِلَهوِ الدُّنيا لايَدَعُهُ أَن يَنتَبِهَ لِلحَقِّ فَيَتَّبِعَهُ لكِنّ لِلهِ سُبحانَهُ عَلَى الإِنسانِ يَومُُ لايَشغَلُهُ عَن مُشاهَدَةِ هذِهِ الحَقيقَةِ ، «شاغِلُُ» مِن زِينَةِ الدُّنيا وَ زُخرُفِها وَ هُوَ يَومُ المَوتِ كَما عَن عَلِيِِّ (عَلَیهِِ السَّلامُ) : «اَلنَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا .» وَ يَومُُ آخَرُ وَ هُوَ يَومُُ يُطوَي فِيهِ بَِساطُ الدُّنيا وَ زِينَتُها وَ يُقضَي عَلَى العالَمِ الإِنسانِيِّ بِالبَيدِ وَ الأِنقِراضِ .

 و ماهیّت دنیا  جز اين نیست که با مَظاهر و ظواهر و زر و زیورها  و زینت ها و جلوه های گوناگون خود ، طالبان و جویندگانش را که به تعبیر قرآن کریم گرایش و دلبستگی زمینی دارند و به دنیا چسبیده و دل داده اند و پیروی از هوی و هَوَس دارند گول می زند و  می فریبد .[...وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ . و او به پستی گرایید ، و از هوای نفس پیروی کرد. سوره اعراف آیه 176 .] و اين حقيقت همیشه براى انسان روشن و واضح است که هر وقت به ایام گذشته از عمر خود  با فراز و فرودها و حوادثِ شیرین و تلخی که در پی داشته نظر می اندازد و توجه می کند در می یابد که همه این ایام عمر با حوادث تلخ و شیرین و فراز و فرودهایش همچون رؤیایی در خواب و یا چُرتش در یک روزی از روزها بوده است و به عبارت دیگر  گويى همه اینها يك رؤيایی بوده كه در خواب و چُرت خود در روزی از روزها ديده و مى ‏بيند . ولی مَستى هوى و هَوَس و بازی و سرگرمى با لهو و لَعِب و بازیچه های دنیا و  امور مادى فریبنده دنيوى نمى ‏گذارد که انسان متوجه حق گردد تا از آن پيروى كند . ولی براى خدا روزى است كه در آن روز هیچ شاغلی از شَواغِلِ دُنیَوِی و هیچ اشتغالی از اشتغالات و بازی ها و سرگرمی های آن و هیچ چیزی ديگر از امور و زر و زیورهای عالَمِ طبیعت ، آدمى را به خود سرگرم و مشغول نمی سازد و اين دنيا و زَرق و بَرق هایش آدمى را از مشاهده این حقیقت یعنی »دیدن حق» باز نمى ‏دارد و آن روز ، روز مرگ است . روزی که مرگ فرا رسد و برخی از حجاب ها بالأِجبار مُرتفَع شود آنگاه آدمی حقیقت و یا حقایق انکار ناپذیری را مشاهده خواهد نمود همچنانكه از على (عَلَیهِِ السَّلامُ) در این باره نقل شده است كه فرمود  : اَلنَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا . مردم در خوابند و هنگامی که بمیرند تازه بیدار می شوند و از حقایق نادیده باخبر می گردند . (بِحارُ الأَنوار جلد4 ص43 . حدیث 18. - مَجموعه وَرّام بن اَبِی فِراس نَخَعی حِلّی که همان «تَنبیهُ الخَواطِرِ وَ نُزهَةُ النَّواظِرِ» است.  ج1 ص150-»)  . و روز ديگرى (که همان روز قیامت است) نيز خواهد آمد كه  در آن روز بساط و طومار دنيا و زینت هایش  بَر‏چيده می شود  و  و قضاء و حُکم حتمی الهی برای نابودی و انقراضِ جوامع بشری و عالَم انسانی محقَّق خواهد شد  و دیگر هیچ بشری و هیچ موجودی روی زمین باقی نمی ماند.

شعر :
عاقلا از مرگ تا کی غافلی

تا به کی بر عَیش دنیا مایلی

گوش دل بُگشا و بشنو این کلام

از لِسان حق که «اَلنّاسُ نِیام»

باید از این خواب خوش بیدار شد

سوی منزل با رفیقان یار شد
نیستی تا کی به فکر این سفر

کاین سفر دارد بسی خوف و خَطَر
عمر اگر چون نوح طولانی کنی

خویش را مَحبوس و زندانی کنی
گر خوری چون خِضر آب زندگی

 تا قیامت گر کنی پایندگی
گر به چرخ چارُمین بالا شوی

همدم خورشید چون عیسی شوی
عاقبت زهر اَجَل خواهی چشید

دست از این زندگی باید کشید
گر سلیمانی و گر اسکندری 

چون اَجَل آید ز موری کمتری
*******************

شعر :

کاروانِ زندگی منزل به منزل می رود

چیست تقدیر الهی ، عاقبت مرگ است مرگ

صحبت ما و مَنَت گوش فلک کر می کند

در دمِ آخِر نه آهی ، عاقبت مرگ است مرگ

یُونُسی در بطن ماهی یا که یُوسف بس عزیز

گر به زندان یا به چاهی، عاقبت مرگ است مرگ

ور سُلَیمان حِشمتی یا مور در مُلکِ خدا

گر بخواهی یا نخواهی عاقبت مرگ است مرگ

هر نَفَس از سینه خیزد هست دَقُّ البابِ  مرگ

نوبتت شام و صَباحی ، عاقبت مرگ است مرگ

هر که هستی هرچه هستی نکته ای آموزَمَت

نیست غیر از مرگ راهی عاقبت مرگ است مرگ

   (شعر از مهدی روحانی کاشمری)


*** وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ تَعالَى: «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ » غايَةُُ لِبَعثِهِم وَ اللّامُ لِتَعليلِ الغايَةِ وَ تَنطَبِقُ عَلَى ما مَرَّ مِنَ الغايَةِ فِي قَولِهِ : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . الکَهف . اَلآیَة 12.». وَ ذَكَرَ بَعضُهُم : أَنَّهُ بَعضُ الغايَةِ وُضِعَ مَوضِعَها لِاستِتباعِهِ لِسائِرِ آثارِ البَعثِ كَأَنَّهُ قيلَ لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم وَ يَنجَرُّ ذلِكَ إِلَى ظُهُورِ أَمرِهِم وَ انكِشافِ الآيَةِ وَ ظُهُورِ القُدرَةِ وَ هذا مَعَ عَدَمِ شاهِدِِ عَلَيهِ مِن جِهَةِ اللَّفظِ ، تَكَلُّفُُ ظاهِرُُ . وَ ذَكَرَ آخَرُونَ : أَنَّ اللّامَ فِي قَولِهِ : «لِيَتَسَاءلُوا » لِلعاقِبَةِ دُونَ الغايَةِ اِستِبعاداََ لِأَن يَكُونَ التَّساؤُلُ وَ هُوَ أَمرُُ هَيِّنُُ ، غايَةََ لِلبَعثِ وَ هُوَ آيَةُُ عَظيمَةُُ ، وَ فِيهِ أَنَّ جَعلَ اللّامَ لِلعاقِبَةِ لا يُجدِي نَفعاََ فِي دَفعِ مَا استَبعَدَهُ إِذ كَما لايَنبَغِي أَن يُجعَلَ أَمرُُ هَيِّنُُ ، غايَةََ مَطلُوبَةََ لِأمرِِ خَطيرِِ وَ آيَةِِ عَظيمَةِِ كَذلِكَ لايَحسُنُ ذِكرُ شَئِِ يَسيرِِ عاقِبَةََ لِأمرِِ ذِي بالِِ وَ آيَةِِ عَجيبَةِِ مُدهِشَةِِ ، عَلَى أَنَّكَ عَرَفتَ صِحَّةَ كَونِ التَّساؤُلِ عِلَّةََ غائِيَّةََ لِلبَعثِ آنِفاََ . وَ قَولُهُ : «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ» دَليلُُ عَلَى أَنَّ السّائِلَ عَن لَبثِهِم كانَ واحِداََ مِنهُم خاطَبَ الباقِينَ وَ سَأَلَهُم عَن مُدَّةِ لَبثِهِم فِي الكَهفِ نائِمِينَ وَ كَأَنَّ السّائِلَ اِستَشعَرَ طُولاََ فِي لَبثِهِم مِمّا وَجَدَهُ مِن لَوثَةِ النَّومِ الثَّقيلِ بَعدَ التَّيَقُّظِ فَقالَ : «كَمْ لَبِثْتُمْ» ؟. وَ قَولُهُ : قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» تَرَدَّدُوا فِي جَوابِهِم بَينَ اليَومِ وَ بَعضِ اليَومِ وَ كَأَنَّهُم بَنَوا اَلجَوابَ عَلَى ما شاهَدُوا مِن تَغَيُّرِ مَحَلِّ وُقُوعِ الشَّمسِ كَأَن أَخَذُوا فِي النَّومِ أَوائِلَ النَّهارِ وَ انتَبَهُوا فِي أَواسِطِهِ أَو أَواخِرِهِ ثُمَّ شَكُّوا فِي مُرُورِ اللَّيلِ عَلَيهِم فَيَكُونُ مَكثُهُم يَوماََ وَ عَدَمِ مُرُورِهِ فَيَكُونُ بَعضَ يَومِِ فَأَجابُوا بِالتَّرديدِ بَينَ يَومِِ وَ بَعضِ يَومِِ وَ هُوَ عَلَى أَيِّ حالِِ جَوابُُ واحِدُُ. وَ قَولُ بَعضِهِم : إِنَّ التَّرديدَ عَلَى هذا يَجِبُ أَن يَكُونَ بَينَ «بَعضِ يَومِِ» وَ «يَومِِ وَ بَعضِِ» لا بَينَ يَومِِ وَ بَعضِ يَومِِ فَالوَجهُ أَن يَكُونَ «أَو» لِلتَّفصيلِ لا لِلتَّرديدِ وَ المَعنَى قال بَعضُهُم: «لَبِثْنا يَوْماً» وَ قالَ بَعضُُ آخَرُ : لَبِثْنا  بَعْضَ يَوْمٍ. لا يُلتَفَتُ إِلَيهِ أَمّا أَوَّلاََ فَلِأَنَّ هذَا المَعنَى لايُتَلَقَّى مِن سِياقِ مِثلِ قَولِهِ : «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» اَلبَتَّةَ وَ قَد أَجابَ بِمِثلِهِ شَخصُُ واحِدُُ بِعَينِهِ  ،  قالَ تَعالَى: «قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»: اَلبَقَرَة: 259. وَ أَمّا ثانِياََ فَلِأَنَّ قَولَهُم: «لَبِثْنا يَوْماً» إِنَّما أَخَذُوهُ عَمَّا اِستَدَلُّوا بِهِ مِنَ الأُمُورِ المَشهُودَةِ لَهُم لِجَلالَةِ قَدرِهِم عَنِ التَّحَكُّم وَ التَّهَوُّسِ وَ المُجازَفَةِ وَ الأُمُورُ الخارِجِيَّةُ الَّتِي يَستَدِلُّ بِهَا الإِنسانُ وَ خاصَّةََ مَن نامَ ثُمَّ اِنتَبَهَ ، مِن شَمسِِ وَ ظِلِِّ وَ نُورِِ وَ ظُلمَةِِ وَ نَحوِ ذلِكَ لاتُشَخِّصُ مِقدارَ اليَومِ التّامِّ مِن غَيرِ زِيادَةِِ وَ نَقيصَةِِ سَواءُُ فِي ذلِكَ «اَلتَّرديدُ وَ التَّفصيلُ» فَالمُرادُ بِاليَوم ِ عَلَى أَيِّ حالِِ ما يَزيدُ عَلىَ لَيلَةِِ بِنَهارِها بَعضَ الزِّيادَةِ وَ هُوَ اِستِعمالُُ شائِعُُ .

* وَ قَولُهُ تَعالَى: «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ . اَلکَهف. اَلآیَة 19.» أَي : قالَ بَعضُُ آخَرُ مِنهُم رَدَّاََ عَلَى القائِلينَ «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» : «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» وَ لَو لَم يَكُن رَدّا ََ لَقالُوا «رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا» . وَ بِذلِكَ يَظهَرُ أَنَّ إِحالَةَ العِلمِ إِلَى اللهِ تَعالَى فِي قَولِهِم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ» لَيسَ لِمُجَرَّدِ مُراعاةِ حُسنِ الأَدَبِ كَما قِيلَ بَل لِبَيانِ حَقيقَةِِ مِن حَقائِقِ مَعارِفِ التَّوحيدِ وَ هِيَ أَنَّ العِلمَ بِحَقيقَةِ مَعنَى الكَلِمَةِ لَيسَ إِلّا لِلهِ سُبحانَهُ فَأِنَّ الإِنسانَ مَحجُوبُُ عَمّا وَراءَ نَفسِهِ لايَملِكُ بِأِذنِ اللهِ إِلّا نَفسَهُ وَ لايُحيطُ إِلّا بِها وَ إِنَّما يَحصُلُ لَهُ مِنَ العِلمِ بِما هُوَ خارِجُُ عَن نَفسِهِ ما دَلَّت عَلَيهِ الأَماراتُ الخارِجِيَّةُ وَ بِمِقدارِ ما يَنكَشِفُ بِها وَ أَمَّا الإِحاطَةُ بِعَينِ الأَشياءِ وَ نَفسِ الحَوادِثِ وَ هُوَ العِلمُ حَقيقَةََ فَإِنَّما هُوَ لِلهِ سُبحانَهُ اَلمُحيطِ بِكُلِّ شَئیِِ ، اَلشَّهيدِ عَلَى كُلِّ شَئیِِ وَ الآياتُ الدّالَّةُ عَلَى هذِهِ الحَقيقَةِ لاتُحصَى . فَلَيسَ لِلمُوَحِّدِ العارِفِ بِمَقامِ رَبِّهِ إِلّا أَن يُسَلِّمَ الأَمرَ لَهُ وَ يَنسِبُ العِلمَ إِلَيهِ وَ لايُسنِدُ إِلَى نَفسِهِ شَيئاََ مِنَ الكَمالِ كَالعِلمِ وَ القُدرَةِ إِلّا مَا اضطُرَّ إِلَيهِ فَيَبدَأُ بِرَبِّهِ فَيَنسِبُ إِلَيهِ حَقيقَةَ الكَمالِ ثُمَّ لِنَفسِهِ ما مَلَّكَهُ اللهُ إِيّاهُ وَ أَذِنَ لَهُ فِيهِ كَما قالَ : «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»: اَلعَلَق: 5. وَ قالَ : «قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا»: اَلبَقَرَة: 32. إِلَى آياتِِ أُخرَی كَثيرَةِِ. وَ يَظهَرُ بِذلِكَ أَنَّ القائِلينَ مِنهُم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» كانُوا أَعلَى كَعباََ فِي مَقامِ المَعرِفَةِ مِنَ القائِلينَ  «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» وَ لَم يُريدُوا بِقَولِهِم هذا مُجَرَّدَ إِظهارِ الأَدَبِ وَ إِلّا لَقالُوا : «رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا» وَ لَم يَكُونُوا أَحَدَ الحِزبَينِ اللَّذَينِ أَشارَ سُبحانَهُ إِلَيهِما بِقَولِهِ فِيما سَبَقَ: «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً. اَلکَهف.اَلآیَة12.» فَإِنَّ إِظهارَ الأَدَبِ لايُسَمَّى قَولاََ وَ إِحصاءََ وَ لَا الآتِي بِهِ ذا قَولِِ وَ إِحصاءِِ. وَ الظّاهِرُ أَنَّ القائِلينَ مِنهُم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» غَيرُ القائِلينَ : «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» فَإِنَّ السِّياقَ سِياقُ المُحاوَرَةِ وَ المُجاوَبَةِ كَما قِيلَ وَ لازِمُهُ كَونَ المُتَكَلِّمينَ ثانِياََ غَيرَ المُتَكَلِّمينَ أَوَّلاََ وَ لَو كانُوا هُمُ الأَوَّلينَ بِأَعيانِهِم لَكانَ مِن حَقِّ الكَلامِ أَن يُقالَ : «ثُمَّ قالُوا رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا» بَدَلَ قَولِهِ : «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ » إِلَخ . وَ مِن هُنا يُستَفادُ أَنَّ القَومَ كانُوا سَبعَةََ أَو أَزيَدَ إِذ قَد وَقَعَ فِي حِكايَةِ مُحاوَرَتِهِم «قالَ» مَرَّةََ وَ «قالُوا» مَرَّتَينِ وَ أَقَلُّ الجَمعِ ثَلاثَةُُ فَقَد كانُوا لایَقِلُّ عَدَدُهُم مِن سَبعَةِِ .
* وَ قَولُهُ تَعالَى: «فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ . اَلکَهف.اَلآیَة 19.» مِن تَتِمَّةِ المُحاوَرَةِ وَ فِيهِ أَمرُُ أَو عَرضُُ لَهُم أَن يُرسِلُوا رَسُولاََ مِنهُم إِلَى المَدينَةِ لِيَشتَريَ لَهُم طَعاماََ يَتَغَذَُّونَ بِهِ وَ الضَّميرُ فِي « أَيُّهَا » راجِعُُ إِلَى المَدينَةِ وَ المُرادُ بِها أَهلُها مِنَ الكَسَبَةِ ، اِستِخداماََ . وَ زَكاءُ الطَّعامِ [ زَكاةُ الطَّعامِ ، اَلمُستفادَةُ مِن«أَزْكَى طَعَاماً» ] كَونُهُ طَيِّباََ وَ قَيلَ : كَونُهُ حَلالاََ وَ قِيلَ : كَونُهُ طاهِراََ وَ وُرُودُهُ بِصيغَةِ أَفعَلِ التَّفضيلِ «أَزْكَى طَعَاماً» لايَخلُو مِن إِشعارِِ بِالمَعنَى الأَوَّلِ . وَ الضَّميرُ فِي «مِنْهُ» لِلطَّعامِ اَلمَفهُومِ مِنَ الكَلامِ وَ قِيلَ : لِلأَزكَى طَعاماََ وَ «مِنْ» لِلأِبتِداءِ أَوِ التَّبعيضِ . أَي : لِيَأتِكُم مِن ذلِكَ الطَّعامِ الأَزكَى بِرِزقِِ تَرتَزِقُونَ بِهِ ، وَ َ قِيلَ : اَلضَّميرُ لِلوَرِقِ وَ «مِنْ» لِلبَدَلِیَّةِ وَ هُوَ بَعيدُُ لِأِحواجِهِ إِلَى تَقديرِ ضَميرِِ آخَرَ يَرجِعُ إِلَى [ کَلِمَةِ «الطََّعامِ» فِی ] الجُملَةِ السّابِقَةِ  [ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً ] وَ كَونِهِ ضميرَ التَّذكيرِ وَ قَد أُشيرَ إِلَى الوَرِقِ بِلَفظِ  التَّأنيثِ مِن قَبلُ  .
وَ قَولُهُ تَعالَى : «وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. اَلکَهف.اَلآیَة.19.» اَلتَّلَطُّفُ : إِعمالُ اللُّطفِ و َ الرِّفقِ وَ إِظهارُهُ فَقَولُهُ : « وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» عَطفُُ تَفسيرِيُُّ لَهُ وَ المُرادُ عَلَى ما يُعطِيهِ السِّياقُ : لِيَتَكَلَّفِ اللُّطفَ مَعَ أَهلِ المَدينَةِ فِي ذَهابِهِ وَ مَجيئِهِ وَ مُعامَلَتِهِ لَهُم كَي لايَقَعَ خُصُومَةُُ أَو مُنازَعَةُُ لِتُؤَدِّيَ إِلَى مَعرِفَتِهِم بِحالِكُم وَ إِشعارِهِم بِكُم وَ قِيلَ : اَلمَعنَى :  لِيَتَكَلَّفِ اللُّطفَ فِي المُعامَلَةِ وَ إِطلاقُ الكَلامِ يَدفَعُهُ .

                          [ متن عربی تفسیر اَلمیزان جلد 13 ص276 تا ص279 . ]


* وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ تَعالَى: «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ » غايَةُُ لِبَعثِهِم وَ اللّامُ لِتَعليلِ الغايَةِ وَ تَنطَبِقُ عَلَى ما مَرَّ مِنَ الغايَةِ فِي قَولِهِ : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . اَلکَهف . اَلآیَة 12.»

از مطالب گذشته ظاهر و روشن شد که قول خداوند مُتعال در آیه 19 از سوره کهف که فرمود : «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ»  این جمله ، غایت برای بعث و بیدار کردن اصحاب کهف می باشد و به عبارت دیگر هدف و غایتِ بیدار کردن اصحاب کهف برای آن بود : تا از يکديگر در باره وضعیت و چگونگی و مدّت زمانِ خوابشان از یکدیگر سؤال کنند . و لام در «يَتَسَاءلُوا» برای تعلیلِ غایت است و غایت را می رساند . و اين غايت نیز با غايتى كه در آیه 12 از سوره کهف :  «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً .» آمده بود منطبق می باشد و انطباقش به این صورت است که آیه «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ...» در واقع غایت برای جمله «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» است و قبلا نیز بیان شد که منظور و مراد از تَسائُل و پرسش از یکدیکر  در آیه 19 از سوره کهف ، صِرفا پرسش و سؤال در باره مدت زمان خوابشان نبوده است بلکه بنابراینکه لام در «لِيَتَسَاءلُوا» برای غایت باشد ، غایتِ متوسِّط و میانی بَعث و بیدار کردن اصحاب کهف از خواب طولانی ،همین تسائُل و سؤال و جواب بوده و این تسائُل هم برای غایتی دیگر که همان اِحصاءِ و شمارش مدت زمان خواب طولانی(أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً) بوده است ، می باشد تا معلوم شود که از میان اصحاب کهف کدامیک از آنها بطور دقیق مدت زمان را اِحصاء می کند  و روشن گردد که آن کسی که بطور دقیق اِحصاء می کند کسی است که در طول این مدتِ خواب (309 سال قمری) ، همه مسائل و حقایق را می داند و آگاه بوده است و از کمالات بالاتری برخوردار است و آنگاه همه این مراحل و پرسش و پاسخ ها و احصاء کردن ها نیز برای غایتِ بالاتر و مهم تری که همان مَسئله توحید و مَعاد و امور تربیتی و مَسئله اِبتلاء و اِمتحان الهی بوده است ،  می باشد .


* وَ ذَكَرَ بَعضُهُم : أَنَّهُ بَعضُ الغايَةِ وُضِعَ مَوضِعَها لِاستِتباعِهِ لِسائِرِ آثارِ البَعثِ كَأَنَّهُ قيلَ «لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم» وَ يَنجَرُّ ذلِكَ إِلَى ظُهُورِ أَمرِهِم وَ انكِشافِ الآيَةِ وَ ظُهُورِ القُدرَةِ  وَ هذا  ، مَعَ عَدَمِ شاهِدِِ عَلَيهِ مِن جِهَةِ اللَّفظِ ، تَكَلُّفُُ ظاهِرُُ .

بعضى از مُفسِّرین [مثل سیّد مَحمود شَهابُ الدّین اَفَندی آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى در ج 15 ، ص 229 و تفسير فخر رازى، ج 21، ص 102.] گفته ‏اند : تسائُل در جمله «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» به عنوان بَعضُ الغايَةِ و یکی از غایات است  که جایگزین سائر غایات و دیگر آثار بعث می باشد نه اینکه غایت منحصر تلقّی گردد و به عبارت دیگر جمله مورد بحث  یعنی:«لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» بعضى از غايت  بجاى سائرِ غايات قرار گرفته است يعنى مساله تسائُل و پُرسش از يكديگر ، غايتِ منحصر نمی باشد  بلكه غايت هاى ديگرى نيز هست  که خود به خود به دنبال این غايتِ مذکور (تَسائُل) مترتِّب می گردند . گویا در آیه 19 از سوره کهف ، جمله «لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم» برای این گفته شده و مطرح شده است تا «تسائُل بین اصحاب کهف» منجرّ به ظهور و آشکار شدن حقایق دیگری شود . مثلا از راه تسائُل و پرسش و پاسخ بین خود به این حقائق نیز پی ببرند : 1-  حقیقت مطلب برای آنها در رابطه با مسئله خوابشان آشکار و روشن شود و متوجه شوند که چقدر در خواب بوده اند. 2-  برای آنها روشن گردد که خواب طولانی آنها و بیدارشدن از آن خواب ، آیه ای از آیات الهی بوده است . 3-   قدرت و عظمتِ خداوند برای آنها ظهور بیشتری پیدا کند . 4- مَسئله توحید و مَعاد برای آنها بیشتر روشن گردد 5- از این ماجرای خواب طولانی و بیداریشان بدانند و متوجه شوند كه :  أَنَّ طُولَ الزَّمانِ وَ قِصَرِهِ لَيسَ بِذاكَ الَّذي يُميتُ حَقاََ أَو يُحيِي باطِلاََ(اَلمیزان ج13 ص275) . طولانی بودن و یا کوتاه بودنِ زمان و دوران و  روزگار ( کفر و باطل) چنان نيست كه بتواند حقى را بميراند يا باطلى را زنده كند . 6-  تَسائُل برای آن است تا معلوم شود که از میان اصحاب کهف کدامیک از آنها بطور دقیق مدت زمان را اِحصاء می کند  و روشن گردد که آن کسی که بطور دقیق اِحصاء می کند کسی است که در طول این مدتِ خواب (309 سال قمری) ، همه مسائل و حقایق را می داند و آگاه بوده است و از کمالات بالاتری برخوردار است ...  و ... . مرحوم علامه طباطبایی در ردّ این نظر( که «تسائُل» جایگزین سائر غایات است) می فرماید : این تفسیر ، تکلُّفِ آشکار و بدون دلیل سخن گفتن است و علاوه بر این از ظاهر لفظ آيه  شاهد و دليلى بر اين تفسير نیز وجود ندارد . ولی باید توجه داشت که این سخن علامه  خالی از اشکال نیست زیرا که منعی وجود ندارد که جمله «لِيَتَسائَلُوا بَينَهُم» بیانگر سائر غایات و آثار باشد و از کلام خود علامه در عبارات قبلی و بعدی نیز فهمیده می شود که «تَسائُل» نمی تواند غایتِ منحصر برای بعث و بیدار شدن اصحاب کهف باشد . مثلا مرحوم علامه طباطبایی در جلد 13 صفحه 276 از اَلمیزان چنین فرمودند : وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ تَعالَى: «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ » غايَةُُ لِبَعثِهِم وَ اللّامُ لِتَعليلِ الغايَةِ وَ تَنطَبِقُ عَلَى ما مَرَّ مِنَ الغايَةِ فِي قَولِهِ : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . اَلکَهف . اَلآیَة 12.» یعنی از مطالب گذشته ظاهر و روشن شد که قول خداوند مُتعال در آیه 19 از سوره کهف که فرمود : «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ»  این جمله ، غایت برای بعث و بیدار کردن یا بیدار شدن اصحاب کهف می باشد و به عبارت دیگر هدف و غایتِ بیدار کردن اصحاب کهف برای آن بود : تا از يکديگر در باره وضعیت و چگونگی و مدّت زمانِ خوابشان از یکدیگر سؤال کنند . و لام در «يَتَسَاءلُوا» برای تعلیلِ غایت است و غایت را می رساند . و اين غايت نیز با غايتى كه در آیه 12 از سوره کهف :  «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً .» آمده بود منطبق می باشد  و انطباقش به این صورت است که آیه «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ...» در واقع غایت برای جمله «لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» است . پس در اینجا ملاحظه می شود  مسئله انطباقی که مرحوم علامه در این عبارت مطرح می کند نشان می دهد که «تَسائُل» نمی تواند غایت منحصر برای بعث باشد بلکه می تواند بیانگر غایات و آثار دیگر نیز باشد  .

* وَ ذَكَرَ آخَرُونَ : أَنَّ اللّامَ فِي قَولِهِ : «لِيَتَسَاءلُوا » لِلعاقِبَةِ دُونَ الغايَةِ اِستِبعاداََ لِأَن يَكُونَ التَّساؤُلُ وَ هُوَ أَمرُُ هَيِّنُُ ، غايَةََ لِلبَعثِ وَ هُوَ آيَةُُ عَظيمَةُُ ، وَ فِيهِ أَنَّ جَعلَ اللّامَ لِلعاقِبَةِ لا يُجدِي «نَفعاََ» فِي دَفعِ مَا استَبعَدَهُ إِذ كَما لايَنبَغِي أَن يُجعَلَ أَمرُُ هَيِّنُُ ، غايَةََ مَطلُوبَةََ لِأمرِِ خَطيرِِ وَ آيَةِِ عَظيمَةِِ ، كَذلِكَ لايَحسُنُ ذِكرُ شَئِِ يَسيرِِ عاقِبَةََ لِأمرِِ ذِي بالِِ وَ آيَةِِ عَجيبَةِِ مُدهِشَةِِ ، عَلَى أَنَّكَ عَرَفتَ صِحَّةَ كَونِ التَّساؤُلِ عِلَّةََ غائِيَّةََ لِلبَعثِ آنِفاََ

بعضى ديگر از مفسِّرین ذکر کرده اند که  لام در جمله «لِيَتَسَاءلُوا» لام عاقبت و نتیجه است  نه لام غايت  و هدف . به این معنا که «تَسائُل» نتیجه طبیعی و قهریِ بیدار شدن و یا بیدار کردن از خواب طولانی اصحاب کهف بوده است نه اینکه بعث و بیدار کردن اصحاب آنها به قصد و به منظور تَسائُل و سؤال از یکدیگر باشد ، چون اِستبعاد كرده ‏اند و بعید دانسته اند از اينكه تَسائُل و پرسش و پاسخ از یکدیگر كه يك مساله آسان و عادی و ساده و  پيش پا افتاده است هدف و غایت از بعث و بیدارکردن یا بیدار شدن اصحاب كهف بوده باشد در حالی که اصل قصّه و ماجرای اصحاب کهف و جریان بیدار شدن آنها بعد از خواب طولانی (309 سال قمری) یکی از آیات و معجزاتِ بزرگ و عظیم الهی است .  در این مطلبی که برخی از مفسرین ذکر کردند که لامِ در «لِيَتَسَاءلُوا» برای عاقبت است نه غایت ، ایراد و اشکال وجود دارد . اشکالش این است که قرار دادن لام برای عاقبت ، نفعی در نفی آنچه که از آن استبعاد کرده اند ندارد و به عبارت دیگر به فرض كه لامِ در«لِيَتَسَاءلُوا» لامِ عاقبت باشد نه لامِ غایت باز هم استبعاد به حال خود باقى است زیرا همانطور كه شایسته نیست يك چیز ساده و آسان و پيش پا افتاده ، هدف و غایتِ از یک امر خطیر همانند جریان خواب و بیدارشدن اصحاب کهف که از آیات  و معجزات عظیم و بزرگ و شگفت انگیز و دهشتناک و وحشتناک الهی است ،  باشد  همچنین نیکو و شایسته نیست که یک مسئله ساده و عادی و پیش پا افتاده ، عاقبت و نتیجه برای چنین امر مهم و عظیمی قرار داده شود . علاوه بر این شما  آنِفاََ و به تازگی و چند سطر و نیز چند صفحه پیش صحّت و صحیح بودن «تَسائُل» به عنوان علت غائی براى ماجرای بعث و بیدارشدن اصحاب كهف را به خوبی دانستید و فهمیدید که اگر لامِ در جمله «لِيَتَسَاءلُوا» برای غایت باشد هيچ استبعاد و بُعدی و اشکالی نداشته و ندارد .

** توضیحی در باره لام غایت و لام عاقبت : کلمه و حرف «لِ» به معنای «برای» است . در کتاب «مُغنِی اللَّبیب» از جَمالُ الدّین اِبن هِشام انصاری در باب اوّل ص 275 برای لامِ جارَّه «لِ» 22 معنی ذکر کرده است که از میان این معانی با فروعاتی که دارد ذکری از لامِ غایت نشده است در حالی که یکی از معانی لام ، غایت می باشد ولی از لامِ عاقبت که به آن «لامُ الصَّیرُورَة» و یا «لامُ المَآل» می گویند یاد شده است .  در کتاب «مُغنِی اللَّبیب»  باب اوّل ص282 در باره لامِ عاقبت چنین آمده است : اَلسّابِعُ عَشَرَ : اَلصَّیرُورَةُ وَ تُسَمَّی لامَ العاقِبَةِ وَ لامَ المَآلِ ، نَحوُ :  فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً . سوره قَصَص آیه 8 . هفدهمین معنای لام ، معنای صیرورت  و منتهی شدن و گردیدن و شدن است که به آن لام عاقبت و نتیجه و لامُ المآل و سرانجام می گویند .

لام غایت یا هدف در جایی و در موردی بکار می رود و استعمال می شود که آن چیز ، مورد نظر و مورد توجه و قصد و نیّت  و هدف باشد  و به عبارت دیگر مقصود و منظور نظر و مطلوب و محبوب باشد . مثل : «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ .  این کتابی است که بر تو نازل کردیم ، تا مردم را از تاریکیهای شرک و ظلم و جهل ، به سوی روشنایی (ایمان و عدل و آگاهی ، ) بفرمان پروردگارشان در آوری» . لام در«لِتُخْرِجَ النَّاسَ» در این آیه شریفه برای غایت است نه عاقبت  یعنی هدایت مردم و انسان ها مطلوب و محبوب خداوند است ولی لامِ عاقبت در جایی بکار می رود که آن چیز از اول مورد نظر و قصد و هدف نیست بلکه خود بخود و قهرا به دنبال کار و عمل حاصل می شود و به اصطلاح نتیجه و عاقبت عمل است  . مثل : فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً .( هنگامی که مادرِ موسی بفرمان خدا او را به دریا افکند ) خاندان فرعون او را از آب گرفتند ، تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد! . سوره قَصَص آیه 8 . لامِ در «لِيَکُونَ» برای عاقبت است نه غایت  .  در اینجا هدف و قصد  فرعون و فرعونیان این نبود که  موسی «ع» را از آب بگیرند تا مایه حُزن و  ناراحتی و غم و اندوه آنان گردد بلکه نتیجه طبیعی و قهری این عمل چنین است که سبب ناخوشایندی و ناراحتی  آنها می شود . مثال دیگر برای لام عاقبت : وَ کَذلِکَ جَعَلْنا في‏ کُلِّ قَرْيَةٍ أَکابِرَ مُجْرِميها لِيَمْکُرُوا فيها وَ ما يَمْکُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ . و ( نیز ) این گونه در هر شهر و آبادی ، بزرگان گنهکاری قرار دادیم ( افرادی که همه گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم اما آنها سوء استفاده کرده ، و راه خطا پیش گرفتند ) و سرانجام کارشان این شد که به مکر ( و فریب مردم ) پرداختند ولی تنها خودشان را فریب می دهند و نمی فهمند . سوره اَنعام آیه 123 .لامِ در «لِيَمْکُرُوا فيها» برای عاقبت است نه غایت  یعنی سرانجام و عاقبت و نتیجه کارها و اعمالشان نیرنگ و مکر است .

* وَ قَولُهُ : «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ. اَلکَهف. الآیَة19.» دَليلُُ عَلَى أَنَّ السّائِلَ عَن لَبثِهِم كانَ واحِداََ مِنهُم خاطَبَ الباقِينَ وَ سَأَلَهُم عَن مُدَّةِ لَبثِهِم فِي الكَهفِ نائِمِينَ وَ كَأَنَّ السّائِلَ اِستَشعَرَ طُولاََ فِي لَبثِهِم مِمّا وَجَدَهُ مِن لَوثَةِ النَّومِ الثَّقيلِ بَعدَ التَّيَقُّظِ فَقالَ : «كَمْ لَبِثْتُمْ»؟. وَ قَولُهُ : قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» تَرَدَّدُوا فِي جَوابِهِم بَينَ اليَومِ وَ بَعضِ اليَومِ وَ كَأَنَّهُم بَنَوا اَلجَوابَ عَلَى ما شاهَدُوا مِن تَغَيُّرِ مَحَلِّ وُقُوعِ الشَّمسِ كَأَن أَخَذُوا فِي النَّومِ أَوائِلَ النَّهارِ وَ انتَبَهُوا فِي أَواسِطِهِ أَو أَواخِرِهِ ثُمَّ شَكُّوا فِي مُرُورِ اللَّيلِ عَلَيهِم فَيَكُونُ مَكثُهُم يَوماََ وَ عَدَمِ مُرُورِهِ فَيَكُونُ بَعضَ يَومِِ فَأَجابُوا بِالتَّرديدِ بَينَ يَومِِ وَ بَعضِ يَومِِ وَ هُوَ عَلَى أَيِّ حالِِ جَوابُُ واحِدُُ. وَ قَولُ بَعضِهِم : إِنَّ التَّرديدَ عَلَى هذا يَجِبُ أَن يَكُونَ بَينَ «بَعضِ يَومِِ» وَ «يَومِِ وَ بَعضِِ» لا بَينَ يَومِِ وَ بَعضِ يَومِِ فَالوَجهُ أَن يَكُونَ «أَو» لِلتَّفصيلِ لا لِلتَّرديدِ وَ المَعنَى قال بَعضُهُم: «لَبِثْنا يَوْماً» وَ قالَ بَعضُُ آخَرُ : لَبِثْنا  بَعْضَ يَوْمٍ. لا يُلتَفَتُ إِلَيهِ أَمّا أَوَّلاََ فَلِأَنَّ هذَا المَعنَى لايُتَلَقَّى مِن سِياقِ مِثلِ قَولِهِ : «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» اَلبَتَّةَ وَ قَد أَجابَ بِمِثلِهِ شَخصُُ واحِدُُ بِعَينِهِ  ،  قالَ تَعالَى: «قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»: اَلبَقَرَة: 259. وَ أَمّا ثانِياََ فَلِأَنَّ قَولَهُم: «لَبِثْنا يَوْماً» إِنَّما أَخَذُوهُ عَمَّا اِستَدَلُّوا بِهِ مِنَ الأُمُورِ المَشهُودَةِ لَهُم لِجَلالَةِ قَدرِهِم عَنِ التَّحَكُّم وَ التَّهَوُّسِ وَ المُجازَفَةِ وَ الأُمُورُ الخارِجِيَّةُ الَّتِي يَستَدِلُّ بِهَا الإِنسانُ وَ خاصَّةََ مَن نامَ ثُمَّ اِنتَبَهَ ، مِن شَمسِِ وَ ظِلِِّ وَ نُورِِ وَ ظُلمَةِِ وَ نَحوِ ذلِكَ لاتُشَخِّصُ مِقدارَ اليَومِ التّامِّ مِن غَيرِ زِيادَةِِ وَ نَقيصَةِِ سَواءُُ فِي ذلِكَ [فِی قَولِهِم : لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ] «اَلتَّرديدُ وَ التَّفصيلُ» فَالمُرادُ بِاليَوم ِ عَلَى أَيِّ حالِِ ما يَزيدُ عَلىَ لَيلَةِِ بِنَهارِها بَعضَ الزِّيادَةِ وَ هُوَ اِستِعمالُُ شائِعُُ .

این جمله از آیه 19 از سوره کهف که فرمود : «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ» دليل و بیانگر آن است که سؤال کننده که از مدّت زمان خواب و درنگ آنها (اصحاب کهف) در غار سؤال می کند ، در واقع خودش یکی از آنها بوده که بقیّه و دیگران را مخاطب قرار داده و از آنها در باره مدّت زمان خوابشان سؤال کرده است که : «كَمْ لَبِثْتُمْ؟!» : چه مدت در غار خوابیده اید ؟! و گويا سائل و سؤال کننده ، طولانى بودن مدّت مَكث و خواب را از آن لَوثَه و ناخوشایندی و كسالتى  كه معمولا بعد از بیداری از خوابهاى طولانى و سنگین به آدمى دست مى ‏دهد در خود اِستِشعار و درک و احساس کرده است  لذا حدّ اقلّ به شك افتاده و از سائر همراهان خود پرسيده است که : «كَمْ لَبِثْتُمْ» : چقدر در غار درنگ کردید و خوابیدید ؟!! . و دیگران در پاسخ به این سؤال با تردید جواب دادند و  گفتند: «قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»: گفتند يك روز يا بعضى از يك روز در خواب بودیم ،

و گويا مبنای پاسخ آنها بر این اساس  بوده  که دیدند محلّ و مکان واقع شدن خورشید در آسمان از آن لحظه ای که وارد غار شدند و  به خواب رفته بودند تغيير كرده است . مثل اینکه شروعِ خوابشان اوائل روز (فرضاََ ساعت شش صبح) بوده است و  وقتى بيدار شدند ديدند آفتاب و خورشید در اواسط  روز(12 ظهر) و يا اواخر آن(شش عصر و نزدیکی های غروب) است ، آنگاه شك كردند که آیا در حین خواب ، شبی هم بر آنها گذشته است تا در نتيجه خوابشان «يك روز» طول كشيده باشد و يا  اینکه چنين نبوده است  و در نتيجه «نیمی از  روز» را در خواب بوده‏ اند . روی این جهت در پاسخ به پرسشِ آن سائل با تردید و شک جواب دادند و گفتند : «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» : يك روز یا نیمی از یک روز در خواب بودیم . و به هر حال با توضیحاتی که داده شد معلوم می شود جوابى كه با جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»دادند در واقع يك جواب محسوب می شود نه دو جواب و به عبارت دیگر این جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» برای تفصیل و بیانگر دو پاسخ از ناحیه دو فرد یا دو گروه نیست بلکه برای تردید است و بیانگر یک پاسخ از طرف یک فرد یا یک گروه می باشدو قول بعضى از مُفسِّرين [مثل شَهابُ الدّین آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى، ج 15، ص 229، به نقل از اَبُوحَيّان اَندُلُسی صاحب کتاب «اَلبَحرُ المُحیطُ فِی تَفسیرِ القُرآنِ»] که گفته‏ اند : اگر بنا باشد که این جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» یک جواب باشد نه دو جواب بنابراین واجب است که تردید بین « نیمی از روز» و «یک روز و نیم» باشد نه اینکه تردید بین «یک روز» و «نصف روز» باشد !  پس وجه و دلیل اینکه پاسخ به سؤال با عبارت «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» آورده شده و دَوَران امر بین «یک روز» و «نصف روز» قرار داده شده نه بین «یک روز و نیم» و «نصف روز» ، آن است که «أَوْ» برای تفصیل است نه تردید . پس این جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»که با «أَوْ» همراه است در واقع دو جواب است نه یک جواب و دو جواب بودن هم به این صورت است که در پاسخ به سؤال سائل ، عده ای گفتند : «لَبِثْنا يَوْماً» : یک روز درنگ کردیم و خوابیدیم و برخی دیگر گفتند : لَبِثْنا  بَعْضَ يَوْمٍ : نصف روز خوابیدیم . ( این قول برخی از مفسِّرین)  به دو علت قابل پذیرش نیست و التفات و توجّهی به آن نمی شود :

اولا براى اينكه مُسلَّماََ از سياق جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» به هيچ وجه چنين معنايى (که دو جواب و به نحو تفصیل باشد)  تَلقّی و استفاده نمى‏ شود  و بعلاوه  در سوره بقره آیه 259  همانند اين عبارت  از یک شخصِ معیَّن در پاسخ به سؤال آمده است و وقتی که خداوند از او سؤال کرد : «قالَ کَمْ لَبِثْتَ ؟!» چند سال درنگ کردی ؟  جواب داد  : «قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» : گفت یک روز  یا نصف روز درنگ کردم . واضح و روشن است که در آن عبارت معنا ندارد که كلمه «أَوْ» براى تفصيل و جواب از ناحیه دو نفر باشد زیرا در این آیه شریفه ماجرای یک نفر(یعنی عُزَیر از پیامبران بنی اسرائیل) است نه چند نفر . این قضیه در سوره بقره آیه 259 چنین آمده است :   [ أَوْ کَالَّذي مَرَّ عَلي‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّي يُحْيي‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلي‏ طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلي‏ حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَي الْعِظامِ کَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلي‏ کُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ. یا همانند کسی (یعنی عُزَیر از پیامبران بنی اسرائیل) که از کنار یک آبادی  ویران شده  عبور کرد ، در حالی که دیوارهای آن ، به روی سقفها فرو ریخته بود ، ( و اَجساد و استخوانهای اهل آن ، در هر سو پراکنده بود او با خود ) گفت: «چگونه خدا اینها را پس از مرگ ، زنده می کند؟!» ( در این هنگام ، ) خدا او را یکصد سال میراند سپس زنده کرد و به او گفت: «چقدر درنگ کردی؟» گفت: «یک روز یا بخشی از یک روز.» فرمود: «نه ، بلکه یکصد سال درنگ کردی! نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود ( که همراه داشتی ، با گذشت سالها ) هیچ گونه تغییری نیافته است! ( خدایی که یک چنین مواد فاسدشدنی را در طول این مدت ، حفظ کرده ، بر همه چیز قادر است! ) ولی به اُلاغ خود نگاه کن ( که چگونه از هم متلاشی شده است! این زنده شدن تو پس از مرگ ، هم برای اطمینان خاطر توست ، و هم ) برای اینکه تو را نشانه ای برای مردم ( در مورد مَعاد و روز رستاخیز ) قرار دهیم. ( اکنون ) به استخوانهای مَرکَب سواری خود نگاه کن که چگونه آنها را برداشته ، به هم پیوند می دهیم  و گوشت بر آن می پوشانیم!» هنگامی که  این حقایق  بر او آشکار شد ، گفت: «می دانم خدا بر هر کاری توانا است».] .

البته می توان  در اینجا به مرحوم علامه طباطبایی اشکال کرد که همانطور که نظیر عبارت«لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» در سوره بقره آیه 259 آمده و دالّ بر یک جواب است همچنین نظیر آن عبارت در سوره مؤمنون آیه 113  چنین آمده است : «قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» که با شواهد و قرائنی  که در سائر آیات در قرآن وجود دارد ، فهمیده می شود که مراد از آن دو جواب و به نحو تفصیل است نه یک جواب و به نه تردید!! در سوره مؤمنون سؤال و جواب بدینگونه آمده است : قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنينَ(آیه 112) قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ(آیه 113) : سپس خداوند متعال به کافران مى گوید: شما در گورهایتان  چه مدت ماندید ؟ *  مى گویند: یک روز یا نیمی از روز را در آن جا به سر بردیم ، دقیقا مدت آن را نمى دانیم ، از فرشتگانِ شمارش کننده بپرس .

و ثانيا ، اينكه عده ای از  اصحاب كهف در پاسخ به سؤال به نحو تردید جواب دادند و گفتند :لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ : یک روز یا نصف روز در خواب بودیم ، این تردیدشان ناشى از استدلالی بوده که از شواهد و قرائنِ مَحسوس و مشهود گرفتند نه اینکه بدون دلیل و از روی میل و هَوَس چیزی گفته باشند  و چنين انسان هایی شأن و قَدر و منزلتشان اجلّ و بزرگتر از اين است كه از روى تَحَكُّم و بدون دلیل و تَهَوُّس  و هَوى و هَوَس و گزافه‏ گويى سخنی بگویند . و شواهد و قرائن خارجى از قبيل آفتاب و سايه و نور و ظلمت و امثال آن كه انسان به وسيله آن استدلال مى ‏كند مخصوصاََ كسانى(مثل اصحاب کهف) كه تازه از خواب برخاسته‏ اند امورى نيست كه مقدار دقيق زمانى كه به خواب رفته‏ اند را بدون کم و زیاد مشخص سازد ، لذا اصحاب کهف هم از روی همین شواهد و قرائن  جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» را به نحو تردید بیان کردند . حال چه  ما كلمه  و حرفِ «أَوْ» در کلامشان «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» را براى ترديد بدانيم يا براى تفصيل تفاوتی ایجاد نمی کند و اطلاق کلمه «يَوْم» بر بیشتر از یک شبانه روز هم  صحیح و هم شایع می باشد . [ فَالمُرادُ بِاليَوم ِ عَلَى أَيِّ حالِِ ما يَزيدُ عَلىَ لَيلَةِِ بِنَهارِها بَعضَ الزِّيادَةِ وَ هُوَ اِستِعمالُُ شائِعُُ  ] . پس  به هر حال  مقصود از كلمه «يَوْم» زيادتر از يك شبانه روز است ، و استعمال كلمه «يك روز» در «يك روز و اندى» نیز  شايع و صحیح  است و تازگى ندارد .

* وَ قَولُهُ تَعالَى: «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ . اَلکَهف. اَلآیَة 19.» أَي : قالَ بَعضُُ آخَرُ مِنهُم رَدَّاََ عَلَى القائِلينَ «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» : «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» وَ لَو لَم يَكُن رَدّا ََ لَقالُوا «رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا» . وَ بِذلِكَ يَظهَرُ أَنَّ إِحالَةَ العِلمِ إِلَى اللهِ تَعالَى فِي قَولِهِم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ» لَيسَ لِمُجَرَّدِ مُراعاةِ حُسنِ الأَدَبِ كَما قِيلَ بَل لِبَيانِ حَقيقَةِِ مِن حَقائِقِ مَعارِفِ التَّوحيدِ وَ هِيَ أَنَّ العِلمَ بِحَقيقَةِ مَعنَى الكَلِمَةِ لَيسَ إِلّا لِلهِ سُبحانَهُ فَأِنَّ الإِنسانَ مَحجُوبُُ عَمّا وَراءَ نَفسِهِ لايَملِكُ بِأِذنِ اللهِ إِلّا نَفسَهُ وَ لايُحيطُ إِلّا بِها وَ إِنَّما يَحصُلُ لَهُ مِنَ العِلمِ بِما هُوَ خارِجُُ عَن نَفسِهِ ما دَلَّت عَلَيهِ الأَماراتُ الخارِجِيَّةُ وَ بِمِقدارِ ما يَنكَشِفُ بِها وَ أَمَّا الإِحاطَةُ بِعَينِ الأَشياءِ وَ نَفسِ الحَوادِثِ وَ هُوَ العِلمُ حَقيقَةََ فَإِنَّما هُوَ لِلهِ سُبحانَهُ اَلمُحيطِ بِكُلِّ شَئیِِ ، اَلشَّهيدِ عَلَى كُلِّ شَئیِِ وَ الآياتُ الدّالَّةُ عَلَى هذِهِ الحَقيقَةِ لاتُحصَى . فَلَيسَ لِلمُوَحِّدِ العارِفِ بِمَقامِ رَبِّهِ إِلّا أَن يُسَلِّمَ الأَمرَ لَهُ وَ يَنسِبُ العِلمَ إِلَيهِ وَ لايُسنِدُ إِلَى نَفسِهِ شَيئاََ مِنَ الكَمالِ كَالعِلمِ وَ القُدرَةِ إِلّا مَا اضطُرَّ إِلَيهِ فَيَبدَأُ بِرَبِّهِ فَيَنسِبُ إِلَيهِ حَقيقَةَ الكَمالِ ثُمَّ لِنَفسِهِ ما مَلَّكَهُ اللهُ إِيّاهُ وَ أَذِنَ لَهُ فِيهِ كَما قالَ : «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»: اَلعَلَق: 5. وَ قالَ : «قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا»: اَلبَقَرَة: 32. إِلَى آياتِِ أُخرَی كَثيرَةِِ . وَ يَظهَرُ بِذلِكَ أَنَّ القائِلينَ مِنهُم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» كانُوا أَعلَى كَعباََ فِي مَقامِ المَعرِفَةِ مِنَ القائِلينَ  «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» وَ لَم يُريدُوا بِقَولِهِم هذا مُجَرَّدَ إِظهارِ الأَدَبِ وَ إِلّا لَقالُوا : «رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا» وَ لَم يَكُونُوا أَحَدَ الحِزبَينِ اللَّذَينِ أَشارَ سُبحانَهُ إِلَيهِما بِقَولِهِ فِيما سَبَقَ: «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً. اَلکَهف.اَلآیَة12.» فَإِنَّ إِظهارَ الأَدَبِ لايُسَمَّى قَولاََ وَ إِحصاءََ وَ لَا الآتِي بِهِ ذا قَولِِ وَ إِحصاءِِ [ وَ لایُعَدُّ الآتِی بِهِ ذا قَولِِ وَ إِحصاءِِ ] . وَ الظّاهِرُ أَنَّ القائِلينَ مِنهُم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» غَيرُ القائِلينَ : «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» فَإِنَّ السِّياقَ سِياقُ المُحاوَرَةِ وَ المُجاوَبَةِ كَما قِيلَ وَ لازِمُهُ كَونَ المُتَكَلِّمينَ ثانِياََ غَيرَ المُتَكَلِّمينَ أَوَّلاََ وَ لَو كانُوا هُمُ الأَوَّلينَ بِأَعيانِهِم لَكانَ مِن حَقِّ الكَلامِ أَن يُقالَ : «ثُمَّ قالُوا رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا» بَدَلَ قَولِهِ : «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ » إِلَخ . وَ مِن هُنا يُستَفادُ أَنَّ القَومَ كانُوا سَبعَةََ أَو أَزيَدَ إِذ قَد وَقَعَ فِي حِكايَةِ مُحاوَرَتِهِم «قالَ» مَرَّةََ وَ «قالُوا» مَرَّتَينِ وَ أَقَلُّ الجَمعِ ثَلاثَةُُ فَقَد كانُوا لایَقِلُّ عَدَدُهُم مِن سَبعَةِِ .

جمله «قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ .پروردگار شما بهتر مى‏داند كه چقدر خوابيده ‏ايد؟» در آیه 19 از سوره کهف به این معنا است که این عبارتِ«رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ» کلام و سخنی است که بعضى ديگر از اصحاب کهف در ردِّ سخن آنهايى كه در مقام پاسخ به سؤالِ سائل گفته بودند :«لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ. يك روز و يا نیمی از روز خوابيديم» ، بیان کردند نه اینکه مؤیِّد و موافق نظر آنان و مساوی و هم سطحِ آنها از نظر کمالات علمی و معرفتی باشند ، چون اگر منظورشان ردِّ كلامِ آنها نبود و به عبارت دیگر اگر موافق نظر آنها و هم سطحِ آنان از نظر کمالات علمی و معرفتی بودند جا داشت که بگويند : «رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا . پروردگار ما بهتر مى‏داند که چقدر در خواب بوده ایم و هیچکدام از ما چیزی نمی دانیم» با بیان پیشین و با توجه به آنچه گذشت این نکته و مطلب روشن و آشکار می گردد که : اینکه این عده خاص از اصحاب کهف در کلام و سخنشان گفتند «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ.پروردگار شما بهتر مى‏داند كه چقدر خوابيده ‏ايد؟» و حقیقت و اصل علم را به خداوند مُتعال حواله و اِسناد دادند ، اين عبارت و تعبیر مذكور صِرفا براى رعايت ادب نسبت به ساحتِ قُدس الهی  نبوده است آن طور كه بعضى از مفسِّرین [مثل شَهابُ الدّین آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى ، ج 15، ص 229.] گفته اند بلكه براى بيان حقيقتى از حقائِقِ معارفِ توحيدی بوده است که این عده خاص از جانب پروردگار به آن حقیقت و معرفت توحیدی و کمالات علمی و معنوی دست یافته بودند  و آن حقیقت و معرفت توحیدی  اين است كه انسان بداند و بفهمد و معرفت پیدا کند که : ( وَ هِيَ أَنَّ العِلمَ بِحَقيقَةِ مَعنَى الكَلِمَةِ لَيسَ إِلّا لِلهِ سُبحانَهُ ) :  علم به معنای حقیقی کلمه فقط و مُنحصراََ برای خداوند مُتعال و مخصوص او است و اگر انسان علم و کمالی دارد از ناحیه خدا می باشد و هیچکس مستقلّاََ علم و کمالی را  واجِد و دارا نیست  ، زيرا انسان نسبت به هر چیزی به از غیر خودش  محجوب و در حجاب جهل و نادانی قرار دارد و درک و علم و احاطه و آگاهی و شناختِ صحیح و دقیق و عمیق و کامل و جامعی از اَشیاء ندارد و به عبارت دیگر علم و شناختش محدود و سطحی و از طریق علائم و نشانه ها است و از درکِ عینیّت و حقیقت و ذاتِ اَشیاء و موجودات عاجز  و ناتوان می باشد و در باره خودش نیز جز به اِذن و اجازه خداوند مُتعال ، مالکیّت و اختیار و علم و احاطه ای ندارد و اگر نسبت به غيرخودش از سائر اشیاء احاطه ‏و علم و آگاهی به حسب ظاهر برایش حاصل شود به همان اندازه و مقداری است که اَمارات و علائم و نشانه های خارجی بر آن دلالت دارند و کاشف و حاکی از آن هستند .   و اما احاطه و علم به هُویّت و ماهیّت و عینیّت و حقیقت و ذات و نفسِ موجودات و حوادث كه علمِ واقعی و حقيقى هم همان است ، چنین علمى مخصوصِ به خداوند سُبحان است ، خداوندی که  كه مُحيط به هر چيز و شاهد و ناظر و گواه بر هر چيز است ، و آياتی از قرآن کریم که  بر اين معنا و حقیقت دلالت كند که همه علوم و کمالات از آنِ خداوند متعال است قابل احصاء و شمارش نیست (کنایه از اینکه آیاتی که در این رابطه وجود دارد بسيار زياد است) . [ فَلَيسَ لِلمُوَحِّدِ العارِفِ بِمَقامِ رَبِّهِ إِلّا أَن يُسَلِّمَ الأَمرَ لَهُ وَ يَنسِبُ العِلمَ إِلَيهِ وَ لايُسنِدُ إِلَى نَفسِهِ شَيئاََ مِنَ الكَمالِ كَالعِلمِ وَ القُدرَةِ إِلّا مَا اضطُرَّ إِلَيهِ فَيَبدَأُ بِرَبِّهِ فَيَنسِبُ إِلَيهِ حَقيقَةَ الكَمالِ ثُمَّ لِنَفسِهِ ما مَلَّكَهُ اللهُ إِيّاهُ وَ أَذِنَ لَهُ فِيهِ ] پس برای انسان مُوحِّد و یکتاپرست و عارف به مقام پروردگارش جز این نیست که  هر امری را به او (خدا) تسلیم و واگذار کند و در هر کاری تسليمِ محض خداوند باشد و علم  و هر کمالی را از آن خدا بداند و به او نسبت دهد  و به خودش نسبت  ندهد و هيچ كمالى همچون علم و قدرت (و سائرِ کمالات) را به خود نسبت ندهد مگر در جايى كه ناچار شود كه در آن صورت حقيقتِ  هر کمالی از قبیل علم و قدرت  و سائر کمالات را ابتداءََ و بالأَصاله و بِالحَقیقَه به خدا نسبت ‏دهد و سپس از آن کمالات آن مقدارى را براى خود بداند و به خویش نسبت  دهد  كه خداوند مُتعال تمليكش كرده و در اختیارش نهاده و اِذن و  اجازه‏ در آن داده است  هم چنان كه در سوره عَلَق آیه 5 در این رابطه (که هر کمالی از جمله علم از آن خداست) چنین فرمود : «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ» و به آدم آنچه را كه نمى‏دانست  تعليم نمود . پس همه کمالات علمی و معنوی حضرت آدم ع از ناحیه خداست  و نيز در سوره بقره آيه 32 فرمود: «قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا» : فرشتگان گفتند : مُنزّهى تو ، ما علمى نداريم مگر همان مقدار كه تو به ما دادى .  و نيز آياتِ زیادِ ديگری که در این رابطه وارد شده است . ( وَ يَظهَرُ بِذلِكَ أَنَّ القائِلينَ مِنهُم: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» كانُوا أَعلَى كَعباََ فِي مَقامِ المَعرِفَةِ مِنَ القائِلينَ  «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» ) از مطالب و بیاناتی که گذشت آشکار و روشن می گردد و می توان فهمید که گویندگان این جمله : «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ .سوره کهف. آیه 19.» از نظر مقام و منزلتِ عرفانی و معرفت توحیدی و خداشناسى از گويندگان جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» برتر و بالاتر بوده ‏اند زیرا که آنها با این عبارت فهماندند که کمالاتی از قبیل علم و معرفت توحیدی را از ناحیه خداوند  واجِد و دارا هستند و این کمالات را از عنایات الهی می دانستند . و مقصودشان از این قول و سخن که گفتند : «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ .پروردگار شما بهتر مى‏داند كه چقدر درنگ کردید و خوابيده ‏ايد؟» تنها اظهار ادب به ساحتِ قُدس الهی نبوده است بلكه همانطور كه قبلاََ گفته شد نشان دهنده آن است که آنها آشنا و آگاه به معرفتی از معارف توحیدی و واجِد کمالی از کمالات علمی و معنوی هستند و گر نه ممكن بود بگويند: «رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا .پروردگار ما بهتر مى‏داند که چقدر در خواب بوده ایم و هیچکدام از ما چیزی نمی دانیم» و اگر چنین می گفتند در این صورت کلامشان دلالت نمی کرد که اینها دارای مقامات و کمالات علمی و معنوی و معرفت توحیدی هستند و آن وقت اين دسته از اصحابِ کهف  آن عده ‏ و کسانی نمى‏ بودند كه خداى تعالى در باره‏ فضل و کمالشان فرمود : «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً.اَلکَهف.اَلآیَة12.»: سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم و اين امر آشکار گردد که  کدامیک از آن دو گروه از اصحابِ کهف حسابِ مدت خوابشان را بهتر و دقیق تر داشته اند . تا از این طریق فضل و کمالشان برای دیگران معلوم و روشن گردد و روشن شود که آن کسی که بطور دقیق مدّت زمان خواب را احصاء و شمارش می کند کسی است که در طول این مدت خواب(309 سال قمری) ، همه مسائل و حقایق مربوطه را می داند و آگاه بوده است و از کمالات علمی و معنوی و  معرفت توحیدی بالاتری برخوردار است  زیرا صِرف اظهار ادب کردن ، قول و نظر و اِحصاء نامیده نمی شود و به صِرف اظهار ادب ، بجا آورنده ادب  به عنوان صاحب قول و نظر  و احصاء محسوب نمی گردد . و ظاهر امر اين است كه گويندگان «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ» غير از گويندگان «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» است، زيرا سياق این عبارات و جملات همانطور كه ديگران [مثل شَهابُ الدّین آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى ج 15، ص 229.] هم گفته ‏اند ، سياق مُحاوَره و گفتگو و سؤال و جواب و پرسش و پاسخ نسبت به یکدیگر است و لازمه ‏اش آن است كه متکلِّمین و گویندگان دوم که جمله«رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ» را گفتند غیر از متکلِّمین و گویندگان اول هستند که جمله «لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» را بیان کردند پس در اینجا باید يك عده بپرسند و عده ‏اى ديگر نیز پاسخ بگويند و این نشان می دهد که گويندگان جمله دومى غير از گويندگان جمله اوّلى هستند ، و اگر هر دو كلام از يك عده صادر می شد و گویندگان دوم عیناََ همان گویندگان اول بودند حقّ کلام و سخن آن است که بجای «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ»  چنین گفته شود  : «ثُمَّ قالُوا رَبُّنا أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْنا»  یعنی : سپس خودشان در جواب خود گفتند : پروردگار ما داناتر است به اينكه چقدر خوابيده‏ ايم .  از اينجا استفاده مى ‏شود كه اصحاب كهف هفت نفر يا بيشتر بوده ‏اند، نه كمتر ، زيرا در حكايت و ماجرای گفتگوى آنها  یک مورد تعبير به «قالَ» و دو جا نیز تعبیر به «قالُوا» آمده بود و چون  از نظر ادبیّات عرب كمترين و اقلِّ جمع  سه تا است لذا تعداد اصحاب کهف از هفت نفر كمتر نبوده است زیرا حدّ اقلّ  سه نفر از آنها سؤال كرده‏ اند و  سه نفر هم جواب داده‏ اند ، و يك نفر نیز آن سائل و سؤال کننده ای است كه در آیه 19 از سوره کهف  كلمه «قالَ» در باره او آمده بود : قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ . يکي از آنها گفت: چه مدت خوابيديد؟! .
* وَ قَولُهُ تَعالَى: «فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ . اَلکَهف.اَلآیَة 19.» مِن تَتِمَّةِ المُحاوَرَةِ وَ فِيهِ أَمرُُ أَو عَرضُُ لَهُم أَن يُرسِلُوا رَسُولاََ مِنهُم إِلَى المَدينَةِ لِيَشتَريَ لَهُم طَعاماََ يَتَغَذَُّونَ بِهِ وَ الضَّميرُ فِي « أَيُّهَا » راجِعُُ إِلَى المَدينَةِ وَ المُرادُ بِها أَهلُها مِنَ الكَسَبَةِ ، اِستِخداماََ . وَ زَكاءُ الطَّعامِ [ زَكاةُ الطَّعامِ ، اَلمُستفادَةُ مِن«أَزْكَى طَعَاماً» ] كَونُهُ طَيِّباََ وَ قَيلَ : كَونُهُ حَلالاََ وَ قِيلَ : كَونُهُ طاهِراََ وَ وُرُودُهُ بِصيغَةِ أَفعَلِ التَّفضيلِ «أَزْكَى طَعَاماً» لايَخلُو مِن إِشعارِِ بِالمَعنَى الأَوَّلِ .

ادامه آیه 19 از سوره کهف را مورد بحث و بررسی قرار می دهیم . ادامه آیه چنین است : ( «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. . اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه اي که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذاي پاکيزه تري دارند ، و باید مقداري از آن براي روزي شما بياورد . اما بايد دقت کند ، و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد . ) این بخش از آیه 19 از سوره کهف نيز دنباله و تتمّه و تکمله مُحاوَره و گفتگوى اصحاب کهف می باشد  كه در آن ، امر (فرمان و دستور) و یا عَرض و پیشنهاد و درخواست برای اصحاب کهف است . به این معنا که یکی از آنها  به سائر از اصحاب کهف (با توجه به مقام و موقعیتی که دارد) دستور و یا پیشنهاد می دهد که یک نفر را به شهر بفرستند تا طعام و خوراکی و غذایی برايشان بخرد و تهیّه نماید تا با آن تغذیه کنند . ضمير در «أَيُّها» به کلمه «اَلْمَدِينَة»بر مى‏ گردد و مقصود از آن کسبه و کاسبان و بازاریان و ساکنین و اهل مدينه است نه خود مدینه و شهر . يعنى كداميك از اهل شهر و ساکنین آن ، طعام بهتر و پاکیزه تری دارد تا از او بخرد و بياورد  و اين قِسم اِضمار و ضمیر آوردن را استخدام گويند و استخدام یکی از مُحسَّنات و آرایه ها و صنایع معنوی علمِ بدیع است  و دارای اقسام گوناگون می باشد که یکی از انواع آن استخدام به نحو اِضمار است . استخدام به شکل اِضمار  آن است که  از لفظی که دو معنی دارد يکی از آن دو معنای لفظ  اراده شود و از ضميری که به آن لفظ بر گردد معنای ديگرش اراده شود ، يا دو ضميری که  به آن لفظ باز می گردد ، از يک ضمير معنايی و از ضمير ديگر معنای ديگر اراده شود . مثل آیه 12 و 13 از سوره مؤمنون : وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ (12) ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ (13) و همانا ما انسان را از عصاره‌اى از گِل آفريديم . سپس او را به صورت نطفه در جايگاهى استوار و مُستحکم قرار داديم .  در این دو آیه شریفه کلمه «الْإِنْسان» به معنای حضرت آدم «ع» و نیز به معنای بنی آدم می باشد و مراد از «اَلْإِنْسان» در اینجا حضرت آدم «ع» است ولی مراد از ضمیر مفعولی در «جَعَلْناهُ» که به لفظ «الْإِنْسان» بر می گردد ، بنی آدم می باشد . و اما استخدام به نحو اِضمار در عبارت ««فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً...آیه 19 از سوره کهف» به این صورت است که  کلمه «اَلْمَدِينَة» به معنای «شهر» و نیز «اهل و ساکنین شهر» آمده است و مراد از آن در اینجا ، شهر است ولی مراد از ضمیر مؤنَّث در«أَيُّها» که به لفظ «اَلْمَدِينَة» بر می گردد ، اهل شهر می باشد نه خود شهر . [ وَ زَكاءُ الطَّعامِ او زَكاةُ الطَّعامِ ، اَلمُستفادَةُ مِن«أَزْكَى طَعَاماً» كَونُهُ طَيِّباََ وَ قَيلَ : كَونُهُ حَلالاََ وَ قِيلَ : كَونُهُ طاهِراََ وَ وُرُودُهُ بِصيغَةِ أَفعَلِ التَّفضيلِ «أَزْكَى طَعَاماً» لايَخلُو مِن إِشعارِ بِالمَعنَى الأَوَّلِ .  كلمه «أَزْكى» که اَفعَلُ التَّفضیل است به معنای  پاكيزه ‏تر می باشد و از ماده زَکاء  یا زكاة  است و برای «زَکاةُ الطَّعام» که از کلمه «أَزْكَى طَعَاماً»  استفاده شده است  سه معنا ذکر کرده اند : 1-  زكاتِ طعام  همان طیِّب و پاكيزه بودن آن است. 2-  بعضى [مثل شَهابُ الدّین آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى ج 15، ص 230 و تفسير فَخر رازى، ج 21، ص 103.] گفته‏ اند: زکات طعام به معنای حلال بودن‏  آن است . 3-  بعضى ديگر گفته ‏اند زکات طعام به معنای پاک و طاهر بودن آن است، ولی اينكه كلمه «أَزْكَى طَعَاماً» به صورت صيغه اَفعَل تفصيل  آورده شده است خالی و دور از اِشعار و اشاره به معنای اول نيست زیرا که مقصود و منظور از «أَزْكَى طَعَاماً» همان معناى اول  یعنی «پاكيزه ‏تر» می باشد. پس «زَکاةُ الطَّعام» به معنای طیِّب و پاک و پاکیزه بودن است . البته «أَزْكَى طَعَاماً» بودن به این است که آن طعام و آن شئ هم حلال و هم  پاك باشد و اگر پاک باشد ولی حلال نباشد و یا اگر حلال باشد ولي آلوده باشد آن وقت دیگر «أَزْكَى طَعَاماً» نخواهد بود .

* وَ الضَّميرُ فِي «مِنْهُ» لِلطَّعامِ اَلمَفهُومِ مِنَ الكَلامِ وَ قِيلَ : لِلأَزكَى طَعاماََ وَ «مِنْ» لِلأِبتِداءِ أَوِ التَّبعيضِ . أَي : لِيَأتِكُم مِن ذلِكَ الطَّعامِ الأَزكَى بِرِزقِِ تَرتَزِقُونَ بِهِ ، وَ َ قِيلَ : اَلضَّميرُ لِلوَرِقِ وَ «مِنْ» لِلبَدَلِیَّةِ وَ هُوَ بَعيدُُ لِأِحواجِهِ إِلَى تَقديرِ ضَميرِِ آخَرَ يَرجِعُ إِلَى [ کَلِمَةِ «الطََّعامِ» فِی ] الجُملَةِ السّابِقَةِ  [ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً ] وَ كَونِهِ ضميرَ التَّذكيرِ وَ قَد أُشيرَ إِلَى الوَرِقِ بِلَفظِ  التَّأنيثِ مِن قَبلُ  .

در رابطه با مَرجَع ضمیر در«مِنْهُ» در آیه («فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. ) چندین نظر وجود دارد : 1-  ضمير در «مِنْهُ» به کلمه «طَعام» برمى ‏گردد كه از جمله «أَزْكى‏ طَعاماً» فهمیده مى‏ شود .  2- بعضى [مثل شَهابُ الدّین آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى ج 15، ص 231.] گفته‏ اند که ضمیر «مِنْهُ» به «أَزْكى‏ طَعاماً» برمى‏ گردد و حرفِ «مِنْ» در «...فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ...آیه 19 از سوره کهف» براى ابتداء و يا تبعيض است كه اگر تبعيض باشد معناى جمله چنین است : لِيَأتِكُم مِن ذلِكَ الطَّعامِ الأَزكَى بِرِزقِِ تَرتَزِقُونَ بِهِ ...پس باید مقداري از آن طعامِ پاک و پاکیزه را براي روزي شما بياورد تا با آن ارتزاق نمایید . و اگر برای اِبتِداء باشد معنای جمله چنین می شود : پس باید برای شما از نخستین و اوّلین آن طعامِ پاکیزه به عنوان رزق و روزی بیاورد تا با آن ارتزاق کنید . و به عبارت دیگر به اولین طعامِ پاکیزه ای که در آن شهر دسترسی پیدا کرد همان را برای شما بیاورد .   3- عده ای ديگر گفته اند که ضمير «مِنْهُ» به كلمه «وَرِق» بر مى گردد ، آنگاه حرف «مِنْ» را  به معنای بَدَل و عوض گرفته و گفته اند: معناى جمله «...فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ...آیه 19 از سوره کهف» اين است كه : پس باید بياورد برای شما رزقى بدل و عوض از پول و  سِکّه درهم .  ولى اين احتمال به دو دلیل بعيد است : 1- چون اگر ضمیر در «مِنْهُ» به کلمه «وَرِق» برگردد آنگاه ضمیری وجود ندارد که به مرجعِ ضمیر یعنی «طَعام» در جمله قبلی برگردد و مستلزم آن است که ضمير ديگرى تقدیر گرفته شود  كه به کلمه «طَعام» در جمله قبلى (فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً) برگردد . 2- برای اینکه ضمیر در«مِنْهُ» ، ضمیر مُذکّر است نه ضمیر مُؤنَّث  و اگر بنا بود که ضمیر به کلمه «وَرِق» بر مى گشت بايد به صورت مؤنث «مِنْها» آورده مى شد نه «مِنْهُ» و حال آنکه قبلا در خود آیه 19 از سوره کهف نسبت به کلمه «وَرِق» با عبارت (بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ) معامله مؤنَّث شده و با اسم اشاره مؤنَّث(هَذِهِ)  به تأنیث بودن کلمه «وَرِق»  اشاره شده است .
* وَ قَولُهُ تَعالَى : «وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. اَلکَهف.اَلآیَة.19.» اَلتَّلَطُّفُ : إِعمالُ اللُّطفِ و َ الرِّفقِ وَ إِظهارُهُ فَقَولُهُ : « وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» عَطفُُ تَفسيرِيُُّ لَهُ وَ المُرادُ عَلَى ما يُعطِيهِ السِّياقُ : لِيَتَكَلَّفِ اللُّطفَ مَعَ أَهلِ المَدينَةِ فِي ذَهابِهِ وَ مَجيئِهِ وَ مُعامَلَتِهِ لَهُم كَي لايَقَعَ خُصُومَةُُ أَو مُنازَعَةُُ لِتُؤَدِّيَ إِلَى مَعرِفَتِهِم بِحالِكُم وَ إِشعارِهِم بِكُم وَ قِيلَ : اَلمَعنَى :  لِيَتَكَلَّفِ اللُّطفَ فِي المُعامَلَةِ وَ إِطلاقُ الكَلامِ يَدفَعُهُ .

در آیه شریفه «وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. سوره کهف.آیه 19.» جمله «وَ لْيَتَلَطَّفْ» فعل امر غائب  و از باب تَفَعُّل است و مصدر آن «تَلَطُّف» می باشد و «تَلَطُّف»  به معناى اِعمال لُطف و توجّه و ظرافت و دقت و باریک بینی و هوشمندی و اظهار رِفق و  مُدارا است و جمله : «وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» عطف تفسير برای عبارت «وَ لْيَتَلَطَّفْ» و توضیح و تفسیر آن است و مراد و مقصود از اين كلام («وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً») به طورى كه از سياقِ آیه بر مى آید آن است كه بايد اين شخص و فردی را ‍ كه به شهر مى فرستيد در اِعمال و بکارگیری لُطف و  دقت و ظرافت  نسبت به  اهل شهر در رفت و برگشت و معامله كردن  با آنها نهایتِ سعی و کوشش را بنماید  تا مبادا خصومتى يا نزاعى واقع شود كه مُنجرِّ به اين شود كه مردم به حال و راز و ماجرای شما  پی ببرند  و بعضى ديگر جمله مذکور را  اينطور معنا كرده اند كه در معامله با آنها نهایتِ  ظرافت و توجه  و هوشمندی  را  اِعمال کند  ولى واقع مطلب آن است که این کلام وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً») مطلق است  و اطلاق این کلام  قید معامله را دفع و نفی می کند و قيدى براى خصوص معامله در این کلام نيست.

** زَکا ، یَزکُو ، زَکاءََ ، زُکُوّاََ ، -  زَکِیَ یَزکَی زَکیً  ، اَلزَّرعُ :  زراعت و کشاورزی نشو و نما کرد - رُشد کرد - پاک شد - نیکو شد - خوب شد
** «زَكَا الزَّرعُ زَكاءََ :  نَما  :  زراعت رشد و نمو کرد

** زَکا یَزکُو زَکاءً - زَکِیَ یَزکَی زَکیً ، اَلرَّجلُ: آن مرد پاک و وارسته و صالح و نیکو شد - وضعش خوب شد و در ناز و نعمت افتاد - پاک و نیکوکار شد .
** «زَكاة» از ماده «زَكا يَزْكو زكاةً» است  وَ فِی الحَدیثِ : لِکُلِّ شَىْء زَکَاةٌ : برای هر چیزی زکاتی است .  کلمه «زَكاة» معانی گوناگونی دارد که عبارتند از : نُخبه و برگزیده - عصاره و خالص هز چیز  - صدقه- زکات اموال - طهارت- پاکیزگی- تطهیر و پاک کردن- رشد كردن - فزوني و افزایش يافتن - باليدن - پاك و پاكيزه گرديدن - پالايش شدن و نيكو گشتن و حاصلخيز و نيك شدن زمين .  کلمه «زَكاة» به معنای مصدر و نیز اسم مصدری آمده است و در اصل به معنای زیادت و نُمُوّ و طهارت  می باشد و معنای اصطلاحی و شزعی زکات نیز بی ارتباط با معنای لغوی آن نیست زیرا که زکاتِ مال سبب رشد و نُمُوّ و پاکی و طهارت و پاکیزگی مال می شود .

** اَلطَّیِّب : گوارا - پاک و پاکیزه - حلال - نیکو - خوب - لذیذ .
** برای «مِنْ» در حدود پانزده معنا ذکر شده است که يكى از آن معانی ، اِبتِداء غایت و مقصود است و در کتاب عَواملِ مُلاّ مُحسِن فیض کاشانی چنین آمده است : مِنْ لِابتِداءِ الغایَةِ مَکاناََ نَحوُ (نَحوَ) : سِرتُ مِنَ البَصرَةِ اِلَی الکُوفَةِ  اَو زَماناََ نَحوُ : صُمتُ مِن یَومِ الجُمُعَةِ وَ لِلتَّبعیضِ نَحوُ : اَخَذتُ مِنَ الدَّراهِمِ وَ لِلبَدَلِ نَحوُ قَولِهِ تَعالَی : وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ . اَلزُّخرُف.اَلآیَة60. .

یعنی از جمله معانی «مِنْ» آن است که برای اِبتِداءِ غایت و مقصود مکانی و زمانی می باشد . غایت مکانی مثل سِرتُ مِنَ البَصرَةِ اِلَی الکُوفَةِ یعنی سیر کردم از ابتدای کوفه تا بصره . به عبارت دیگر ابتدای غایت و مقصود و مسافت از کوفه بوده است . و غایت زمانی مثل :صُمتُ مِن یَومِ الجُمُعَةِ . یعنی از اِبتِداء روز جمعه روزه گرفتم . پس  یکی از معانی «مِنْ» برای بيان ابتداى غايت و مقصود و مسافت است يعنى  ما بعد «مِنْ» ، ابتداء و آغازِ غایت و مقصود و مسافت براى فعلِ ماقبلش است  و معنای غالبی برای «مِنْ» همین معنا می باشد . مثال دیگر که «مِنْ» برای ابتدای غایت و مقصود و مسافت آمده است آیه اوّل از سوره اِسراء می باشد :   سُبْحانَ الَّذي أَسْري‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي الَّذي بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ . منزّه است آن خداىی که بنده اش محمّد (ص) را در یک شب از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى ( بَیتُ المُقدَّس ) که پیرامون آن را برکت دادیم ، سیر داد . آرى ، ما او را بدان جا بردیم تا بخشى از آیات و نشانه هاى (عظمت و قدرت) خود را به او بنمایانیم . به یقین ، خداوند در خواست بندگانش را مى شنود و به حال آنان بیناست ، از این روى در پیامبر شایستگى این کرامت را دید و آن را به او عطا کرد . سوره اِسراء آیه 1 . . در این آیه شریفه «مِنْ» برای ابتدای غایت و مقصود و مسافت است .  یکی دیگر از معانی «مِنْ» ، تَبعیض به معنای بعض می باشد . مثل : أَخَذتُ مِنَ الدَّراهِمِ  یعنی بعضي از درهم ها را گرفتم .   حرفِ «مِنْ» در جمله آیه «...فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ...آیه 19 از سوره کهف» براى ابتداء و يا تبعيض است كه اگر تبعيض باشد معناى جمله چنین است : لِيَأتِكُم مِن ذلِكَ الطَّعامِ الأَزكَى بِرِزقِِ تَرتَزِقُونَ بِهِ : ...پس باید مقداري از آن طعامِ پاک و پاکیزه را براي روزي شما بياورد تا با آن ارتزاق نمایید . و اگر برای اِبتِداء باشد معنای جمله چنین می شود : پس باید برای شما از نخستین و اوّلین آن طعامِ پاکیزه به عنوان رزق و روزی بیاورد تا با آن ارتزاق کنید. و به عبارت دیگر به اولین طعامِ پاکیزه ای که در آن شهر دسترسی پیدا کرد همان را برای شما بیاورد . و یکی دیگر از معانی «مِنْ» به معنای بَدَل و تَعویض و عوض است . مثل : وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ . و هر گاه بخواهیم به جای شما در زمین فرشتگانی قرار می دهیم که جانشین ( شما ) گردند . سوره زُخرُف آیه 60 . . و نیز مثل آیه «...فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ...آیه 19 از سوره کهف» که  برخی از مفسِّرین «مِنْ» در «مِنْهُ» را به معنای بدل و عوض گرفته اند .

وَ قَولُهُ تَعالَى: «إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً. .اَلکَهف.اَلآیَة20.» تَعليلُُ لِلأَمرِ بِالتَّلَطُّفِ وَ بَيانُُ لِمَصلَحَتِهِ . ظَهَرَ عَلَى الشَّئِ : بِمَعنَى : اِطَّلَعَ عَلَيهِ وَ عَلِمَ بِهِ وَ بِمَعنَى : ظَفِرَ بِهِ وَ قَد فُسِّرَتِ الآيَةُ بِكُلِِّ مِنَ المَعنِيَينِ وَ الكَلِمَةُ عَلَى ما ذَكَرَهُ الرّاغِبُ مَأخُوذَةُُ مِنَ الظَّهرِ بِمَعنَى الجارِحَةِ مُقابِلِ البَطنِ فَكانَ هُوَ الأَصلُ ثُمَّ استُعيرَ لِلأَرضِ فَقيلَ : ظَهرُ الأَرضِ مُقابِلُ بَطنِها ثُمَّ أُخِذَ مِنهُ الظُّهُورُ بِمَعنَى الأِنكِشافِ مُقابِلِ البُطُونِ لِلمُلازَمَةِ بَينَ الكَونِ عَلَى وَجهِ الأَرضِ وَ بَينَ الرُّؤيَةِ وَ الأِطِّلاعِ وَ كَذا بَينَهُ وَ بَينَ الظَّفَرِ وَ كَذا بَينَهُ وَ بَينَ الغَلَبةِ ، عادَةََ [ عُرفاََ ] ، فَقيلَ : ظَهَرَ عَلَيهِ : أَي : اِطَّلَعَ عَلَيهِ وَ عَلِمَ بِمَكانِهِ أَو ظَفِرَ بِهِ أَو غَلَبَهُ ثُمَّ اِتَّسَعُوا فِي الأِشتِقاقِ فَقالُوا : «أَظهَرَ» وَ «ظاهَرَ» وَ «تَظاهَرَ» وَ «اِستَظهَرَ» إِلَى غَيرِ ذلِكَ . وَ ظاهِرُ السِّياقِ أَن يَكُونَ «يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» بِمَعنَى : يَطَّلِعُوا عَلَيكُم وَ يَعلَمُوا بِمَكانِكُم فَإِنَّهُ أَجمَعُ المَعانِي لِأَنَّ القَومَ كانُوا ذَوِي أَيدِِ وَ قُوَّةِِ وَ قَد هَرَبُوا وَ استَخفَوا مِنهُم فَلَوِ اطَّلَعُوا عَلَيهِم ظَفِرُوا بِهِم وَ غَلَبُوهُم عَلَى ما أَرادُوا .
آیه 20 از سوره کهف را مورد بحث و بررسی قرار می دهیم : («إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . چرا که اگر آنان از وضع و حال شما آگاه شوند ، سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش باز مي گردانند ، و در آن صورت ، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد .سوره کَهف.آیه 20.») . اين آيه تعلیل برای امر و دستور به تَلَطُّفی است که در آیه 19 از  سوره کهف آمده بود و مصلحت و فلسفه امر به تَلَطُّف را نیز بيان مى كند . در آیه 19 از سوره کهف چنین آمده بود : ( «وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً . اما بايد دقت کند ، و هيچ کس را از وضع و حال شما آگاه نسازد.» ) قبلا بیان شد که جمله «وَ لْيَتَلَطَّفْ» فعل امر غائب  و از باب تَفَعُّل است و مصدر آن «تَلَطُّف» می باشد و «تَلَطُّف» به معناى اِعمال لُطف و توجّه و ظرافت و دقت و باریک بینی و هوشمندی و اظهار رِفق و  مُدارا است . و نیز قبلا گفته شد که مراد و منظور از جمله («وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً»سوره کهف آیه 19 .) به طورى كه از سياقِ و اُسلُوبِ آِیه بدست می آید آن است كه بايد اين شخص و فردی را ‍ كه به شهر مى فرستيد در اِعمال و بکارگیری لُطف و  دقت و ظرافت و هوشمندی و رِفق و مُدارا  نسبت به  اهل شهر در رفت و برگشت و معامله كردنش  با آنها نهایتِ سعی و کوشش را بنماید  تا مبادا خصومتى يا نزاعى واقع شود كه مُنجرِّ به اين شود كه مردم به حال و راز و ماجرای شما  پی ببرند . 

کلمه «إِنْ يَظْهَرُوا» فعلِ مضارعِ مجزوم به «إِنْ شرطیّه» می باشد و فعلِ ماضیش ، «ظَهَرَ» است . و  معنای کلمه «ظَهَرَ» چنین است : ظَهَرَ عَلَى الشَّئِ : یعنی اطلاع و علم و آگاهی بر آن چیز پیدا کرد  و نیز به این معنا است که بر آن چیز ظَفَر و دسترسی پیدا نمود . پس برای «ظَهَرَ» دو معنا است : 1-«ظَهَرَ» یعنی : اطّلاع و علم و آگاهی پیدا کرد 2- «ظَهَرَ» یعنی : ظَفَر و دسترسی پیدا نمود و آیه 20 از سوره کهف طبق هر یک از دو معنایی که برای «ظَهَرَ» بیان شده ، تفسیر شده است و معنای آیه شریفه طبق این دومعنا چنین می شود : اگر مخالفین و دشمنان بر حال و وضع و مکان شما اطلاع و علم و آگاهی پیدا کنند بر شما ظَفَر و دسترسی و تسلُّط می یابند و سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش باز مي گردانند ، و در آن صورت ، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد . و کلمه «ظَهَرَ» و «إِنْ يَظْهَرُوا» بنابر آنچه که راغب اصفهانی در کتاب مُفرداتش گفته از کلمه ظَهْر(به فتحِ ظاء و سکون هاء) گرفته شده است . و «ظَهْر» در مقابل «بَطن»  به معنای جارِحَه و قسمت بیرونی و ظاهری بدن انسان است مانند پُشت و کمر و دست و پا و سر  ولی «بَطن» به معنای قسمت  درونی و  داخلی و باطنی انسان اعمّ از جسمی و معنوی است مثل اَمعاء و اَحشاءِ انسان یعنی روده ها و دل و جگر و کَبِد و کُلیه که در درون شکم  وجود دارد و مثل روح و قلب و مغز و فکر و نیت و قصد و تصمیم و عزم و همّت و اراده که در باطن و ماورای جسم انسان وجود دارد . پس معنای اصلی کلمه «ظَهْر» که در مقابل «بَطن» قرار دارد ، همان جارِحه و قسمت بیرونی بدن انسان است . سپس کلمه «ظَهْر» بطور اِستعاره و مَجاز بر پُشت و روی و سطحِ زمین نیز اطلاق شده است و به پُشت و سطحِ زمین در برابر درون آن ، «ظَهْرُ الأَرض»  و به قسمت داخلی و باطنی آن ، بَطنُ الأَرض یعنی درون زمین  گفته شده است . سپس از این معنایی که برای «ظَهْرُ الأَرض» بیان شد ، معنای ظهور و اِنکشاف و پیدایی که در مقابل معنای بُطون  و ناپیدایی است از آن گرفته شده است و ظهور نیز به معانی مختلفی همچون  اطّلاع و علم و آگاهی يافتن و نیز ظفر يافتن و غلبه کردن آمده است و علت اینکه معنای ظهور و انکشاف و پیدایی از «ظَهْرُ الأَرض» گرفته شده به این جهت است  که بودن شخص بر سطح و روى زمين ملازمه عرفی و عادی با ديدن و اطلاع يافتن و ظهور و انکشاف و پیدایی دارد و معمولا کسی که روی زمین باشد بطور عادی و طبیعی اطراف و پیرامون خود را می بیند و اطلاع و اشراف و دسترسی و غلبه و تسلط بر اطراف و جوانب خویش دارد .  و همچنين بین بودن بر روى زمين و ظَفَر و دسترسی يافتن و بودن بر روی زمین و غلبه یافتن و چیره شدن  ملازمه عادى و عُرفی وجود دارد .  [ فَقيلَ : ظَهَرَ عَلَيهِ : أَي : اِطَّلَعَ عَلَيهِ وَ عَلِمَ بِمَكانِهِ أَو ظَفِرَ بِهِ أَو غَلَبَهُ. ] و لذا برای جمله «ظَهَرَ عَلَيهِ» چندین معنا گفته شده است : 1-  اطلاع و آگاهی يافت بر آن . 2-  به مكان او علم و شناخت پیدا کرد . 3- بر او ظفر و دسترسی و تسلُّط  يافت . 4-  بر او غلبه  و چیرگی پیدا كرد . علاوه بر مطالب پیشین که در باره معنای «ظَهْر» و «ظَهَرَ» از نظر لُغَوی گفته شد ، اُدباء و اهل ادب در رابطه با چیزهایی که از آن اشتقاق می یابد و از آن گرفته می شود نیز توسعه اى قائل شده اند به طورى كه کلمه «ظَهْر» و«ظَهَرَ» از باب اِفعال  و باب مُفاعَلَه و باب تَفاعُل و باب اِستِفعال و باب های دیگر نیز آمده است . مثل : «أَظهَرَ بر وزن اَفعَلَ» وَ «ظاهَرَ بر وزن فاعَلَ» وَ «تَظاهَرَ بر وزن تَفاعَلَ» وَ «اِستَظهَرَ بر وزن اِستَفعَلَ»

و از سياق آیه 19 و آیه  20 از سوره کهف بر مى آيد كه جمله «يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» به معنای : اطلاع یابند بر شما و علم و آگاهی یابند بر مکان و محل شما ، می باشد . و از میان چند معنایی که برای کلمه«ظَهَرَ» بیان شد جامع ترین آن ها همان معنای علم و اطلاع یافتن است چون سائر معانی همچون ظفر یافتن و غلبه کردن  مترتب بر علم و اطلاع یافتن می باشد و معمولاََ کسی که علم و اطلاع برچیزی حاصل کند می تواند بر آن چیز ظفر و غلبه پیدا کند و در خصوص ماجرای اصحاب کهف نیز همین معنای علم و آگاهی و اطلاع يافتن نیز مورد نظر و توجه است چون اصحاب كهف قبلا از وُزَراء و نزدیکان و مُشاورین سلطان و شاه (دقیانوس)  و گروهی قدرتمند و نيرومند و مُتنفِّذ بوده اند و به جهت قیام و مبارزه ای که با شرک و بُت پرستی کرده بودند از ناحیه مردم و حکومت وقت تحت تعقیب و تهدید قرار گرفتند و لذا جهت حفظ جانشان و خلاصی از آنها فرار نموده و خود را در غار پنهان کرده بودند و اگر مخالفین و دشمنان بر حال و وضع و مکانشان اطلاع و علم و آگاهی پیدا می کردند بر آنها ظَفَر و دسترسی و تسلُّط می یافتند و با اراده و نیت شومی که در باره آنها داشتند بر آنان غلبه می یافتند  و اراده و قصد پلیدشان را بر آنها جاری می کردند . لذا  در آیه 19 و  20 از سوره کهف سفارش مى كند  که : ( وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» آیه 19 . * «إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً .آیه 20 .. اما بايد دقت کند ، و هيچ کس را از وضع و حال شما آگاه نسازد . * چرا که اگر آنان از وضع و حال شما آگاه شوند ، سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش باز مي گردانند ، و در آن صورت ، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد)
** اَلجارِحَة : عضو بدن مثل دست و سر و پا - حیوان شکارکننده مثل سگ و مُرغ شکاری . جَوارِح جمع جارِحَه است . جَوارِح در لغت به معنای قسمت خارجی و بیرونی بدن مثل دست و پا و سر و گوش و چشم و زبان است. جَوارِح  یا اعضاء ظاهری در برابر جَوانِح یا ابزارهای باطنی می باشد و جَوانِح مربوط به باطن انسان مثل  روح و قلب و مغز و فکر و نیت و قصد و تصمیم و عزم و همّت و اراده است .در دعای کمیل نیز چنین آمده است : يَا رَبِّ يَا رَبِّ قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِی وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِی . اى پروردگارم، اى پروردگارم ای پروردگارم  اعضايم را در راه خدمتت نيرو و قدرت و توانایی ببخش و دلم را بر عزم و همّت استوار و محكم كن . یعنی خدایا هم نیرومندی جسمی و ظاهری و هم نیرومندی روحی و باطنی به من عطا فرما .  و نیز جَوارِح به معنای حیوانات شکاری مثل باز و قوش و عقاب و سگ شکاری آمده است . در سوره مائده آیه 4 کلمه جَوارِح آمده است :  يَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّيِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللَّهُ فَکُلُوا مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَيْکُمْ وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَريعُ الْحِسابِ. از تو سؤال می کنند چه چیزهایی برای آنها حلال شده است؟ بگو: «آنچه پاکیزه است ، برای شما حلال گردیده ( و نیز صید ) حیوانات شکاری و سگهای آموخته ( و تربیت یافته ) که از آنچه خداوند به شما تعلیم داده به آنها یاد داده اید ، ( بر شما حلال است ) پس ، از آنچه این حیوانات برای شما ( صید می کنند و ) نگاه می دارند ، بخورید و نام خدا را ( به هنگام فرستادن حیوان برای شکار ، ) بر آن ببرید و از ( معصیت ) خدا بپرهیزید که خداوند سریع الحساب است. » سوره مائده آیه 4 . .   و مراد ازجَوارِح در این آیه به معنای حیوانات شکاری همچون سگ های تربیت شده برای شکار است نه هر نوع حیوان شکاری .

** ظَهَرَ عَلَى الشَّئِ  : اِطَّلَعَ عَلَيهِ وَ عَلِمَ بِهِ وَ ظَفِرَ بِهِ و غَلَبَهُ : یعنی اطلاع و علم و آگاهی و ظَفَر و دسترسی و غلبه بر آن چیز پیدا کرد .

** اَلظَّهر : پُشت - کمر - سطح - ظاهر - رو - قسمت خارجی - شتر باری - مال فراوان - زمین سِفت و سخت - راه خشکی یا بیابان  .

** ظهَرَ ، یَظهَرُ  ظُهُوراََ : آشکار شد - ظاهر شد

** ظَهَرَ یَظهَرُ  ظَهْراََ : به کمرش زد

** ظَهَرَ بِعِلمِهِ : به دانش خود افتِخار کرد
** ظَهَرَ یَظهَرُ  ظَهْراََ وَ ظُهُوراََ  ،  اَلبَیتَ : بالای خانه رفت

** ظَهَرَ عَلَیهِ : بالای آن رفت -به او کمک کرد

** ظَهَرَ بِفُلانِِ وَ عَلَیهِ : بر فلانی پیروز شد

وَ قَولُهُ : «يَرْجُمُوكُمْ» أَي : يَقتُلُوكُم بِالحِجارَةِ وَ هُوَ شَرُّ القَتلِ وَ يَتَضَمَّنُ مَعنَى النَّفرَةِ وَ الطَّردِ وَ فِي اختِيارِ الرَّجمِ عَلَى غَيرِهِ مِن أَصنافِ القَتلِ إِشعارُُ بِأَنَّ أَهلَ المَدينَةِ عامَّةََ كانُوا يُعادُونَهُم لِدِينِهِم فَلَو ظَهَرُوا عَلَيهِم بادَرُوا إِلَيهِم وَ تَشارَكُوا فِي قَتلِهِم وَ القَتلُ الَّذِي هذا شَأنُهُ يَكُونُ بِالرَّجمِ عادَةََ [وَ طَبیعَةََ] . وَ قَولُهُ : «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» ، اَلظّاهِرُ أَنَّ الإِعادَةَ مُضَمِّنُُ [مُتَضَمِّنُُ] مَعنَى الإِدخالِ وَ لِذا عُدِّيَ بِ«فِي» دُونَ «إِلَى» . وَ كانَ لازِمُ دُخُولِهِم فِي مِلَّتِهِم عادَةََ [وَ طَبیعَةََ] - وَ قَد تَجاهَرُوا بِرَفضِها وَ سَمُّوها شَطَطاََ مِنَ القَولِ وَ افتِراءََ عَلَى اللهِ بِالكِذبِ - أَن لايَقنَعَ القَومُ بِمُجَرَّدِ اعتِرافِهِم بِحَقِّيَّةِ المِلَّةِ ، «صُورَةََ» [و بحسب الظاهر]، دُونَ أَن يَثِقُوا بِصِدقِهِم فِي الأِعتِرافِ وَ [یَلزَمُ اَن] يُراقِبُوهُم فِي أَعمالِهِم [حَتّی یُشارِکُوا النّاسَ] فَيُشارِكُوا النّاسَ فِي عِبادَةِ الأَوثانِ وَ الإِتيانِ بِجَميعِ الوَظائِفِ الدِّينِيَّةِ الَّتِي لَهُم وَ الحِرمانِ عَنِ العَمَلِ بِشَئِِ مِن شَرائِعِ الدِّينِ الإِلهِيِّ وَ التَّفَوُّهِ بِكَلِمَةِ الحَقِّ .

و جمله «يَرْجُمُوكُمْ» در آیه 20 از سوره کهف ، معنايش این است که شما را بطور دسته جمعی با سنگ به قتل می رسانند و به اصطلاح سنگسار می شوید . و این نوع كشتن از بدترين انواع كشتن ها است، زيرا کُشتن و قتل کسی با سنگ بطور دسته جمعی علاوه بر كُشته شدن ، منفوريت و مطروديت مقتول و کشته شده را هم همراه دارد و در اينكه در آیه 20 از سوره کهف از میان همه اقسام قتل ، خصوص رَجم و سنگسار اختيار شد خود مُشعِر بر اين است و می فهماند كه عموم مردم و اهل شهر که بُت پرست بودند به جهت حمایت و یاری و پشتیبانی از آیین بُت پرستی شان که مورد تعرَّض و اِعتراض قرار گرفته بود با اصحاب كهف دشمنى داشته اند زيرا که آنها از کیش و آیین بُت پرستی خارج شده و بر ضد بُت پرستی و کفر و شرک ، خروج و قیام کرده بودند لذا عموم مردم شهر برای یاری و کمک به آیین خود  در پی یافتن اصحاب کهف و قتل و سنگسارشان بودند . بنابراين اگر  به حال و وضع و مکانشان اطلاع و آگاهی پیدا می کردند بى درنگ جهت کیفر و مُجازاتشان در پی آنها می رفتند و با سنگسار کردن آنان مشارکت در قتلشان می نمودند و تنها قتلی که همه می توانند در آن مشارکت کنند و به نحو دسته جمعی انجام دهند رَجم و سنگسار می باشد که از بدترین انواع قتل و کشتن است .

ظاهر عبارتِ («أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ . سوره کَهف.آیه 20.») اين است كه كلمه «اِعاده» که مصدر فعل«يُعِيدُون» است متضمن معناى داخل كردن می باشد و لذا در این آیه شریفه «يُعِيدُوكُمْ» مُتعدی به حرف «فِی» شده است نه «اِلَی» در حالی که این کلمه معمولا با «اِلَی» که دلالت بر جهت و میل و گرایش دارد مُتعدی می گردد .  اگر «يُعِيدُوكُمْ» با«فِی» مُتعدّی گردد دلالت بر استقرار و دخول می کند و معنای جمله «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» چنین است : ... یا بُت پرستان داخل می کنند شما را در دین و آیینشان و شما باید تسلیم آنها و مُستقرّ در آیین شان باشید . و اگر با «اِلَی» مُتعدّی گردد معنای «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» چنین می شود : ... یا بُت پرستان وادار می کنند شما را به آیین شان و شما باید اعتراف به آیین آنها کنید و به آن میل و علاقه نشان دهید  و ضمنا مُتعدّی شدن با «اِلَی» این معنا را نیز اِفاده می کند که «مَعاذالله» اصحاب کهف قبلا بُت پرست بودند و میل به آن داشتند و بعدها از بُت پرستی اِعراض کرده اند و اگر بُت پرستان به آنان دسترسی پیدا کنند دوباره آنها را به بُت پرستی بازمی گردانند !! و این در حالی است که بُت پرستان جز به تسلیم و استقرار صد در صدی اصحاب کهف به آیین بت پرستی راضی و قانع نبودند و لذا در آیه شریفه ذکرِ حرفِ «فِی» متناسب با این حال و مقام است نه ذکر «اِلَی» .  مخالفین و دشمنان اصحاب کهف که بُت پرستان تحت حکومت دقیانوس بودند اگر بر آنها دسترسی پیدا می کردند یا همه آنها را سنگسار می کردند و یا مجبور می کردند که داخل در آیین بُت پرستی شوند و در عمل نیز مثل بُت پرستان رفتار نمایند و صِرف ادّعا و اعتراف آنها بر حقّانیّت بُت پرستی را کافی نمی دانستند . پس لازمه اجبار به تسلیم و دخول اصحاب کهف در دین و آیین بت پرستی آن است که مردمِ بُت پرست دست از سر آنان برندارند و اینطور نبوده که به صِرف ادعاى اينكه بگويند ما از دين توحيد دست برداشته ايم از ايشان بپذيرند و جُرمشان را ببخشند بلكه به خاطر اينكه تَجاهُر و تَظاهُر به دين توحيد و خروج  و رَفض و ترک از دين بُت پرستى کرده بودند و عَلَناََ و آشکارا بُت پرستى را ایده و عقیده و گفتاری انحرافی و خُرافى و موهوم و افتراء و دروغ بر خدا معرفى مى كردند [ وَ قَد تَجاهَرُوا بِرَفضِها وَ سَمُّوها شَطَطاََ مِنَ القَولِ وَ افتِراءََ عَلَى اللهِ بِالكِذبِ ] لذا بت پرستان طبیعتاََ و عادتا نبايد به صِرف اعترافِ صوری و ظاهری اصحاب کهف به حقّانيت بُت پرستى ، قناعت كنند ، بلكه بايد آنقدر آنها را زیر نظر داشته باشند و بر اعمال و رفتارشان مراقبت و نظارت و تعقيب كنند تا نسبت به صدق ادعايشان  اعتماد و اطمينان پيدا كنند و جزو بُت پرستان قرار گیرند و با مردم بُت پرست در عبادت بُت ها و انجام وظائف و مراسم بُت پرستی شریک شوند و از انجام  هر نوع مراسم توحیدی و تعالیم دينی الهى و نیز از بیان هر نوع سخن و کلمه حقّی محروم شوند و نتوانند حتى كلمه ای و سخنی از خدا و دين توحيدی بگویند .

** سؤال و اشکال :  سؤال این است که
آیا تقدیم و تأخیر  در آیه 20 از سوره کهف رعایت شده است؟ در آیه 20 از سوره کهف چنین آمده است : («إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . چرا که اگر آنان از وضع و حال شما آگاه شوند ، سنگسارتان مي کنند ، يا شما را به آيين خويش باز مي گردانند ، و در آن صورت ، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد») . در واقع باید اینطور باشد که اول آنها را ودار به پذیرفتن آیین بت پرستی کنند و اگر قبول نکنند و زیربار نروند آنگاه سنگسارشان کنند . حال «سؤال» این است که چرا اول سنگسار آمده و بعد اعاده به آیین بت پرستی ؟

پاسخ : براي اينكه بُت پرستان با شناختی که از اصحاب کهف داشتند دیگر امیدی به رجوع و برگشت آنها به آیین بُت پرستی نداشتند و قصد و نیتشان نابود کردن و کُشتن اصحاب کهف بود روی این جهت اول جمله «يَرْجُمُوكُمْ» که دلالت بر رَجم و سنگسار می کند آورده شده است و سپس اِعاده و برگرداندن به آیین بُت پرستی به نحو احتمال که جمله «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» بر آن دلالت دارد ذکر شده است
** تذکر 1 : به نظر می رسد که متن عربی اَلمیزان در رابطه با کلمه«عادَةََ» که در بالا ذکر شده  اگر به این صورت باشد مناسب تر و شایسته تر است : [ وَ كانَ لازِمُ دُخُولِهِم فِي مِلَّتِهِم  - وَ قَد تَجاهَرُوا بِرَفضِها وَ سَمُّوها شَطَطاََ مِنَ القَولِ وَ افتِراءََ عَلَى اللهِ بِالكِذبِ - أَن لايَقنَعَ القَومُ  «عادَةََ» [وَ طَبیعَةََ] بِمُجَرَّدِ اعتِرافِهِم بِحَقِّيَّةِ المِلَّةِ ، صُورَةََ . ] .
** تذکر 2 : در جمله [ أَن لايَقنَعَ القَومُ بِمُجَرَّدِ اعتِرافِهِم بِحَقِّيَّةِ المِلَّةِ ، «صُورَةََ» ] کلمه «صُورَةََ» مربوط به «بِمُجَرَّدِ اعتِرافِهِم» می باشد .

**  كلمه «شَطَط» در آیه 14 از سوره کهف ذکر شده است: وَ رَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً . و دلهايشان را مُحکم ساختيم در آن موقع که قيام کردند و گفتند: (پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است، هرگز غير او معبودي را نمي خوانيم، که اگر چنین کنیم و غیر او را بخوانيم در اين هنگام  سخني بگزاف گفته ايم و از راه حق عدول و تجاوز كرده ‏ايم  .  «شَطَط» به معناي خروج از حدّ و تجاوز از حقّ است . و در اَلمیزان ج13 ص268. ذَیل آیه 14 از سوره کهف در باره کلمه «شَطَط» چنین آمده است : وَ الشَّطَطُ : اَلخُرُوجُ عَنِ الحَدِّ و َ التَّجاوُزُ عَنِ الحَقِّ .

* وَ هذا كُلُّهُ لابَأسَ بِهِ عَلَى مَنِ اضطُرَّ عَلَى الإِقامَةِ فِي بِلادِالكُفرِ وَ الأِنحِصارِ بَينَ أَهلِهِ كَالأَسيرِ المُستَضعَفِ بِحُكمِ العَقلِ وَ النَّقلِ وَ قَد قالَ تَعالَى: «إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ»: اَلنَّحل:اَلآیَة 106 . وَ قالَ تَعالَى: «إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً»: آل عِمران:اَلآیَة 28 . فَلَهُ أَن يُؤمِنَ بِقَلبِهِ وَ يُنكِرُهُ بِلِسانِهِ وَ أَمّا مَن كانَ بِنَجوَةِِ مِنهُم وَ هُوَ حُرُُّ فِي اِعتِقادِهِ وَ عَمَلِهِ ثُمَّ أَلقَى بِنَفسِهِ فِي مَهلَكَةِ الضَّلالِ وَ تَسَبَّبَ إِلَى الأِنحِصارِ فِي مُجتَمَعِ الكُفر فَلَمْ یَسْتَطِعْ اَلتَّفَوُّهَ بِكَلِمَةِ الحَقِّ وَ حَرُمَ التَّلَبُّسُ [ وَ حَرُمَ مِنَ لتَّلَبُّسِ ] بِالوَظائِفِ الدِّينِيَّةِ الأِنسانِيَّةِ ، فَقَد حَرَّمَ عَلَى نَفسِهِ السَّعادَةَ وَ لَن يُفلِحَ أَبَداََ قالَ تَعالَى: «إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمي‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصيراً .»: اَلنِّساء: اَلآیَة . 97. .

                 [ اَلمیزان جلد 13 ص280 . ]

به حکم و دلیل عقل و نقل (شرع)  تظاهُر به كفر و انکار حق و اِعترافِ صوری و ظاهری به حقّانیّت آیین کفر (مثل بُت پرستی و مانند آن) از روى  تقیّه و اضطرار نسبت به كسى كه مُضطرّ و ناچار به اقامت و سکونت در بلاد کفر باشد و همانند یک اسیرِ مُستضَعف و ناتوان و ضعیف ، محصور و گرفتار در بین اهل کفر و ظلم قرار گیرد همه این موارد بلامانِع و جائز است . وَ هذا كُلُّهُ لابَأسَ بِهِ عَلَى مَنِ اضطُرَّ . یعنی همه این موارد برای کسی که مُضطرّ به اضطرارِ ابتدائی و اوّلی باشد از نظر عقلی و شرعی بلامانِع و جائز است و هیچ اشکالی ندارد و اما کسی که از روی اختیار ، خودش را مضطر به اضطرار ثانوی نماید  موارد ذکر شده برای او جائز نیست بلکه چه بسا معاقَب و مورد کیفر و عقاب و ملامت و مذَمَّت واقع شود اگر چه ممکن است حین اضطرار ، اختیاری نداشته باشد ولی این اضطرار و امتناع و عدم اختیار منافاتی با اختیار داشتن او ندارد زیرا از اول قدرت و اختیار داشت که خویش را در اضطرار قرار ندهد و به اصطلاح : اَلأِضطِرارُ اَوِ الأِمتِناعُ بِالأِختِیارِ لایُنافِی الأِختِیارِ . یعنی اضطرار و امتناع و عدم قدرت و سلب اختیاری که مَنشأ آن از روی اختیار بوده منافاتی با مُختار بودن و اختیار داشتن ندارد. مثلا کسی که از روی اختیار ، خودش را از طبقه دوم ساختمانی به زیر می اندازد اگر چه هنگام افتادن دیگر اختیاری ندارد و نمی تواند جلو افتادن را بگیرد ولی چنین شخصی و مانند او مسؤل عمل و کارش است و مورد عقاب و مؤاخذه و ملامت قرار می گیرد و نیز مانند کسی که روان گردان و یا شراب می خورد و بعد بی اختیار کسی را به قتل می رساند. یقینا چنین افرادی که با سوء استفاده از اختیار خود سبب سلب اختیار از خویش شدند کیفر و مجازات می شوند .   پس کسی که مُضطرّ به اضطرارِ ابتدائی باشد می تواند تقیّه نماید و تظاهر به کفر و انکار حق کند و در باره جواز و مشروعیّت این کار در سوره نَحل آیه 106 چنین آمده است : (مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ کسانی که بعد از ایمان کافر شوند - بجز آنها که تحت فشار و اِکراه و اضطرار واقع شده اند در حالی که قلبشان آرام و با ایمان است - آری ، آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر گشوده اند ، غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظیمی در انتظارشان می باشد . . سوره نحل آیه 106 . .) و نيز در سوره آل عمران آیه 28 فرموده است : (لا يَتَّخِذِالْمُؤْمِنُونَ الْکافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِکَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في‏ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَي اللَّهِ الْمَصيرُ .  افراد باایمان نباید به جای مؤمنان ، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند ، هیچ رابطه ای با خدا ندارد ( و پیوند او بکلّی از خدا گسسته می شود ) مگر اینکه از آنها بپرهیزید ( و به خاطر هدفهای مهمتری تقیّه کنید ) . خداوند شما را از ( نافرمانی ) خود ، بر حَذَر می دارد و بازگشت ( شما ) به سوی خداست.  سوره آل عمران آیه 28 . .)

مُفاد این آیات ذکر شده آن است که  کسی که مُضطرّ به اضطرارِ ابتدائی باشد و ناچار به اقامت و سکونت در بلاد کفر شود و زير فشار كفار و زير نظر آنان و محصور و در چنگالشان قرار گیرد مى تواند قلباََ معتقد و مؤمن به حق و حقیقت باشد و با حفظ و رعایتِ ملاحظاتی با زبانش  انكارِ حق کند و اما كسى(مانند اصحاب كهف ) كه از ميان كُفّار خلاصی و  نجات یافته است و آزادى در عقیده و عمل دارد و بعد از روی اختیار ، خود را در مَعرض مَهلکه ضلالت و گمراهی بیندازد و سبب محصور شدن خویش در محیط و جامعه کفر و ضلالت شود و نتواند به گفتار و سخن حق لب بگشاید و از انجام وظائف دینی و انسانی محروم و ممنوع شود  براى چنین کسی که مضطر به اضطرار ثانوی باشد و با دست خود و به اختیار خویش دچار اضطرار و مهلکه شده است  تظاهر به کفر و انکار حق جائز نیست زیرا که او با اِلقای خویش در مَعرض مَهلکه ضلالت و واقع شدن در محیط کفر ، سعادت و خوشبختی در دنیا و آخرت را بر خود حرام  و ممنوع نموده است و ديگر هرگز روى رستگارى را نخواهد دید و مشمول آیه 97 از سوره نساء خواهد بود که خداوند متعال فرمود : : (إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمي‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصيراً . کسانی که فرشتگان ( قبض ارواح ) ، روح آنها را گرفتند در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند ، به آنها گفتند: «شما در چه حالی بودید؟ ( و چرا با اینکه مسلمان بودید ، در صفِ کفّار جای داشتید؟! ) » گفتند: «ما در سرزمین خود ، تحت فشار و مستضعف بودیم.» آنها [ فرشتگان ] گفتند: «مگر سرزمین خدا ، پهناور نبود که مهاجرت کنید؟!» آنها ( عذری نداشتند ، و ) جایگاهشان دوزخ است ، و سرانجام بدی دارند . سوره نساء آیه 97 . .).
** به نظر می رسد  که در عبارتِ «وَ حَرُمَ التَّلَبُّسُ بِالوَظائِفِ الدِّينِيَّةِ الأِنسانِيَّةِ» که در متن عربی بالا ذکر شده است یک حرف «مِن» قبل از کلمه «التَّلَبُّسُ» لازم باشد  و عبارت به این شکل باشد بهتر است : «وَ حَرُمَ مِنَ لتَّلَبُّسِ بِالوَظائِفِ الدِّينِيَّةِ الأِنسانِيَّةِ»

** حَرَمَ یَحرِمُ و حَرِمَ یَحرَمُ حِرماََ و حَریماََ و حِرماناََ و حَرِماََ و حِرمَةََ و حَریمَةََ ، اَلشَّئَ : محرومش کرد - ممنوعش کرد .

** حَرَمَ  و حَرِمَ و حَرُمَ الأُسقُفُ فُلاناََ : اُسقُف فلانی را با تکفیر از جمع مؤمنین اخراج و طرد کرد .

** حَرِمَ یَحرَمُ حَرَماََ و حَراماََ و حَرُمَ یَحرُمُ حُرماََ و حُرُماََ و حُرمَةََ و حَرِمَةََ و حَراماََ ، عَلَیهِ الأَمرُ : کار بر او مشکل شد  - ممنوع شد .

** حَرِمَ یَحرَمُ حَرَماََ و حَراماََ ، فِی القِمارِ : در قمار باخت .

** حَرَّمَ الشَّئَ :حرام و تحریم کرد آن چیز را .

** حَرَّمَ و اَحرَمَ : وارد ماه حرام شد .


** اَلنَّجوَة» به معنای مکان مرتفعی که انسان در آن از سیل نجات می یابد  - زمین مُرتَفع و بلند .

** اَلنَّجو : مناجات کردن - راز گفتن - قطع کردن - رها شدن - رها کردن - نجات یافتن - خلاصی - رهایی .

* وَ بِهذا يَظهَرُ وَجهُ تَرَتُّبِ قَولِهِ : «وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» عَلَى قَولِهِ : «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» وَ يَندَفِعُ ما قيلَ : إِنَّ إِظهارَ الكُفرِ بِالإِكراهِ مَعَ إِبطانِ الإِيمانِ مَعفُوُُّ عَنهُ فِي جَميعِ الأَزمانِ فَكَيفَ رُتِّبَ عَلَى العَودِ فِي مِلَّتِهِم عََدَمُ الفَلاحِ أَبَداََ مَعَ أَنَّ الظّاهِرَ مِن حالِهِم ، اَلكُرهُ ، هذا فَإِنَّهُم لَو عَرَضُوا بِأَنفُسِهِم عَلَيهِم أَو دَلُّوهُم بِوَجهِِ عَلَى مَكانِهِم فَأَعادُوهُم فِي مِلَّتِهم وَ لَو عَلَى كُرهِِ كانَ ذلِكَ مِنهُم تَسَبُّباََ اِختِيارِيّاََ إِلَى ذلِكَ وَ لَم يُعذَرُوا اَلبَتَةَ . وَ قَد أَجابُوا عَنِ الإِشكالِ بِوُجُوهِِ أُخَرَ غَيرِ مُقنِعَةِِ : مِنها : أَنَّ الإِكراهَ عَلَى الكُفرِ قَديَكُونُ سَبَباََ لِاستِدراجِ الشَّيطانِ إِلَى استِحسانِهِ وَ الأِستِمرارِ عَلَيهِ وَ فِيهِ أَنَّ لازِمَ هذَا الوَجهِ أَن يُقالَ: «وَ يُخافُ عَلَيکُم أَن لا تُفلِحُوا أَبَداََ» لا أَن يُقضَى بِعَدَمِ الفَلاحِ قَطعاََ . وَ مِنها : أَنَّهُ يَجُوزُ أَن يَكُونَ أَرادَ يُعيدُوكُم [ أَنَّهُ يَجُوزُ وَ یُمکِنُ أَن یُریدُوا  اَن يُعيدُوكُم ] إِلَى دِينِهِم بِالأِستِدعاءِ دُونَ الإِكراهِ وَ أَنتَ خَبيرُُ بِأَنَّ سِياقَ القِصَّةِ لا يُساعِدُ عَلَيهِ . وَ مِنها : أَنَّهُ يَجُوزُ [یُمکِنُ] أَن يَكُونَ فِي ذلِكَ الوَقتِ كانَ لا يَجُوزُ التَّقِيَّةُ بِإِظهارِ الكُفرِ مُطلَقاََ وَ فِيهِ عَدَمُ الدَّليلِ عَلَى ذلِكَ . وَ مِنها : أَنَّهُ يَجُوزُ أَن يَكُونَ فِي ذلِكَ الوَقتِ كانَ لا يَجُوزُ التَّقِيَّةُ بِإِظهارِ الكُفرِ مُطلَقاََ وَ فِيهِ عَدَمُ الدَّليلِ عَلَى ذلِكَ . وَ سِياقُ ما حُكِىَ مِن مُحاوَرَتِهِم أَعنِي قَولَهُ : «لَبِثْتُمْ» إِلَى تَمامِ الآيَتَينِ ، سِياقُُ عَجيبُُ دالُُّ عَلَى كَمالِ تَحابِّهِم فِي اللهِ وَ مُواخاتِهِم [مُؤاخاتِهِم] فِي الدِّينِ وَ أَخذِهِم بِالمُساواةِ بَينَ أَنفُسِهِم وَ نُصحِ بَعضِهِم لِبَعضِِ وَ اِشفاقِ بَعضِهِم عَلَى بَعضِِ فَقَد تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَ القائِلينَ : «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» تَنبيهُُ وَ دَلالَةُُ عَلَى مَوقِعِِ [مَوقِفِِ] مِنَ التَّوحيدِ [وَ] أَعلَى وَ أَرفَعُ دَرَجَةِِ مِمّا يَدُلُّ عَلَيهِ قَولُ الآخَرينَ « لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» . ثُمَّ قَولُ القائِلِ : «فَابْعَثُوا » حَيثُ عَرَضَ بَعثَ الرَّسُولِ عَلَى الجَميعِ وَ لَم يَستَبِدَّ بِقَولِ : «لِیَذْهَبْ أَحَدُكُم»  وَ قَولُهُ : «أَحَدَكُم» وَ لَم يَقُل «اِذْهَبْ يا فُلانُ أَو اِبْعَثُوا فُلاناََ» وَ قَولُهُ : «بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ» فَأَضافَ الوَرِقَ إِلَى الجَميعِ ، كُلُّ ذلِكَ دَليلُ المُواخاةِ [المُؤاخاةِ] وَ المُساواةِ .


     [ اَلمیزان جلد 13 ص 281 . ]

                   

* وَ بِهذا يَظهَرُ وَجهُ تَرَتُّبِ قَولِهِ : «وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» عَلَى قَولِهِ : «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» وَ يَندَفِعُ ما قيلَ : إِنَّ إِظهارَ الكُفرِ بِالإِكراهِ مَعَ إِبطانِ الإِيمانِ مَعفُوُُّ عَنهُ فِي جَميعِ الأَزمانِ فَكَيفَ رُتِّبَ عَلَى العَودِ فِي مِلَّتِهِم عََدَمُ الفَلاحِ أَبَداََ مَعَ أَنَّ الظّاهِرَ مِن حالِهِم ، اَلكُرهُ ، هذا فَإِنَّهُم لَو عَرَضُوا بِأَنفُسِهِم عَلَيهِم أَو دَلُّوهُم بِوَجهِِ عَلَى مَكانِهِم فَأَعادُوهُم فِي مِلَّتِهم وَ لَو عَلَى كُرهِِ كانَ ذلِكَ مِنهُم تَسَبُّباََ اِختِيارِيّاََ إِلَى ذلِكَ وَ لَم يُعذَرُوا اَلبَتَةَ .

و با این بیانی که در رابطه با حکم مُضطرّ و حکمِ مورد اضطرار و تقیه داشتیم (و گفتیم که تظاهر به کفر و انکارحقّ برای کسی که سکونت و اقامت در بلاد کفر دارد و همانند یک اسیر در چنگال کفّار گرفتار است ، جائز است و اما کسی که از روی اختیار ، خودش را مضطر به اضطرار ثانوی نماید  موارد ذکر شده برای او جائز نیست بلکه چه بسا مورد کیفر و عقاب و توبیخ واقع شود ) ، وجه و جهت و علّتِ ترتّب و مترتِّب شدن جمله «وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» بر جمله «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» كاملا روشن مى گردد و نیز اشکالی که از سوی بعضی ها در رابطه با این ترتُّب گفته شده است خود به خود دفع و برطرف می شود .  اشكال اين است كه اظهار كفر از سوی مُؤمنین به جهت اِجبار و اكراه و مخفی نگهداشتن ايمان در قلب ، همیشه و در جمیع اَعصار و دوره ها از سوی خداوند و طبقِ اَدیان و شرایع گذشته ، مَعفُوُُّ عَنهُ و مورد عفو و بخشش بوده است و چنین اشخاصی مورد مؤاخذه و عقاب و عِتاب واقع نمی گشتند پس چرا و چگونه در آیه 20 از سوره کهف در رابطه با جریان اصحاب کهف جمله «وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد» بر جمله «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ . يا شما را به آيين خويش بازمي گردانند» مترتِّب شده است و به عبارت دیگر چگونه  در این آیه و در رابطه با اصحاب کهف که در مقام اکراه و اضطرار هم بودند ، عدمِ فلاح و رستگاری اَبَدی بر بازگشت و عود به آیین و دین کفّار مترتِّب گشته است و بیانگر آن است که اگر اصحاب کهف با وجود اضطرار به آیین کفار برگردند و به ناچار انکار حق و اقرار به باطل بکنند اگر چه در دل ایمان به حق داشته باشند هرگز رستگار نمی شوند با اینکه ظاهر حال و وضع اصحاب کهف نشان می دهد که آنها واقعاََ و حقیقتاََ دچار اضطرار و اکراه بوده اند ؟! و به عبارت سوم با اينكه شرایط اکراه و اِجبار و اضطرارِ اصحاب كهف از حال و وضعشان هُوَيدا و آشکار بوده است و حاکمیّت حاکم زمانشان یعنی دقیانوس بر آنها تسلّط داشته و به اصطلاح ، آنها واقعاََ مُضطرّ بودند پس چرا خداوند مُتعال در آیه 20 از سوره کهف ،  عَود و اِعاده و برگشتن آنها از روی اضطرار به آیین کفّار را هلاكت ابدى برای آنان دانسته است اگر چه آنها در دل ایمان و اقرار به حق داشته باشند ؟ . هذا فَإِنَّهُم لَو عَرَضُوا بِأَنفُسِهِم عَلَيهِم ...  این جواب و دفع اشکالی که از كلام ما به دست مى آيد و در بالا به آن اشاره کردیم بدینگونه  است كه اگر آنها (اصحاب کهف) خود را بر کفّار و مردمِ بُت پرستِ زمانشان عرضه مى كردند و بین مردم آشکار می شدند و يا آنها را به نحوى به  مکان و مخفى گاهشان دلالت و راهنمایى مى نمودند  آنگاه بُت پرستان و کفّار آنها را  اگر چه به زور و اجبار و اکراه به آیین خود بر می گرداندند در این صورت در واقع آنان خود را به اختيار و به دست خویش گرفتار كفر و شرك نموده اند و خودشان با اختیارشان سببِ اضطرار و پذیرش کفر و انکار حق شدند و در این حال عذرشان دیگر موجه نیست و قطعاََ و حتما معذور نمی باشند و قبلا نیز بیان کردیم که اگر چه ممکن است حین اضطرار ، اختیاری نداشته باشند ولی این اضطرار و امتناع و عدم اختیاری که خود سبب آن بودند منافاتی با اختیار داشتنشان ندارد زیرا از اول قدرت و اختیار داشتند که خویش را در اضطرار قرار ندهند و به اصطلاح : اَلأِضطِرارُ اَوِ الأِمتِناعُ بِالأِختِیارِ لایُنافِی الأِختِیارِ . یعنی اضطرار و امتناع و عدم قدرت و سلبِ اختیاری که سبب و مَنشأ آن از روی اختیار بوده منافاتی با مُختار بودن و اختیار داشتن ندارد . مثلا كسى كه خود را به اختيار به سوی درّه ای عمیق و خطرناک پرتاب نماید اگر چه هنگام سقوط و افتادن در درَّه دیگر اختیاری ندارد و نمی تواند جلو افتادن و سقوط و متلاشی شدن را بگیرد ولی چنین شخصی و مانند او مسؤل عمل و کارش است و مورد عقاب و مؤاخذه و ملامت قرار می گیرد زیرا که وی از اول اختیارِ افتادن و نیفتادن در درّه را داشته است .

* وَ قَد أَجابُوا عَنِ الإِشكالِ بِوُجُوهِِ أُخَرَ غَيرِ مُقنِعَةِِ : مِنها : أَنَّ الإِكراهَ عَلَى الكُفرِ قَديَكُونُ سَبَباََ لِاستِدراجِ الشَّيطانِ إِلَى استِحسانِهِ وَ الأِستِمرارِ عَلَيهِ وَ فِيهِ أَنَّ لازِمَ هذَا الوَجهِ أَن يُقالَ: «وَ يُخافُ عَلَيکُم أَن لا تُفلِحُوا أَبَداََ» لا أَن يُقضَى بِعَدَمِ الفَلاحِ قَطعاََ . وَ مِنها : أَنَّهُ يَجُوزُ أَن يَكُونَ أَرادَ يُعيدُوكُم [ أَنَّهُ يَجُوزُ وَ یُمکِنُ أَن یُریدُوا  اَن يُعيدُوكُم ] إِلَى دِينِهِم بِالأِستِدعاءِ دُونَ الإِكراهِ وَ أَنتَ خَبيرُُ بِأَنَّ سِياقَ القِصَّةِ لا يُساعِدُ عَلَيهِ . وَ مِنها : أَنَّهُ يَجُوزُ [یُمکِنُ] أَن يَكُونَ فِي ذلِكَ الوَقتِ كانَ لا يَجُوزُ التَّقِيَّةُ بِإِظهارِ الكُفرِ مُطلَقاََ وَ فِيهِ عَدَمُ الدَّليلِ عَلَى ذلِكَ .

و همانا ديگران نیز ار این اشکال فوق الذِّکر جواب هایی داده اند که مُقنِع و قانع کننده نمی باشد  : 1- یکی از آن وجوه که در پاسخ به اشکال بیان شده [و شَهابُ الدّین آلُوسی صاحب تفسیر «رُوحُ المَعانى» نیز در جلد 15، ص 235 ، آن را آورده است] این است که شاید منظور از ترتُّب در آیه 20 از سوره کهف این باشد که اگر انسان بدون دلیل شرعی و عقلی خود را در بلاد کفر و شرک گرفتار سازد  و در پذیرش کفر دچار اکراه و اضطرار گردد گاهی چنین اكراه و اجباری بر كفر  سبب مى شود که شيطان به تدريج کفر و باطل را در نظر انسان مُستحسَن و نیکو جلوه دهد بطوری که در نهایت آدمی را به اعتقاد و استمرار در کفر و باطل  کشاند و عاقبت به شرّ کند  . ولی در اين وجهی که بیان شد اشکال وجود دارد و صحيح نيست زیرا اگر چنين ترس و خوفى بود لازمه اش آن است که در آیه 20 از سوره کهف چنین گفته شود : (وَ يُخافُ عَلَيکُم أَن لا تُفلِحُوا أَبَداََ) يعنى در اين صورت ترس آن هست كه هرگز رستگار نشويد  نه اينكه بطور قطعی حکم به عدم فلاح و رستگاری بشود کما اینکه در آیه شریفه چنین است و حکم قطعی به عدم فلاح شده است و فرمود :  «وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد» 2- یکی دیگر از آن وجوه که در پاسخ به اشکال مذکور بیان شده  [و مرحوم امینُ الأِسلام شیخ طَبَرسی صاحب مَجمَع البَيان در جلد 6 ص 457 نیز آن را ذکر کرده است]  آن است كه ممكن است كفّار به بهانه ارتباط و دوستی و رفاقت با شما ، از شما استدعا و خواهش و درخواست کنند که به دین و آیینشان برگردید نه اینکه اکراه و اجبار و تحمیل عقیده باشد . ولى این وجه هم پذیرفته نیست و شما آگاه هستید و می دانید که سياقِ قِصّه و ماجرای اصحاب کهف با اين توجيه  مساعدت و سازگارى ندارد . 3-  وجه سوم از وجوهی که در پاسخ به اشکال مزبور بیان شده آن است که ممكن است در آن عصر و روزگار تقيه مطلقا و به هیچ وجه جائز نبوده  است و هیچ کسی حقِ اظهار کفر و شرک را نداشته است و قهرا در چنين فرضى اگر کسی از روی تقیّه و اضطرار به دین و آیین کفر بر می گشت هرگز به فلاح و رستگاری نمی رسید .  اين جواب نيز دارای اشکال و  ناتمام است زیرا دليلى بر این مطلب وجود ندارد و صِرف احتمال است و اشکال را رفع و برطرف نمی سازد .


* وَ سِياقُ ما حُكِىَ مِن مُحاوَرَتِهِم أَعنِي قَولَهُ : «لَبِثْتُمْ» إِلَى تَمامِ الآيَتَينِ ، سِياقُُ عَجيبُُ دالُُّ عَلَى كَمالِ تَحابِّهِم فِي اللهِ وَ مُواخاتِهِم [مُؤاخاتِهِم] فِي الدِّينِ وَ أَخذِهِم بِالمُساواةِ بَينَ أَنفُسِهِم وَ نُصحِ بَعضِهِم لِبَعضِِ وَ اِشفاقِ بَعضِهِم عَلَى بَعضِِ فَقَد تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَ القائِلينَ : «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» تَنبيهُُ وَ دَلالَةُُ عَلَى مَوقِعِِ [مَوقِفِِ] مِنَ التَّوحيدِ [وَ] أَعلَى وَ أَرفَعُ دَرَجَةِِ مِمّا يَدُلُّ عَلَيهِ قَولُ الآخَرينَ « لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» . ثُمَّ قَولُ القائِلِ : «فَابْعَثُوا » حَيثُ عَرَضَ بَعثَ الرَّسُولِ عَلَى الجَميعِ وَ لَم يَستَبِدَّ بِقَولِ : «لِیَذْهَبْ أَحَدُكُم»  وَ قَولُهُ : «أَحَدَكُم» وَ لَم يَقُل «اِذْهَبْ يا فُلانُ أَو اِبْعَثُوا فُلاناََ» وَ قَولُهُ : «بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ» فَأَضافَ الوَرِقَ إِلَى الجَميعِ ، كُلُّ ذلِكَ دَليلُ المُواخاةِ [المُؤاخاةِ] وَ المُساواةِ .

و سياقِ گفتگو و مُحاوَره اى كه از ايشان  یعنی اصحاب کهف در آیه 19 و 20 از سوره کهف حكايت و نقل شده سياقِ عجيبى است . گفتگوی شگفت انگیزی که از عبارتِ سؤالی «كَمْ لَبِثْتُمْ؟» شروع شده و تا آخر این دو آیه شریفه ادامه دارد و دلالت کننده و بیانگرِ كمال عشق و مِهر و محبّتشان به يكديگر در راه خدا و برادريشان در دين و برابری و مُساواتشان در بين يكديگر (با توجه به عدالت خواهیشان و با عنایت به شرایط حادّی که بطور مساوی دچارش بودند) و خير خواهى و اِشفاق و دلسوزی و محبتشان نسبت به هم ، می باشد . و  آیه 19 و 20  در سوره کهف چنین آمده است : وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً .* إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . یعنی :  اينگونه آنها را از خواب برانگيختيم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: چه مدت خوابيديد؟! گفتند: يک روز، يا بخشي از يک روز را خوابیدیم! و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقيقا بدانند گفتند: پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است . اکنون يک نفر از بین خودتان را با اين سِکّه و پولی که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذا و طعام پاکيزه تري دارند ، و مقداري از آن براي روزي و آذوقه شما بياورد . اما بايد دقت کند ، و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد. * چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مي کنند ، يا شما را به آيين (کفر و بُت پرستی) خويش باز مي گردانند ، و در آن صورت ، هرگز روي رستگاري و سعادت را نخواهيد ديد . 

قبلا در مباحث پیشین بیان شد که بعضی از اصحاب کهف از نظر مقامات و کمالات علمی و معنوی و معرفت توحیدی و آگاهی به ماجرای خواب 309 ساله شان از برخی دیگر بالاتر و برتر بوده اند و گفته شد که قول و سخنِ آن دسته از اصحاب کهفی که در جواب از سؤالِ سائل که گفته بود : «كَمْ لَبِثْتُمْ؟ چه مدت در غار درنگ کردید و خوابيديد؟» گفته بودند «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ . پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است» این سخن و پاسخشان تنبیه و دلالت بر مقام و موقِف و موقعیِّت و جایگاه و منزلتی از  معرفت توحيدی آنها دارد  و نیز این سخن و کلامشان بالاتر و کامل تر و رفیع تر و بلند مرتبه تر از سخن آنهایی است که در پاسخ به سؤالِ سائل گفتند «لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ .يک روز، يا بخشي از يک روز خوابیدیم» . و اما برادرى و مواساتشان از اينجا فهميده مى شود كه يكى از ايشان وقتى مى خواهد پيشنهاد كند كه كسى را به شهر بفرستيم تا غذا و طعامِ پاکیزه ای فراهم نماید  نظر و پیشنهادش را بطور استبدادی و  اجباری و دستوری و آمرانه متوجّه فرد خاصّی نمی کند و نمی گوید :«لِیَذْهَبْ أَحَدُكُم» یعنی  باید یکی از شما برود بلکه مؤدّبانه به صورت خطاب عمومی و  عام  مى گويد : «فَابْعَثُوا أَحَدَكُم» یعنی يكى از بین خودتان را به شهر بفرستيد . به عبارت دیگر بطور خاص به یکی از آنها امر نمی کند که : فلانی پاشو و برخیز  و برو شهر...  بلکه پیشنهادش را به صورت عمومی و مؤدّبانه و محترمانه مطرح می کند و مى گويد :  «فَابْعَثُوا أَحَدَكُم» . و نیز در مقام پیشنهاد و اظهار نظر اینچنین گفت : «.... أَحَدَكُم» یکی از میان خودتان را به شهر بفرستید و به صورت امری و دستوری نگفت  «اِذْهَبْ يا فُلانُ أَو اِبْعَثُوا فُلاناََ» . ای فلانی تو برو  یا فلانی را بفرستید . و وقتى هم خواست که اسم پول و دِرهَم و دینار و یا سکه را ببرد نگفت پولمان را و يا از پولمان به او بدهيد تا به شهر برود ، بلكه گفت:  «فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ» یعنی اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه و پولی که داريد به شهر بفرستيد تا غذا و طعام پاکیزه ای فراهم سازد . و در این کلام ، وَرِق (سِکّه و پول) را به همه نسبت داد ، همه اينها بیانگر ِمراتبِ برادرى و مُواسات آنها و نشانگرِ ادبشان می باشد .

تذکر : به نظر می رسد که در متن عربی بالا  عبارتِ (... أَن يَكُونَ أَرادَ يُعيدُوكُم) صحیح نباشد و شایسته است که عبارت چنین آورده شود  : ... أَنَّهُ يَجُوزُ وَ یُمکِنُ أَن یُریدُوا  اَن يُعيدُوكُم إِلَى دِينِهِم ...

** اَخا ، یَأخو ، اُخُوَّةََ  : برادر شد - دوست شد . اَخاهُ : دوست و بردار او شد . باب مُفاعَلَه آن چنین می شود : آخَی ، یُؤاخِی ، اِخاءََ ، مُؤاخاةََ ، اِخاوَةََ . : برادری کرد - دوست شد

** وَخی ، یَخی ، وَخیاََ ، اَلأَمرَ : آهنگ انجام کار یا مطلبی را کرد  .  باب مُفاعَلَه آن چنین است : واخَی ، یُواخِی ، مُواخاةََ ، فُلاناََ : با فلانی برادری کرد


* ثُمَّ قَولُهُ : (فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً)  «إِلَخ» وَ قَولُهُ : (وَ لْيَتَلَطَّفْ) «إِلَخ» نُصحُُ وَ قَولُهُ : (إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ) «إِلَخ» نُصحُُ لَهُم وَ إِشفاقُُ عَلَى نُفُوسِهِم بِما هُم مُؤمِنُونَ عَلَى دِينِهِم . وَ قَولُهُ تَعالَى: (بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ) عَلَى ما فِيهِ مِنَ الإِضافَةِ وَ الإِشارَةِ المُعَيَّنَةِ لِشَخصِ الوَرِقِ ، مُشعِرُُ بِعِنايَةِِ خاصَّةِِ بِذكرِها فَإِنَّ سِياقَ اِستِدعاءِ اَن یَبْعَثُوا أَحَداََ لِاشتِراءِ طَعامِِ لَهُم لا يَستَوجِبُ بِالطَّبعِ ذِكرَ الوَرِقِ الَّتِي يَشتَرِي بِهَا الطَّعامَ وَ الإِشارَةَ إِلَيها بِشَخصِها وَ لَعَلَّها إِنَّما ذُكِرَت فِي الآيَةِ مَعَ خُصُوصِيَّةِ الإِشارَةِ لِأَنَّها كانَت هِيَ السبَبَبُ لِظُهُورِ أَمرِهِم وَ انكِشافِ حالِهِم لِأَنَّها حِينَ أَخرَجَها رَسُولُهُم لِيَدفَعَها ثَمَناََ لِلطَّعامِ كانَت مِن مَسكُوكاتِ عَهدِِ مَرَّت عَلَيها ثَلاثَةُ قُرُونِِ وَ لَيسَ فِي آياتِ القِصَّةِ ما يُشعِرُ بِسَبَبِ ظُهُورِ أَمرِهِم وَ انكِشافِ حالِهِم إِلّا هذِهِ اللَّفظَةُ.

جمله (فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً) و جمله (وَ لْيَتَلَطَّفْ) در آیه 19 از سوره کهف نشان دهنده مراتبِ نصیحت و خيرخواهى آنان نسبت به هم می باشد . و جمله (إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ) علاوه بر اینکه خیر خواهی آنها نسبت به یکدیگر را می فهماند ، بیانگر و نشانگر اِشفاق و دلسوزی و مهربانى آنان نسبت به يكديگر به عنوان اینکه مؤمن و پایبند به دینشان هستند ، می باشد و  به عبارت دیگر نشان می دهد كه چقدر نسبت به نفوس و افرادی که اهل ایمان و مؤمن و معتقد به دینند ، مُشفِق و دلسوزند و براى آنان ارزش  و احترام قائل بودند . و در جمله (بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ) در آیه 19 از سوره کهف با  توجه  به اینکه کلمه «وَرِقِ» به «كُمْ» اضافه شده و با عنایت به اینکه کلمه «هَذِهِ»  اشاره مُعیّنی به  وَرِق و سِکّه و دِرهَم و پول خاص و مشخصی دارد  همه این امور اِشعار دارد و می فهماند که آنها یعنی اصحاب کهف ، عنايت و توجه و قصد خاصى به ذکر این «اضافه» و «اشاره» داشته اند و به عبارت دیگر از ذکر و نام بردن کلمه «وَرِقِ» که اضافه به «كُمْ» شده و نیز از اشاره کردن به آن با لفظ «هَذِهِ» ، نظر و مقصود خاصی داشته اند و از این طریق نکته هایی را به دیگران فهمانده اند. پس اینکه به سِکَّه و پول اشاره  می کنند و پول را به مجموع خودشان نسبت می دهند و می گویند : (...فَابْعَثُوا أَحَدَكُم «بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ» إِلَى الْمَدِينَةِ... :يک نفر از بین خودتان را با اين سِکّه و پولتان به شهر بفرستيد تا طعام و غذای پاکیزه ای فراهم کند) همه اینها بیانگر نکات و مقاصدی است که مورد توجه و نظر آنها بوده است و بی جهت ذکر نشده است و گر نه اگر مقصود خاصی از ذکر و بیانِ این امور نداشتند نیازی به ذکر «اضافه» و «اشاره» در جمله (بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ) نبوده است ، «فَإِنَّ سِياقَ اِستِدعاءِ اَن یَبْعَثُوا أَحَداََ لِاشتِراءِ طَعامِِ لَهُم لا يَستَوجِبُ بِالطَّبعِ ذِكرَ الوَرِقِ الَّتِي يَشتَرِي بِهَا الطَّعامَ وَ الإِشارَةَ إِلَيها بِشَخصِها» . زیرا سیاقِ استِدعاء و درخواستشان مبنی بر اینکه یک نفر را بفرستند به شهر تا طعام و غذا بخرد ، این سیاق طبعاََ و طبیعتاََ مستوجب و مقتضی آن نیست که از وَرِق و پول خاصّی ذکر و یاد شود و بطور خاص به آن اشاره گردد که با آن غذا و طعام بخرد زیرا آنها بعد از بیدار شدن از خواب طولانی(309 سال قمری) احساس گرسنگی می کردند و دنبال غذا بودند و نیازی نبود که این قید و قیود ها را ذکر کنند و به عبارت دیگر کلام آنها که گفته بودند : «...فَابْعَثُوا أَحَدَكُم... يک نفر از بین خودتان را به شهر بفرستید» سیاق این کلام بیانگر آن است که آنها گرسنه بودند و می خواستند مقداری غذا تهیه شود تا سدّ و رَفع جوع و گرسنگی نمایند و لزومی نداشت که پول و سِکّه خاصی را معرفی و اشاره کنند و یا آن را اضافه به ضمیر بارِز «كُمْ» کنند . از اینکه به این امور یعنی «اضافه» و «اشاره» و مانند آن توجه کردند و متذکر شدند  نشان می دهد و می فهماند که نکته ها و مقاصدی را در نظر داشته اند . یکی از نکاتی که از جمله «بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ» استفاده می شود آن است که آنها عنایت و توجه و اشاره به پول پاک و حلال داشته اند یعنی با هر پولی غذا و طعام نخرند . معنای جمله «بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ»  این است که با این سِکّه و پول تان که از پیش در اختیار تان بوده و پاک و حلال است  غذا و طعام پاکیزه فراهم کنید . و اما ذکر و نام بردنِ خاص از وَرِق و پول در آیه 19 از سوره کهف در جمله «بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ» با خصوصیّت و ویژگی اشاره که کلمه «هَذِهِ» آن را می فهماند و  اشاره مُعیّنی به  وَرِق و سِکّه و دِرهَم و پول خاص و مشخصی دارد ، شاید براى اين بوده كه همین سِکّه و پول در واقع سببِ اصلی برای فاش شدن راز و کار و حال و وضعشان بوده است . زیرا وقتى که رَسول و فرستاده آنان پول و سِکّه را در آوُرد و به فروشنده داد تا مَبلَغِ طعام و غذا را بپردازد در این هنگام معلوم و آشکار شد که پول و سِكه اى که پرداخت شده از سِکّه های بسیار قديمى است و مربوط به سيصد سال قبل می باشد . و در آياتِ مربوط به قصّه و ماجرای اصحاب کهف  غير از اين وَرِق و سِکّه و پول چيز ديگرى که سببِ فاش شدن راز و کار و حالشان را بفهماند ، وجود ندارد و تنها چیزی که اسرارشان را آشکار کرد همین سِکّه بوده است . 


ادامه دارد ........

** تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد13.علامه طباطبایی+با ترجمه و شرح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی +قسمت چهارم .


** آيت الله سيد اصغر سعادت ميرقديم لاهيجي


**********************************************************

*تفسير سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربي کتابِ اَلميزان جلد 13.علامه طباطبايي+با ترجمه و شرح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+پایگاه اندیشوران حوزه+قسمت اول